به نظرم کرکره ی زندگی رو اون وقتی میکشی پایین که جناب غول نازنین ، باید بشینه پشت چراغش رِنگ بگیره و گوسفند بشماره ، چرا که آدمی که شما باشی ، آرزوت ته کشیده یا شایدَم آرزو کردنت نمیاد !
تعطیله عزیزم ، برو بعدَنا بیا
آگوست 4, 2009 با bandangoshtyاسمش که به شر ، ولی یادش به خیر
آگوست 4, 2009 با bandangoshtyیعنی دیگه کسی مونده که با شنیدن “اوین”، یاد اون شهربازی خدابیامرز بیفته؟
اعتماد
آگوست 4, 2009 با bandangoshty” هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند بچه هایی را نجات بدهد که جرأت کرده اند و در دنیای آدم کشان خواب دیده اند “
اعتماد ، آریل دورفمن
با سپاس فراوان از آقای ح.ت بابت معرفی این کتاب . خیلی مرسی .
Shift Alt please
آگوست 1, 2009 با bandangoshtyچند وقته هر چی می شنوم و می خونم یه جوریه که انگار یکی داره فارسی تایپ می کنه ، بدون اینکه اون “ای ان” کوفتی رو “اف آ” کرده باشه (مراجعه شود به پایین ، دست راست ، مانیتورو میگم ، آهان ) ، یعنی داره همین طور به خیال خودش فارسی تایپ می کنه ولی یه سری حروف لاتین بی سر و ته ، تحویل دستگاه میده . بعد خب حالا تو بیا به دستگاه بگو بخون ، نمی تونه که ، می تونه ؟
“همین طوری” ِ کوچک شبانه
آگوست 1, 2009 با bandangoshtyدیدی خونه تو عوض می کنی ، بعد یه روز میای می بینی یه آدمای دیگه ای دارن همین جور ، راس راس واسه خودشون میرن و میان و رو خاطره هات غذا می خورن و شلوغ می کنن و مهمونی میدن و عاشق میشن و دعوا می کنن و ….. درست مث سنگ قبری که روش پا میذاری و میری و نمی دونی یه آدم دیگه چه روزایی نشسته همونجا و زار زده و گل گذاشته و … بعد خودشم اومده یه کم اون ورتر دراز به دراز مرده … بعد اصلا الان نمی خوام چیز خاصی بگم ، فقط می خوام بگم “دیدی ؟”
به برادری که هرگز زاده نشد
جولای 31, 2009 با bandangoshtyتوی این یک سال اخیر ، دو بار خواب دیدم که یه برادر داشته َم که اولین بچه بوده ( یعنی قبل نکیسا ) و دست بر قضا اولیای بنده ، این آقا پسر رو از بدو تولد گذاشته بودنش پیش یه بابایی خارج از کشور و حالا این برادر ِ این همه سال دور ِ ندیده و پیش ِ ما نبوده ، به وطن برگشته بود . یادمه که از ذوق در پنج متری سطح زمین راه می رفتم و از کول داداشه پایین نمیومدم و خلاصه ذوق مرگ بودم . بماند که با کمی دقت می تونستم از همون اول متوجه شم یه جای کار می لنگه و چه بسا به خواب بودن ِ داستان پی می بردم . ولی به گمونم ذوقم بیشتر از اونی بود که متوجه این حقیقت بشم که به فرض محال اگر اینجانب برادری می داشتم ، هرگز ممکن نبود اون قد و بالا رو داشته باشه ( برادر رویایی به شدت بلند قامت ، چهارشونه و خوشتیپ بود ) خب ، کاری نداریم که احتمالا ذهن بلندپرواز من ، معجونی از حسرت بی برادری رو همراه با رویاهای ناخودآگاه من از همسر ایده آلم در دوران نوجوانی ، در یک خواب چند دقیقه ای به خوردم داده بود ، ولی هرچی بود به شدت حسرت اندود بود لحظه ای که بیدار شدم و دیدم نه جا تره ، نه از آقای برادر خبریه و مثل همیشه یک خواهره که کنارم خور خور می کنه و کسی نیست جز نیوشا . خب ، من تا روزها بعد اون رویای پنبه دانه ای ، عمیقا حسرت می خوردم و (بهم نخندین) دلم برای داداشه تنگ میشد و اصلا کفرم در اومده بود که چرا این داستان حقیقت نداشت . البته این حسرت به خاطر موهبت فراموشی – که همانا از برترین نعمت های الهی است – بعد یک هفته به کلی خاموش شد تا همین چند روز پیش که اخبار می خوندم . مصاحبه با مادر یکی از همین منافقین!!!! ( میدونین که ) مادره چون خودش کرمانشاه بود ، دختر و پسرش رفته بودن و جنازه ی برادرشونو تحویل گرفته بودن ( البته مسلما نه به این راحتی که میگم ) بعد من یهو دیدمش ، برادرمو ، که تازه چند ماهی بود که برگشته بود ، بهش عادت کرده بودم ، لوسش کرده بودم ، باهاش عکس انداخته بودم ، همه ی داستان های بی ما بودنشو شنیده بودم ، تعجب کرده بودم که مثل نکیسا یه زمانی ناخن خور حرفه ای بوده ، دوستا می گفتن “نگا کن ، عین باباتون راه میره ” ،دیده بودمش که مثل نیوشا به تیپ و قیفه َش می رسید و به ما گیر میداد که چقده شرتی پرتی می گردیم ، خوشحال بودم که عین خودم صبونه خور بود و با اینکه تنبلیش میومد صب زود پاشه ، بوی نون بربری داغ که به دماغش می خورد می پرید پای میز . دیدمش که هر جک و جونوری تو خیابون می دید ، می آوردش تو خونه و پدر غر میزد که ” ای بابا ! این حیوون دوستی مامانت از راه دورَم کار خودشو کرده ” بعد من می گفتم ” غصه نخور پدر من ، ژنت هدر نرفته ، مگه ندیدی گوشش فقط یه جا کار میکنه؟ بروخداروشکر کن منطقش اردیبهشتی نیست ” . بعد دیدمش که یه روز باز تیپ زد و رفت سر ادکلن های پدر .
-”مگه خودت عطر نداری انتر خان ؟”
-”جون مامان صداشو درنیار ، آخه یه هفته دیگه دوباره میرم ، چه کاریه ؟”
بهش گفتم ” تی شرت سبز واسه چی ؟ تهنا تهنا بدجنس؟ ” گفت “نه بابا ، با امیر زود میرم و میام “، گفتم “وایسا یه بوست بکنم “
- ” دیوونه !نمیرم بمیرم که ! “
دیدمش که رفت ، رفت که زود برگرده ، رفت … و در ِ ادکلن بابا همونجوری باز موند …
حالا چند روزه که فقط میگم “چه خوب که هیچ وقت به دنیا نیومدی”
گپ
جولای 30, 2009 با bandangoshty“جیش بوس لالا”ی من انگار خیلی وقته ناقص شده . می ترسم یه روز ،واسه همه بوسهایی که قبل خواب جاشون انداختم بدجور دلم بسوزه .
آه اگر آزادی سرودی می خواند …
جولای 27, 2009 با bandangoshtyوقتی ساعت سه و سی و پنج دقیقه ی صبح باشه و تو نخوابیده باشی ، در حالیکه سگ ِ خونه هم خوابیده ، و در حالیکه گشنته ولی مسواک زدی و کار از کار گذشته ، و در حالیکه سرعت اینترنت دایل آپ که چیزی همپای آسیاب فوتی به حساب میاد ، داره به خدا نزدیکت می کنه ، و در حالیکه آزادی سرودی نمی خواند و تواشی هم نمی خواند و هیچی نمی خواند و اونی که داره چیزی می خونه تویی که فیلترشکن صاب مرده رو هی آتیش می کنی میری “بالاترین دات کام” هی زرپ باز خاموش میشه و تو باز فوت می کنی ( می تونه هم فووت خونده بشه هم فوت ، ایهام ِ به جائیه به هرحال ) و اخبار می خونی و هجم کثافت از توانائیی هضمت بالا می زنه و رودل می کنی و دلت می خواد بزنی نوامیسشونو مورد عنایت قرار بدی و نزدیک ترین شی ئی رو که دستت میاد گاز بگیری و خودتو تیکه تیکه کنی که هیچ غلطی نمی تونی بخوری ، و داد بزنی “کثااااااااافت ها” ولی خفه میشی ، اون وخ میشینی هی پست جدید میذاری همین طور الکی !
در گه گیجه ی زمان از دست رفته ، مانول پروست
جولای 27, 2009 با bandangoshtyامشب که پرسیدی “می دونی الان چی می چسبه؟” و من گفتم “نون پنیر سبزی؟” و تو گفتی “نه ، جیش ” بعد گفتی “دیگه چی می چسبه؟”و من باز گفتم “نون پنیر سبزی؟” و تو گقتی “نه ، سیگار” ، می خوام بدونی هر دو بارِش اومدم بگم “ماچ” ولی نگفتم . نه واسه اینکه روم نشد ، واسه اینکه بعضی وقتا آدم یه چیزایی رو نمیگه همین طور بیخودی ، بعدشم نمی دونه کار خوبی کرده یا نه. ها ! نی-می دونم ، بعضی چیزا این مدلی َن .
سرخوشانه
جولای 27, 2009 با bandangoshtyیه کشف جدید در عرصه ی کیفیات ِ عالم ِ دنیا ( در اینجا منظور جمع کیف به معنی لذت می باشد . نقطه ) : یه مشت بادوم خام بریز تو کاسه ی آب جوش ، یه کم وایسا ، حالا بریزشون تو کاسه ی آب سرد (بیخودی ظرف کثیف نکن ، از همون کاسه قبلیه استفاده کن ) حالا بشین پوستشونو بکّن ، هی هم اون وسط مسطا خِرت خرت ناخونک بزن ( فقط مامانه نبینه ) اووووم . حالا هی بگو زندگی بده !