<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>دفتر مشق مانولیتا</title>
	<atom:link href="http://bandangoshty.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://bandangoshty.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sun, 01 Nov 2009 21:44:56 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='bandangoshty.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/86d0d93e4fdc8bc0ff5624111896aa52?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>دفتر مشق مانولیتا</title>
		<link>http://bandangoshty.wordpress.com</link>
	</image>
			<item>
		<title>سلام گربه</title>
		<link>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/11/01/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%da%af%d8%b1%d8%a8%d9%87/</link>
		<comments>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/11/01/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%da%af%d8%b1%d8%a8%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 21:44:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>bandangoshty</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bandangoshty.wordpress.com/2009/11/01/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%da%af%d8%b1%d8%a8%d9%87/</guid>
		<description><![CDATA[ من الان اومدم نشستم که یه چیزایی بنویسم اما خب نمی دونم که این چیزا دقیقا چی ان . و این نقطه ی نامفهوم گندش بزننیه ، چرا که انسان می دونه یه چیزی می خواد اما نمی دونه چی . مثل وقتایی که در یخچال رو باز می کنی ، یه نگاه می [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bandangoshty.wordpress.com&blog=2030647&post=233&subd=bandangoshty&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p> من الان اومدم نشستم که یه چیزایی بنویسم اما خب نمی دونم که این چیزا دقیقا چی ان . و این نقطه ی نامفهوم گندش بزننیه ، چرا که انسان می دونه یه چیزی می خواد اما نمی دونه چی . مثل وقتایی که در یخچال رو باز می کنی ، یه نگاه می کنی و می بینی که هیچی اون چیزی نیست که تو می خوای . بعد در یخچالو می بندی ، میری میشینی ، بعد باز میای در یخچالو باز می کنی ، نگاه می کنی و می بندی و چیزی حدود شونزده بار در ساعت این کارو تکرار می کنی و مثل یه جونده ی کوچولو دور یخچال می پلکی . خب این درواقع از اون دست تردیدهای مشترک توی زندگی آدماست . و حالا من نمی دونم که چی می خوام بگم . مقادیری غر هست که می دونم بالاخره باید زده بشه ، ولی امشب حالشو ندارم .<br />
 اوووم &#8230; داشتم فکر می کردم کاش گربه بودم.اونجوری می تونستم خودمو دراز کنم بخزم از زیر در خونه ها تو . حالا نمی دونم چرا باید دلم بخواد که از زیر در خونه ی مردم برم تو ، ولی خب ، من این طور آدمی ام . یعنی دلم می خواد همینطوری راه بیفتم تو کوچه ها ، زنگ خونه های مردمو بزنم ، برم بشینم باهاشون چای و شیرینی بخورم ، حرفای احمقانه بزنم ، به حرفای احمقانه شون گوش کنم ، بعدم بلند شم بیام بیرون و تموم . دو دفعه اتفاقی این تجربه رو داشتم . اولی مال چند سال پیشه که بعد کنکور ، گم شدم . خب داستان گم شدنم اینطوری بود که روزی از روزهای خدا من رفتم که کنکور آزمایشی بدم . بعد توی اون کارت لنعتی ، آدرس رو نوشته بود نمی دونم چی چی شرقی ، که این نمی دونم چی چی شرقی از اون کوچه هایی بود که یه سرشون تو این خیابونه ، یه سرشون یه جا دیگه ( حالا اینکه چرا برنمیدارن اسمای وامونده شون رو دو تا چیز بذارن که آدم گیج نشه ، نمی دونم ) خلاصه اینجانب در اون روز تاریخی ، توسط مادرم رسونده شدم به یک حوزه ای تو اون کوچه ی  کذایی . بعد همین طور سوت زنان ایستاده بودم و استرسی هایی رو نگاه می کردم که  ، مثل خاله قورباغه داشتن ور ور حرف می زدن و خیلی خنده دار بودن . تا اینکه درو باز کردن گفتن بفرمایید و ما هم فرمودیم . درواقع منم داشتم مثل همه میرفتم تو که آقای نگهبان یه نگاهی به کارتم انداخت و گفت &#8220;حوزه رو اشتباه اومدی &#8221; . و وقتی دید که چشمام گرد شدن دوباره جمله ش رو تکرار کرد تا بلکه شوک دوم از شوک اول درم بیاره . خب من همونطور خشکم زده بود ولی آقای نگهبان اصلا تصمیمش در مورد اشتباه من عوض نمیشد . نیه جوری نگاش کردم که &#8221; ای بابا! حالا بی خیال ! همین گوشه موشه ها یه جا کف زمین می شینم امتحانمو میدم &#8221; . ولی آقاهه شروع کرد به توضیح دادن که نگران نباشم و حوزه م خیلی دور نیست و از اونجا باید برم دست چپ یا راست ، بعدم فلان و بعد فلان تر . ولی خب ، دوستانی که با جهت یابی من آشنایی دارن خوب می دونن که همه ی اون حرفا واسه من درست مثل این بود که واسه یه خروس در مورد تخم گذاشتن توضیح بدن و انتظار داشته باشن بعدش براشون تخم کنه . از خوش شانسیم بود یا بدشانسیم نمی دونم ، یه دختر دیگه هم اشتباه منو کرده بود . (در اینجا می بینی که ایراد از اون وامونده ی شرقی بود نه من ) به هرحال ، اینجانب بسان کبکی که به دنبال مادر ، دختر خانوم رو بدنبالیدم و خب ، از اونجایی که من منم ، در تمام طول مسیر یک نفس حرف زدم و هیچ ندیدم که به کجا چنین شتابان ؟ و البته این رو هم بگم که اگه حرف هم نزده بودم توفیری نمی کرد و نهایتا من همان خروس بودم ! و این شد که وقتی امتحان تموم شد ، من بودم و یه وامونه ی شرقی دو سر که نمی دونستم اون سرش کجاست . یعنی اینطوری بود که کیلومترها راه می رفتم و شگفتا من که نمی دونم به چه مهارتی بر میگشتم سر نقطه ی اول . یعنی دلتا ایکس مساوی با صفر ! و خلاصه سرتو درد نیارم . این شد که من بعد از یک ساعت و اندی غربت و فلاکت ، پناه بردم به خونه ی یه خانومی که داشت دم در از مهموناش خداحافظی می کرد . رفتم و گفتم &#8220;من گم شدم&#8221; و اون خانوم که خیلی مهربون بود منو برد توی حیاط و بعد غیب شد و بعدش با یه سینی که توش دو تا ساندویچ کتلت بود و یه لیوان نوشابه برگشت و اینجا بود که &#8220;پایان شب سیه&#8221; واسه من اونقدر سپید بود که تقریبا گم شدنمو فراموش کردم . ولی باورت نمیشه که من اون ساندیچ ها رو نخوردم . چون بعد از تماس با خونه ، خواهر نگران به شدت بنده رو از خوردن هرگونه خوردنی و آشامیدنی در منزل یک عدد غریبه بر حذر داشت چون معتقد بود که حتما یه چیزی توش ریخته . و حالا چرا باید یه خانوم خونه زندگی دار ، تو اون منطقه (حوالی جردن) من خروس رو مسموم کنه ، الله اعلم ! فقط همینقدر بدون که هنوز داغ اون ساندویچ ها به دل من مونده . نخند ! باید برات پیش بیاد تا بفهمی ! خب من بالاخره پیدا شدم و این در حالی بود که به لطف خانواده ، تقریبا نصف شهر تهران مراسم هفتَمم گرفته بودن .<br />
بار دوم روز امتحان رانندگی بود . شنیدی که میگن گشنگی بدتره یا عاشقی ؟ هان ، همون . یعنی یه جوری بود که خب امکان نداشت بشه با اون جور ، نشست پشت فرمون . این شد که بعد از پرس و جوهای بسیار ، بالاخره یه خانوم پیری راهم داد و سفارش کرد که نظافت رو رعایت کنم و خب ، منم خداییش کردم . ولی بخش خوبترش دیدن زندگی یه آدمی بود که نمیشناختمش و قرارم نبود که بشناسمش و دیگه حتی ببینمش . وسایل قدیمی ، عتیقه ، بوی چوب &#8230; خیلی خوب بود . عالی بود . دلم میخواست بشینم پیشش . حاضر بودم تمام قصه های پیرزنونه شو بشنوم ولی یک ساعت توی اون خونه بمونم .  ولی خب نشد . در عوض همون روز قبول شدم و خداشاهده که این معجزه ی اون دستشویی بود .<br />
خلاصه اینکه گربه بودن هم عالمی داره . به خصوص اینکه دیگه دچار گه گیجه ی یخچالی هم نمیشی . می خوری ، می خوابی ، از زیر هر دری بخوای رد میشی ، روی دیوار می پری ، سبیلتو فر میدی ، واسه گربه ی همسایه خط و نشون می کشی ، بهار به بهار و پاییز به پاییز با هر گربه ای دلت خواست تشکیل خانواده میدی و قبل از شکل گیری هرگونه انسجام خانوادگی ، بدون کوچکترین نشانه ای از افسردگی ، به دوران خوش تجرد برمی گردی و دوباره از نو میخوری ، می خوابی و از زیر درای زیادی رد میشی . به همین سادگی!</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bandangoshty.wordpress.com/233/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bandangoshty.wordpress.com/233/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/bandangoshty.wordpress.com/233/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/bandangoshty.wordpress.com/233/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/bandangoshty.wordpress.com/233/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/bandangoshty.wordpress.com/233/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/bandangoshty.wordpress.com/233/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/bandangoshty.wordpress.com/233/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/bandangoshty.wordpress.com/233/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/bandangoshty.wordpress.com/233/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bandangoshty.wordpress.com&blog=2030647&post=233&subd=bandangoshty&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/11/01/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%da%af%d8%b1%d8%a8%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bb5bf3c6a101d0599d01293ceee78ff8?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">مانولیتا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>انّا للّه و انّا علیه راجعون</title>
		<link>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/10/23/%d8%a7%d9%86%d9%91%d8%a7-%d9%84%d9%84%d9%91%d9%87-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d9%91%d8%a7-%d8%b9%d9%84%db%8c%d9%87-%d8%b1%d8%a7%d8%ac%d8%b9%d9%88%d9%86/</link>
		<comments>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/10/23/%d8%a7%d9%86%d9%91%d8%a7-%d9%84%d9%84%d9%91%d9%87-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d9%91%d8%a7-%d8%b9%d9%84%db%8c%d9%87-%d8%b1%d8%a7%d8%ac%d8%b9%d9%88%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 21:45:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>bandangoshty</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bandangoshty.wordpress.com/2009/10/23/%d8%a7%d9%86%d9%91%d8%a7-%d9%84%d9%84%d9%91%d9%87-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d9%91%d8%a7-%d8%b9%d9%84%db%8c%d9%87-%d8%b1%d8%a7%d8%ac%d8%b9%d9%88%d9%86/</guid>
		<description><![CDATA[خب من بعد یه هفته که فقط تصویر بودم ، دارای صدا شدم . اما اینطور بهت بگم که دیگه حال و حوصله ی حرف زدن ندارم .تو این مدت سایلنتیشن ، دلم فقط واسه خوندن تنگ شد و مُردم از بس نخوندم ، نه زیر دوش ، نه موقع ظرف شستن ! غیر از [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bandangoshty.wordpress.com&blog=2030647&post=230&subd=bandangoshty&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>خب من بعد یه هفته که فقط تصویر بودم ، دارای صدا شدم . اما اینطور بهت بگم که دیگه حال و حوصله ی حرف زدن ندارم .تو این مدت سایلنتیشن ، دلم فقط واسه خوندن تنگ شد و مُردم از بس نخوندم ، نه زیر دوش ، نه موقع ظرف شستن ! غیر از این ، یه تیکه هم موقع خندیدن با مشکل مواجه شدم ، چرا که نمی تونستم به حالت معمول خودم جیک جیک کنم ( این وصف دوستان از صوت خنده ی بنده ست ) . به همین خاطر داشتم خفه میشدم ، به خصوص که افتاده بودم رو اون دور که &#8211; نمی دونم اینجوری شدی یا نه &#8211; اونقدر می خندی که فک می کنی روده َت کل دستگاه گوارشیتو احاطه کرده و چیزی تا بالا آوردنت فاصله نداری . یعنی اینطور خنده ی خرکی ای می افته به جون آدم که صد مرتبه از آنفولانزای خوکی وحشتناکتره ! اوووم ، بذار بهت بگم که آنفولانزای خوکی اصلا چیز دوری نیست ، یعنی مثل مرگه ، از رگ گردن نزدیکتر ، البته اون انگار خدا بود که رگ بود و اینا . ولی به هرحال اینو بدون که اگه یه کاری نکردی شب درازه . نوبت مریضی شمام میرسه دوست من و اون وقت خودت می فهمی که این آنفولانزا هیچ هم خوکی نیست . این مرض ، آنفولانزای زهرماریه ، می فهمی ؟ اگه بهش مبتلا شدی ، بیخودی دکتر نرو و مثل من جیز نکن خودتو به آمپول . از بهبودی خبری نیست . آروم و بی سرصدا بشین منتظر فرشته ی عزیزمون عزرائیل خان که به سلامتی بیاد سوارت کنه . این قشنگ ترین راهه ، حالا خود دانی .<br />
یه دوستی به من گفت پست باید یک پاراگراف باشه ، خب من موافقم ولی من مججججججبورم ، می فهمی ؟؟<br />
از اونجایی که این مرض اینجانب را به شدت به فوت نزدیک کرد ، بنده اومدم به این فکر کردم که در صورت مرگ نا به هنگام ، چه وصیتی از خودم گذاشته باشم که هم خدا خوشش اومده باشه هم بنده َش که در مجموع ، روحم رو راهی بهشت و خوش خوشون بکنه . این طور شد که وصیت نامه ای رو در ذهنم و به صورت شفاهی تنظیم کردم که هم اکنون کتبیش می کنم که ثبت نشده سرمو زمین نذارم .<br />
                                  بسمه تعالی<br />
گیتار جدیدم مال مهدی قشقایی . چون خیلی خوش صداست(سازمو میگم ، مهدی واسه َم نخونده تا به حال) و خب مهدی هم که دنبال ساز خوش صدا می گشت واسه پایان نامه . بعدم که اصولا کارش درسته . بعدم یه لحظه وایسین من ازش یه تشکر ویژه بکنم با اینکه می دونم اینجا رو نمی خونه . مهدی جان ، مرسی از اینکه وقتی یک ترم بوقی بیچاره بودم باهام ساز زدی و منو دچار پیشرفت کردی و هیچ وقت باهام رفتاری نکردی که متوجه بوق بودنم بشم ( که البته من خودم به ذات متوجه بودم ) و در مجموع می خوام بگم که آدم خیلی خوبی بودی ، یعنی هستی و این خیلی خیلی مهم تر از حتی نوازنده ی خوب بودنته و بقیه توانایی هات . و دیگه اینکه مرسی واسه اون روزی که با هم رفتیم جشن لگو ، چقدر خوش گذشت . حیف که مُردم وگرنه می تونستیم یه بار دیگه  باهم بریم و بخندیم .<br />
گیتار قبلیم مال لیلا ، چونکه قدر نمی دونم چی چی ، نمی دونم چی چی داند . کاوه جان ، شرمنده ! در این ناحیه چیزی به شما تعلق نمی گیره از لحاظ ساز . چون درسته که حرف نداری از لحاظ گیتاریستیک ، ولی در نگه داری از ساز حرف داری . این سری روی سازم خط انداختی و حالا درسته که مُردم ولی دلیل نمیشه که یادم بره . ضمنا خودت تازه ساز خریدی . و دلیل دیگه اینکه ، رفتی تو کار جز . او او ! متاسفم . خیلی کج سلیقه ای !<br />
لباس ها و خرت و پرت های پوشاکیم هم کلا در معرض حراج قرار بگیره لطفا ، به شکل بپوش و ببر . هرکی هرچی اندازه َش شد می تونه برداره . فقط احتمالا شلوارامو هستی بتونه ببره ، چون برای بقیه دوستان حکم برمودا پیدا می کنه که در اسلام حرامه ! و من راضی نمیشم که دوستام واسه خاطر مردن من ، شلاق بخورن .<br />
گوشی و خطم مال احمد . احمد جان ، ببخشید تو رو خدا ، صفحه کلیدش داغونه . اگه دلت خواست عوض کن قابشو ولی من همین طوری خیلی دوسش داشتم . اگه گمش هم کنی نشون داره راحت پیدا میشه . این آبی هاش که معلوم شده ن به نظر من که خیلی بانمکه . حالا بازم خودت می دونی . فقط سر جدت ، قول بده سیم کارت ایرانسل توش نندازی که نمی بخشمت ، اینو جدی میگم . مرگ بر ایرانسل ! فوقش دیگه همراه اول ، تازه من که خطم هم بهت دادم ، چه کاریه پسر جان ؟ ای بابا ! خود دانی !<br />
ساعتم ، همین که بیست و چهار ساعت دستمه ، مال مارال . چراش هم توضیح نمیدم همین طوری واسه تنوع .<br />
خب کاوه ، حالا که ساز بهت نرسید ، میتونی ورساچه َم رو برداری . ولی چون ضایعه که خودت بزنیش می تونی بدیش به دوس دخترت . که البته اینم ضایعه ، چون فک می کنه که حالا خبری بوده ، بعد دیگه بیا و افشونش کن ، تا بخوای ثابت کنی اینجا منتظر اتوبوس بودی* طرف نامه هاتو پاره کرده و عکسهاتو پس فرستاده ! خب می تونی بدی یکی از آشنایان استفاده کنه . ای بابا . من چه می دونم . ماشالا دیگه بزرگ شدی ، همه کارا رو که من نباید فکرشونو بکنم . اصلا بردار بذار روی میزت خب !<br />
کتاب هام ! اوه اوه ! کتاب هام رو جدی بگیرین وگرنه رفقای ارواح رو میفرستم بیان سراغتون شب نذارن بخوابین . گفته باشم . کتاب ها حتما باید بیفتن دست آدم کتاب خون و مهم تر از اون کتاب فهم . حالا این دم مردنی حوصله ندارم شما رو توجیه کنم که این هیچ هم ادعا و این حرفا نیست . اووووم ، کتابها می تونه برای لیلا، علی ، آقای ح.توکلی ، مهتاب ، مکین ، هستی ، آیدا و &#8230; خب زیادین عزیزان کتاب خون ! و مساله اینجاست که احتمالا خودتون این کتابا رو دارین . درسته ؟ نمی دونم ، یه جوری با هم هماهنگ کنین و ضمنا کتابای خودتونم بردارین . شرمنده فرصت نشد بهتون برگردونم . مکین !حلالم کن ، این &#8220;گور به گور&#8221; ت دستم موند همینطور نخونده . این آخر عمری ، سرعت خوندنم اومده بود پایین ، ببخش توروخدا .<br />
و اما مهسای عزیزم ! چی به پای تو بریییییزم ، لایق پای تو بااااااااشه ؟ یه وُیس ریکوردر هدیه گرفته َم جدیدا . گرچه من دیگه نیستم که صدامو ضبط کنی ولی لااقل صدای بقیه رو باهاش ضبط کن بعدا دلت نسوزه . ها ! گفتم ریکوردر . کاوه ! وایسا . ام پی فورم باید برای تو باشه . اون ام پی تری پلیر بدبختتو من پکوندم ، گرچه که تقصیر خودش بود که اون همه تیتیش بود ! والّا ! ولی به هرحال برش دار این ماسماسکو وگرنه روحم دچار عذاب میشه . تا بودم که وجدانم درد می کرد ، حالا هم روحم . به قول دوستان قمشه ای عزیزم : ای هه !<br />
واااای ، چقدر وصیت کردن سخته . مطمئنم کلّیشو جا انداختم ولی دیگه دارم یه باریکه ی نور می بینم و یه سری موجودات کمرنگ که دارن صدام می کنن . فک می کنم باید برم . وای ! دفترهام ! اونا رو نمی دونم دست کی بسپارم . هیچ ایده ای ندارم . اِ ! صبر کنین حالا شما هم ! دیر که نمیشه ! عجب پیله هایی َن این جماعت کمرنگ . بذار فک کنم &#8230;. به گمونم بدبخت شدم . اسرااااارم &#8230;.. آهان ! یادم افتاد . خانوم منعکس! برسد به دست خانوم منعکس . مرررر&#8230;.ررس&#8230;ی ، خدااااااااحا &#8230;&#8230;<br />
* اهم اهم ! فکر می کنم خیلی توی مرگم غرق شدم . بذار جوکش رو برات بگم اگه نمی دونی که بعد نیای بگی نفهمیدم . روایته که یه تعمیرکاری میره خونه ی یکی . خانوم خونه توضیح میده که وقتی ماشین های سنگین از خیابون رد میشن ، کابینت ها می لرزن و صدا میدن . تعمیرکار محترم میره داخل کابینت و منتظر میشه که اتوبوس رد شه . آقای خونه سر میرسه و خر غیرت گیری در میاره که &#8220;مردک ! تو توی کابینت چیکار می کنی ؟&#8221; تعمیرکار بخت برگشته (چقدر از کلمه ی تعمیرکار استفاده کردم ، خسته شدم ) با یه بیچارگی حزن آلودی که من الان نمی تونم درست نشون بدم ، میگه &#8221; من بگم اینجا منتظر اتوبوس بودم باور نمی کنی که ، می کنی ؟&#8221;  همین . امیدوارم درست تعریفش کرده باشم چون حافظه ی جوکی من به یه شکلیه که معمولا دچار خویشتن روایتی شده و جوک رو چیزی حدود صد و چهل و سه درجه عوض می کنم . خب ، حلال کنین علی الحساب . با تشکر .</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bandangoshty.wordpress.com/230/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bandangoshty.wordpress.com/230/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/bandangoshty.wordpress.com/230/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/bandangoshty.wordpress.com/230/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/bandangoshty.wordpress.com/230/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/bandangoshty.wordpress.com/230/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/bandangoshty.wordpress.com/230/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/bandangoshty.wordpress.com/230/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/bandangoshty.wordpress.com/230/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/bandangoshty.wordpress.com/230/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bandangoshty.wordpress.com&blog=2030647&post=230&subd=bandangoshty&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/10/23/%d8%a7%d9%86%d9%91%d8%a7-%d9%84%d9%84%d9%91%d9%87-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d9%91%d8%a7-%d8%b9%d9%84%db%8c%d9%87-%d8%b1%d8%a7%d8%ac%d8%b9%d9%88%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bb5bf3c6a101d0599d01293ceee78ff8?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">مانولیتا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>و اگر کرم نبود &#8230;</title>
		<link>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/10/12/%d9%88-%d8%a7%da%af%d8%b1-%da%a9%d8%b1%d9%85-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/</link>
		<comments>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/10/12/%d9%88-%d8%a7%da%af%d8%b1-%da%a9%d8%b1%d9%85-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 16:53:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>bandangoshty</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bandangoshty.wordpress.com/2009/10/12/%d9%88-%d8%a7%da%af%d8%b1-%da%a9%d8%b1%d9%85-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/</guid>
		<description><![CDATA[خب ، من یه روز طلایی رو از دست دادم ، روز تولدمو. ببین ، دوست دارم از همین اول بهت واضح و روشن توضیح بدم که در طلایی بودن این روز ، هیچ شکی جایز نیست ، حتی برای شما دوست عزیز . شاید خیال کنی آدمی هستم که از به دنیا اومدنم خیلی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bandangoshty.wordpress.com&blog=2030647&post=229&subd=bandangoshty&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>خب ، من یه روز طلایی رو از دست دادم ، روز تولدمو. ببین ، دوست دارم از همین اول بهت واضح و روشن توضیح بدم که در طلایی بودن این روز ، هیچ شکی جایز نیست ، حتی برای شما دوست عزیز . شاید خیال کنی آدمی هستم که از به دنیا اومدنم خیلی خوشحالم یا شایدم فک کنی که فک می کنم خیلی آدم مهمی هستم و اگه من نبودم لابد &#8220;منطق زنده ی پرواز دگرگون میشد &#8220;** . ولی من می خوام بهت بگم که سخت در اشتباهی ، چرا که هیچم اینطور نیست و من به طور کلی هیییییچ نقش جالب انگیزی در این جهان پهناور ایفا نمی کنم . ولی بازم تکرار می کنم که روز تولدم برای من یه روز طلاییه و تو هم بهتره نپرسی چرا ، چون خودمم نمی دونم چرا . چون من فقط می دونم که یه چیز طلایی این وسط هست که برق میزنه ولی هیچ از چگونگیش خبر ندارم . بله . و حالا باهام همدلی کن ، چون من در آخرین روز بیست و سه سالگیم ، نه کیکی خوردم و نه شمعی فوت کردم و &#8230; خب بذار راستشو بگم ، یه کبریت فوت کردم برای خالی نبودن عریضه که به هرحال از هیچی بهتر بود . اما این غم انگیزه حتی اگه به نظرت خیلی مسخره َست . لابد یه چیزایی هم تو این دنیای کوفتی هست که واسه تو مهمه و واسه من هه هه ! درسته ؟ درسته . خب &#8230; بذار بگم که من در صبح روز طلایی به ظرف شستن پرداختم و در ظهر روز طلایی نهار نخوردم و در عصر روز طلایی به بازی قشنگ &#8221; بدو بدو تا نیفتی &#8221; پرداختم . این بازی یه بازی خیلی نازیه که فقط یک انسان دقیقه نودی می تونه توش شرکت کنه . به این صورت که تمام تابستون خودت رو باد می زنی و اصلا اعصاب خودتو خورد نمی کنی و تحویل یک عدد پروژه به استاد رو اونقدر عقب میندازی که مجبور بشی در آخرین فرصت باقی مونده به حالت دوان دوان ، کارت رو شروع و سپس تموم کنی و یازده شب دم خونه ی استاد برسونی ، تا اون واحد نازنین رو نیفتی . یه طوری نگام نکن که انگار خودت خیلی بازی های جذابتری بلدی ! این بازی قدمت چند صد ساله داره ! بله ، داشتم از روز طلایی بهت می گفتم . خب دیگه بسّه . خیلی گفتم . همینقدر بدون که ظاهرا یک سال بزرگ شدم . هه ! بشنو و باور نکن . همین چند روز پیش بود که یه خانومی اینجانب رو یک تینیج شانزده ساله تخمین زد . بیبی فیس و بیبی همه چی و گول بزنک که منم !<br />
الان که دارم اینا رو می نویسم خیلی سردمه . اونقدر که ممکنه بمیرم . خیلی احمقانه است . اینکه خیلی سردمه نه ها . اینکه میگن خدا انگشت نداره که ببکنه تو چشم آدم ولی نمی دونم چرا واسه من داره . یعنی فقط کافیه بگم &#8220;هه هه&#8221; تا یه &#8220;هه هه&#8221; یی نشونم بده که دو شماره به عینکم اضافه شه . همین سه ساعت پیش بود که داشتم آتیش می گرفتم و غر می زدم که این هوای کوفتی چرا سرد نمیشه . بعد خواهرمون با دوستشون متفقاً مخالفت کرده و گفتن که &#8220;خیلی هم سرده&#8221; و اینجا بود که من اون &#8220;هه هه&#8221; ی کذایی از دهنم در اومد . اینطوری که یعنی &#8220;چه مسخره های حرارت نفهمی &#8221; . و خب حالا سردمه و با جوراب و ژاکت در آستانه ی مرگم . اووووم . بد َم نیستا ! دیروز پریروزا داشتم فکر می کردم که اگه الانا بمیرم خیلی تو بورسم . چون متوجه شدم که عده ی زیادی هستن که در این روزگار منو دوست دارن ( باور کن حوصله ی شکست نفسی ندارم ، بذار حرفمو بزنم ) ببین ، می دونم که هنوز خیلی کارا مونده که نکردم ، خیلی آدمها و جاها هست که ندیدم و خیلی از همین حرفا . اما اینکه آدم توی بورس باشه و بمیره خیلی کیف میده البته به شرط اینکه بتونی مثل این فیلما ، از اون بالا همه رو ببینی . فکرشو بکن ! می میرم و احتمالا غصه می خورم که مُردم اما در عوض خیلی مرگ باشکوهی دارم . حالا فکر کن که تو نود سالگی بمیرم . دیگه کی براش مهمه ؟ میشه باعث خجالت پیش اولیا و انبیای محترم . فک کن که باید سرشونو گرم کنم که نبینن این و اون میگن &#8221; اوف ! بهتر که مرد .خیلی پیر بود دیگه ، باعث عذاب ! چقدرم غرغرو بود &#8221; خدایی خودت قضاوت کن ، مردن توی بورس جالبتر نیست ؟<br />
حالا که اون بالا خودمو تحویل گرفتم در مورد علاقه ی یه عده آدم ، بذار این َم بگم که دلت خنک شه و بدونی که اصلا خیال باطلی در مورد خودم ندارم . در هفته ای که گذشت ، اینجانب به خاطر پروژه ی کذایی مذکور ، مجبور شدم که پناه ببرم به خداوند که البته چون ایشون سرشون شلوغ بود ، چند تن از بنده های برگزیده َشون جور ایشون رو کشیده َن و بنده رو در بازی &#8220;بدو بدو تا نیفتی&#8221; یاری کردن . بعد ، خب از اون جایی که این بنده ها برگزیده بودن ، به این صورت که فرم و هارمونی و آنالیز سرشون میشد ، من بیش از پیش شرمنده ی خودم و کائنات شدم . به طوری که بعد از مدت ها دوباره اون ندای کوفت درون ، در بنده فریاد زدن آغاز کرد که &#8221; تو توی این دنیا به چه دردی می خوری آخه؟&#8221; خب من نمی دونم تو چقدر با این ندا آشنایی و چه جور عکس العملی داری . ولی من اینطور آدمی ام که ظرف آجیلی رو که بنده ی برگزیده برام آورده تا در حین انجام تمرین ، کمی و فقط کمی باهاش مشغول و مشعوف باشیم ، میذارم جلوم و خرت خرت تا تهش رو یه طوری که انگار نذر امام حسین دارم ، بی وقفه می جوم و به جای دل دادن به کار ، دل به دل ندا جان داده و ایشون رو در هرچه سرزنش تر یاری می کنم . یعنی این دفعه شانس آوردم که بعد از این همه نزدیکی به احتمال خودکشندگی ، روز طلایی از راه رسید و من به این نتیجه رسیدم که گرچه هیچ غلطی نمی کنم در این دنیای بزرگ و گرچه از هیچ لحاظ برگزیده و برجسته نیستم ، دوست دارنده های قابل توجهی دارم . که هیچ هم کم خوشحال کننده نیست ! و شما هم لطفا چیزی نگو چونکه یه جایی خوندم افلاطون گفته کسی رو که در حال پیشرفته ، هرقدر هم کنده ، ناامیدش نکن . حالا ربطی هم نداشت ها ! ولی خب دیگه ، نا امیدم نکن علی الحساب . با تشکر !<br />
پ.ن : مهسا جان ، دخترم ، هوا کردن این پست ، فقط و فقط محض خاطر عزیز شما بود وگرنه که بنده سه نقطه تر بودم از این حرفها . برو حالشو ببر !<br />
** سهراب جان تولدت با تاخیر مبارک هم-روز ، قبول دارم که تو در روز طلاییمون طفلکی تر از من بودی . چون بعید می دونم اون فرشته های بی فکری که من میشناسم ، برات جشنی گرفته باشن . ضمناً خوشحال میشم یه &#8220;آخی&#8221; عمیق جان سوز رو به عنوان هدیه از همزادت  قبول کنی . من بهت قول میدم هیچ وقت شعری نگم که اون قدر خوب باشه که از قیافه بندازنش . باور کن !</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bandangoshty.wordpress.com/229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bandangoshty.wordpress.com/229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/bandangoshty.wordpress.com/229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/bandangoshty.wordpress.com/229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/bandangoshty.wordpress.com/229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/bandangoshty.wordpress.com/229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/bandangoshty.wordpress.com/229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/bandangoshty.wordpress.com/229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/bandangoshty.wordpress.com/229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/bandangoshty.wordpress.com/229/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bandangoshty.wordpress.com&blog=2030647&post=229&subd=bandangoshty&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/10/12/%d9%88-%d8%a7%da%af%d8%b1-%da%a9%d8%b1%d9%85-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bb5bf3c6a101d0599d01293ceee78ff8?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">مانولیتا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نخورده مست که منم</title>
		<link>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/09/28/%d9%86%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85/</link>
		<comments>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/09/28/%d9%86%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 19:52:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>bandangoshty</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bandangoshty.wordpress.com/2009/09/28/%d9%86%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85/</guid>
		<description><![CDATA[بله . من آمده ام که بنویسم و هیچ هم نمی خواهم که ناز بنیاد کنم . من ناز کردن بلد نیستم ، نمی دونم . شایدم بلدم و اینطوری میگم . نه واسه اینکه دروغگو ئم بلکه واسه اینکه آدم یه چیزایی رو در مورد خودش نمی دونه . مثلا ممکنه که خیال کنه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bandangoshty.wordpress.com&blog=2030647&post=228&subd=bandangoshty&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>بله . من آمده ام که بنویسم و هیچ هم نمی خواهم که ناز بنیاد کنم . من ناز کردن بلد نیستم ، نمی دونم . شایدم بلدم و اینطوری میگم . نه واسه اینکه دروغگو ئم بلکه واسه اینکه آدم یه چیزایی رو در مورد خودش نمی دونه . مثلا ممکنه که خیال کنه هیچم فلان طور نیست درحالیکه ته فلان باشه از لحاظ طور !<br />
خب ، من مستم . بله . این اعتراف وحشتناکیه . من مستم ، اما نه الکل خوردم نه حتی یه هلوی گندیده نه یه سطل شاهتوت . من فقط اینطور آدمی ام که به ناگهان مست می کنم ، کوه آتشفشان میشم ، می خوام بترکم از انرژی و معمولا به یاری خدا نمی ترکم اما تا مرزش میرم . می خوام بگم که الان درست اینطوری ام ، مست مست . نه اونطوری که تو مهمونی ها دیدی که یارو هی میره بالا میاره یا قاه قاه می خنده یا تلوتلو می خوره . نه اونطوری که طرف می زنه شیشه ی خونه رو میاره پایین . من اینطوری مست میشم که نشسته َم ، خیلی معمولی ، خیلی خیلی معمولی . و بعد درست یک دقیقه ی بعد ، من یه آدم مستم ، یه طور آدمی که نمی دونه داره چی میگه ، چی کار می کنه و آدمای اطرافش کیَ ن . تو خواهی دید که من در این مواقع حالم دگرگونه ، و یه طوری َم که قبلا نبوده َم و به نظر هم نمیومده که بوده باشم . بعد مث این دیوانه ها این ور اون ور می جهم و چرت و پرت میگم و خداشاهده که هیچ کنترلی روی خودم ندارم . یعنی یه آدمی رو می بینم که احتمالا منه و داره یه اغلاطی می کنه که لابد نبایستی بکنه اما می کنه و گاها شورشو در میاره . ببین ، وایسا یه چیزی بهت بگم . &#8221; گاها&#8221; غلطه و امیدوارم خیال نکرده باشی فقط خودتی که اینو می دونی . ولی من دوست دارم بگم &#8220;گاها&#8221; چون واقعا گاهی نمیشه گفت &#8220;گاهی&#8221; و باید گفت &#8220;گاها&#8221; . متوجهی ؟<br />
به خدا قسم که کیبورد عزیز داره جلوی چشمم تکون می خوره و به خدا قسم تر که نمی فهمم دارم چی رو با این سرعت تایپ می کنم . و باز هم به خدا سوگند که چند ساعت پیش ، یه قهوه موکا خوردم در یه کافه ، و اون قهوه موکا قهوه ای بود شبیه به هزاران قهوه ی دیگه در سرتاسر این دنیا . اون موکا مثل تمام موکاهای دوَل اسلامی ، قهوه ای بود بدون الکل ( و اساسا آیا قهوه با الکل جایی سرو میشه مگه ؟ یعنی مگه انقدر دیوانه ؟؟ ) اون موکا فقط مقادیری دارای سنگ بود ، سنگ های ریز قابل ندیدن . سنگ هایی که بلعیده شدن و معده ی اینجانب رو سنگین فرمودن ، اونقدر که حس کردم معده و روده َم به شدت به هم نزدیک شده َن و دارن همو له می کنن . باور کن که اون موکا یه موکای سنگی بود ، باور کن !<br />
می دونم که خیلی بی ربطه . ولی بذار بهت یه نصیحتی بکنم . من آدمی ام که حتی در مستی قابلیت نصیحت کردن دارم . من آدم عجیبی ام ، باور کن ! ( لعنت ! می دونم که باور نمی کنی و به ریشم می خندی ) خب &#8230; حالا اینو گوش کن : فک کن که خواهرت صبح زود از خارجستان میرسه و برای تو یه جفت کالج جیر قهوه ای معرکه میاره . فک کن که تو از دیدن این سوقاتی به شدت هیجان زده میشی . و باز َم فک کن که تو آدمی هستی با هیجانات غُل غُلی و غیرقابل کنترل . اما ، اما نکته اینجاست : هرگز و هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی ، برندار اون کفشو همون بعد از ظهر بپوش ، اونم در حالیکه داری با عجله خودتو به تجریش می رسونی واسه قرار کاری و سفارش موکای سنگی . نه واسه اینکه مردم میگن &#8220;چه ندید بدید&#8221; چرا که مردم اصلا از کجا بدونن داستان کفش های تو رو . بلکه به خاطر اینکه تو دیرته و می خوای خودتو به دو به قرار برسونی . پس چند کیلومتری میدون تجریش پیاده شده و تا پل تجریش از همه ی انواع بشر سبقت می گیری و گاها می دوی. و توی راه برگشت هم چون باز دیرته می دوی . و واسه اینکه سوار اوتوبوس شدی و اتوبوس تو رو خیلی قبل تر از مقصد پیاده کرده ، کیلومترها راه میری . پس می میری ، شک نکن ، شک نکن که اگه مقاوم باشی و شانس بیاری ، به گریه کردن کف پاده رو رضایت میدی و البته باز هم میگم که می میری .<br />
و حالا یه نصیحت دیگه . ببین ، فک کن که تو عجله داری و خیلی هم زیاد . بعد سر خیابون ایستادی و هی ماشین هایی هستن که فرت و فورت گازشونو می گیرن و میرن . و تو اصولا آدمی هستی با وسواس های تاکسی سواری ، به این صورت که باید راننده ی عزیز رو روانکاوی کنی تا رضایت بدی سوار ماشینش بشی . از رنگ اوتوموبیلش تا قطر سبیلش رو باید بررسی کنی تا مطمئن باشی که دزد ، جانی ، مریض جنسی ،بوبویی و خورخوره لولو نیست . و حالا تو ایستادی و تند و تند همه ی ماشین ها رو ، فارق از اینکه اساسا برات نگه میدارن یا نه ، زیر نظر می گیری . بعد یه پیکان سفید می بینی که یه پیرمردی راننده َشه . خب این تاکسی حتما امتیاز می گیره ، چیزی حدود هشتاد تا . سوال اینه : آیا سوارش میشی ؟ او او ! دست نگه دار . قبل از اینکه زبونتو بچرخونی و بگی &#8220;تجریش&#8221; ، چشماتو باز کن و مطمئن شو که راننده ی عزیزمون قرار نیست تمام مسیر رو با سرعت بیست کیلومتر بر ساعت برونه . می خوام بدونی که پیکان سفید ، امروز ، در این دور از رقابت ها از حلزون شکست خورد ! می فهمی ؟؟<br />
خب بذار یه نصیحت دیگه هم بهت بکنم ، چون به نظر میاد آدم عاقلی هستی . فک کن که سر کوچه ی خونه تون یک عدد شهرکتاب مامان موجوده که تو با اغلب آدم های درونش دوستی و دوستشون می داری . سوال : آیا باید چه کار کرد ؟ جواب :باید زود به زود به آنجا رفت و تفریحات شهرکتابی کرد و در میان ورق ها و کاغذها پرسه زد و خوشحال شد . و هستن کسانی که ، بله دوست خوبم ، هستند کسانی که شهرکتاب سر کوچه شونه و دو ماه یه بار میرن توش . هستند اینطور انسان های خنگولی ( نذار که بگم بی لیاقت نادونی ) بله ! هستند ، باور کن .<br />
و نصیحت آخر : فک کن که تو چهارشنبه ی هفته ی آینده تولدته . و اصولا اینطور آدمی هستی که از پنج هفته ی قبل به این روز فکر می کنی و خب نمی دونی هم که چرا . سوال : آیا باید همه جا به همه بگی ؟ جواب : معلومه که نه ! چون که دخترم ، مردم ممکنه فک کنن که تو داری از هول کادو خودکشی می کنی . می فهمی ؟ پس سنگین باش و اگر نمی تونی سنگین باشی ، حتما یه سر برو کافه ی تندیس و موکا سفارش بده .<br />
می خوام بهت یه خبر خوبی بدم : تموم شد . می تونی بری و جیش کنی یا یه چیزی بخوری یا کلّه تو بکنی از پنجره بیرون و نفس های عمیق بکشی ، چون فک می کنم که دیگه حرفی واسه گفتن ندارم . البته که دارم ولی خب &#8230; میذارم واسه بعد .</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bandangoshty.wordpress.com/228/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bandangoshty.wordpress.com/228/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/bandangoshty.wordpress.com/228/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/bandangoshty.wordpress.com/228/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/bandangoshty.wordpress.com/228/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/bandangoshty.wordpress.com/228/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/bandangoshty.wordpress.com/228/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/bandangoshty.wordpress.com/228/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/bandangoshty.wordpress.com/228/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/bandangoshty.wordpress.com/228/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bandangoshty.wordpress.com&blog=2030647&post=228&subd=bandangoshty&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/09/28/%d9%86%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bb5bf3c6a101d0599d01293ceee78ff8?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">مانولیتا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>و وحی آمد که &#8221; بشُمار به نام پروردگارت تا ده اگر بلدی &#8221;</title>
		<link>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/09/15/%d9%88-%d9%88%d8%ad%db%8c-%d8%a2%d9%85%d8%af-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d9%86%d8%a7%d9%85-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%af%da%af%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a7%da%af%d8%b1/</link>
		<comments>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/09/15/%d9%88-%d9%88%d8%ad%db%8c-%d8%a2%d9%85%d8%af-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d9%86%d8%a7%d9%85-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%af%da%af%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a7%da%af%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 22:48:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>bandangoshty</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bandangoshty.wordpress.com/2009/09/15/%d9%88-%d9%88%d8%ad%db%8c-%d8%a2%d9%85%d8%af-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d9%86%d8%a7%d9%85-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%af%da%af%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a7%da%af%d8%b1/</guid>
		<description><![CDATA[1 . در زندگی چیزهایی هست که وقتی بهشون می رسی ، چون قبلا بارها و بارها و بارها بهشون رسیدی ، بهِت یه حالتی دست میده که در علوم احتمالا بهش میگن تهوع که مشخصا نمی تونه حق مطلب رو به اندازه ی واژه ی عق ادا کنه . این حالت موقعی اتفاق می [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bandangoshty.wordpress.com&blog=2030647&post=225&subd=bandangoshty&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>1 . در زندگی چیزهایی هست که وقتی بهشون می رسی ، چون قبلا بارها و بارها و بارها بهشون رسیدی ، بهِت یه حالتی دست میده که در علوم احتمالا بهش میگن تهوع که مشخصا نمی تونه حق مطلب رو به اندازه ی واژه ی عق ادا کنه . این حالت موقعی اتفاق می افته که یک نفر خانوم ایکس برای مثال ، در چند متری شما حضور داره که بی وقفه و بی خستگی در حال هوار کردن زندگانی بر سر خودشه و شما هی میخوای بری بگی &#8221; خانوم ایکس عزیز ، من تقاضا می کنم این تیشه ای رو که روزانه به ریشه های بدبختت می زنی ، بردار بزن سر من ولی تمومش کن این تخریبو&#8221; ، بعد لال مونی می گیری ، می شینی یه گوشه ، و سوت می زنی که &#8220;خب بذار هرطور می خواد زندگی کنه &#8220;، بعد در بحرانی ترین لحظات که شاهد درهم کوبیده شدن و خین و خینریزی هستی ، عذاب وجدانی میشی و میری جلو که دست خانوم ایکسو نگه داری ولی عمرا بتونی و اینجاست که شاعر میگه &#8220;اگر شکستی از خود شکستی &#8221; و تو فقط دچار همون عق مذکور میشی ، با دست هایی درازتر ز پا! اینجاست که نه می تونی بگی &#8220;گور اجدادت&#8221; و بری ، نه می تونی بمونی و این ویار عق آلود رو تحمل کنی . این یعنی فلاکت اجتناب ناپذیر زندگی !<br />
2 . به یک نفر انسان جهت خاموش کردن نیازمندیم . بنده از همینجا می خوام اعلام کنم که اینجانب از ایفای نقش خادم ویژه بسیار بسیار خسته َم و در این &#8220;بسیار بسیار&#8221; ، نشانه هاست برای آنان که می اندیشند . یعنی می خوام بدونی که با کمال میل این نقش رو تقدیم اولین کسی می کنم که من رو از خطر اضمحلال در مسیر مادرانگی نجات بده . من خوشبختانه یا بدبختانه موجودی هستم با دو دست و دو پا و قابلیت حمل پنج عدد هندونه رو در حالیکه از حلقه ی آتیش می پرم ندارم . و می خوام متوجه باشی که امکان نداره هیچ کدوم هندونه ها رو زمین بذارم یا دست شمایی بدم که اومدی کمک . پس تِرن می آف پلیز .<br />
3 . یه بچه گربه در همسایگی ما صدایی به شدت ترحم برانگیز از جنس مویه از خودش در میاره و من نمی دونم که آیا این بچه گربه مفقوده یا مغموم یا گشنه . درهرحال من در همسایگی ایشون انسانی هستم که داره دلش کباب میشه .<br />
4 . من دارم اصول نگارشیم رو از دست میدم و به یک تایپ کننده ی لاابالی بدل میشم .<br />
5 . روزگار مدیدیه که وزنه و آینه در زندگی بنده دارن نقش اساسی ایفا می کنن . و اگه می خوای دقیقتر بدونی بهت بگم که آدمی شده َم بسیار احمق مبتلا به بیماری وحشتناک وسواس هیکلی . و این برای آدمی که همیشه سعی کرده یه مشت ریگم شده کف سرش بذاره که تهی مغز نباشه ، به شدت جای تأسفه ! خودم می دونم ، هیچی نگو !<br />
6 . آیا شما دوست عزیز گاهی دلت می خواد به سمت آدمی که دوسش داری حمله کنی و بزنیش ؟ نه از فرط علاقه که از فرط اینکه &#8221; خیلی الاغی ! &#8221; .خب من دلم می خواد ولی خوشبختانه تا به امروز موفق شدم به موقع جلوی حمله رو با سکوتی مرگبار بگیرم ، نه برای تلافی که فقط برای حمله نکردن . و بعدشم خودمو بجوم که &#8221; احمق ، احمق ! &#8221; چرا که اصلا چه معنی میده آدم انقدر همه رو دوست داشته باشه ؟ ببین ، اصلا می خوام یه چیزی بگم . از نظر من (قید می کنم از نظر من ) اگه به یکی گفتی که دوسش داری یا حتی تو دلت چنین فکری کردی ، بعد وقتی اون آدم داشت تو آشپزخونه پیاز خورد می کرد و فین فینش راه افتاده بود ، به چاقو دست گرفتنش نگاه نکردی و دلت نخواست که بلند شی بری از پشت بغلش کنی و دست هاش رو که بوی پیاز میدن ببوسی ، بهتره بری و کشک بسابی یا یه کاری توی همین ژانر . یعنی بذار اینطوری بگم که اصلا شمایی که پیاز خورد کردن و ظرف شستن و گه گیجه گرفتن های یه زنو وقتی که مهمون سرزده براش اومده ، نمی بینی ، همون شمایی هستی که فک می کنی زنانگی یعنی جیرینگ جیرینگ گوشواره و تق تق پاشنه بلند و موی فلان و هیکل فلان ! که لابد میشی دکتر ب که دو سال پیش سعی داشت به من بقبولونه که این موی کوتاه و راه رفتن و ژاکت روی شونه و کیف یک وری ، همه ثابت می کنه که بنده فاقد زنانگی و احتمالا دچار اختلال جنسی ام ! آه ای کسانی که ایمان آورده اید ، در مواقع سکوت سنگی ، از من نپرسید که تو را چه میشود . من را در این مواقع یک چیزی میشود که اگر قادر به تکلم می بودم خفقان نمی گرفتم . چرا که من اگه اومدم به شما گفتم بفهم و تو هم ادای فهمیدن در آوردی آخه چه فایده ای داره خب ؟؟<br />
7 . در هفته ای که گذشت ، من دچار یک عدد کشف شدم . و این کشف اینطوری بود که یه روز صبح ، به صورت خیلی الکی ، سحرخیزون از رختخواب کنده شده و به گلاب دونی رفتم . بعد ، از پنجره بیرونو دیدم که هوا افتضاح بود از خوبی . ولی من که خودمو میشناختم گفتم &#8221; برگرد تو تخت ! تو که آدم این وقت صبح بیرون زدن نیستی ! &#8221; و دقایقی بعد ، در پیش چشمهای گردشده ی خودم ، دیدم که یک جفت دست دارن لباس تنم می کنن و واحیرتا! که اون دستها از آن خودم بود . این شد که در اون صبح تاریخی ، به ورزش نرمش زندگی پرداختم و در مسیر برگشت همونطور که از بین درختا می اومدم که به جهانیان اعلام کنم من چقدر فعال بوده َم ، نگام به یکی از درختا افتاد و از تعجب خشک شدم . سنجد ! باور می کنی ؟ سنجد به درخت بود ، همونطور آویزون ! خب من آدمی هستم که اساسا یه سری چیزای ساده رو نمی دونم . به همین خاطر در اون روز تاریخی خشک شدم . چون من هیچ وقت به اینکه سنجد از کجا میاد فکر نکرده بودم . سنجد برای من یه چیزی بود که بود . وجود داشت . اصلا حتی برام سوال نشده بود از کجا . بود دیگه . (سلام همام . حکایت تو شد و اون استاد ویولون ، اسمش چی بود ؟) بعد از اینکه از بهت خارج شدم ، یه دونه از اون میوه ها (میوه محسوب میشه دیگه ؟) کندم و خوردم و فقط خدا می دونه که در اون روز به خصوص ، اون حرکت چقدر سمبولیک بود ! و البته در این نثر نشانه هاست برای آنهایی که با خواص سنجد آشنایی دارن .<br />
8 . یه مرضی تو این دنیا هست که بیا اسمشو بذاریم &#8220;خودشبیه بینی&#8221; . و این مرض اینطوریه که هرکار می کنی فکر می کنی داری ادای یکی دیگه رو درمیاری و خودت نیستی . این بیماری به شدت خطرناکه و اگه درمان نشه بیمار رو طی چند ماه از پا درمیاره . یعنی می خوام شوکه نشی اگه چند وقت دیگه اعلانیه مو به در و دیوار دیدی .<br />
9 . الان ساعت یک و سی هشت دقیقه ی بامداده و مکین و دایی سانی در راه منزل مان . اینو فقط به این خاطر گفتم که بدونی چقدر صمیمی هستیم و فک نکنی من توی مجازستان خدا بی کس و کارم و از بین بته ها بیرون اومدم . آره !<br />
10 . یادته گفته بودم من آدم عشوه نیستم ؟ خب ، حالا می خوام برای پدر روحانی یه اعترافی بکنم . &#8221; ببین پدر ! خیلی عجیبه . من متوجه شدم که وقتی می رقصم اون قدر در خلصه فرو میرم که یهو به خودم میام می بینم شبیه همیشه نیستم . خداشاهده اگه اصلا بدونم ماهیتش چیه ولی می دونم که هیچ ربطی به اطراف و اطرافیانم نداره . یعنی این حالت وقتی جلوی آینه واسه خودم می رقصم هم هست . بله ؟؟ بله . میدونم که خجالت آوره ولی این عادت مورد علاقه م از بچگیه . دوست دارم جلوی آینه برقصم و یه دقیقه هم از نگاه کردن خودم غافل نشم . اوووم ، در واقع میشه اینطوری بگم که رقص برای من دریچه ی ورود به دنیاییه که در حالت غیر رقص اصلا وجود نداره . تو این دنیا هم خودمو خیلی دوست دارم و هم یه چیزی از من میغله که به گمونم بقیه بهش می گن عشوه . ولی خداشاهده که عشوه نیست . پدر ! به نظر شما من بخشوده میشم ؟؟&#8221;</p>
<p>11 . این مورد فقط واسه اینه که ببینم یازده رو بلدی یا نه ؟ بلدی ؟ پس معلومه گندم خورده ی یا سیب یا یه چیزی که به هرحال بهت گفته بوده َن نخوری و تو که خیال می کردی زرنگی خوردی . متأسفم . تو گول خوردی ! حالا برو و به سبکی تحمل ناپذیر زندگی ادامه بده . حرف هم نباشه . همینه که هست !</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bandangoshty.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bandangoshty.wordpress.com/225/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/bandangoshty.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/bandangoshty.wordpress.com/225/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/bandangoshty.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/bandangoshty.wordpress.com/225/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/bandangoshty.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/bandangoshty.wordpress.com/225/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/bandangoshty.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/bandangoshty.wordpress.com/225/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bandangoshty.wordpress.com&blog=2030647&post=225&subd=bandangoshty&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/09/15/%d9%88-%d9%88%d8%ad%db%8c-%d8%a2%d9%85%d8%af-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d9%86%d8%a7%d9%85-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%af%da%af%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a7%da%af%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bb5bf3c6a101d0599d01293ceee78ff8?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">مانولیتا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>به گیرنده های خود دست نزنید،مشکل بدون شک از فرستنده است</title>
		<link>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/09/14/%d8%a8%d9%87-%da%af%db%8c%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d9%86%d8%b2%d9%86%db%8c%d8%af%d8%8c%d9%85%d8%b4%da%a9%d9%84-%d8%a8%d8%af%d9%88%d9%86-%d8%b4/</link>
		<comments>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/09/14/%d8%a8%d9%87-%da%af%db%8c%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d9%86%d8%b2%d9%86%db%8c%d8%af%d8%8c%d9%85%d8%b4%da%a9%d9%84-%d8%a8%d8%af%d9%88%d9%86-%d8%b4/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 10:54:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>bandangoshty</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bandangoshty.wordpress.com/?p=222</guid>
		<description><![CDATA[این هجونامه با کمی تأخیر به پست رسیده است .
گریه َمه ، همینطور بیخودی . شهیار قنبری میگه &#8220;وقتی دورم به تو نزدیک ترم&#8221; من بغض می کنم .چرا ؟ کی اصلا حالا که دور باشه یا نزدیک ؟&#8230; &#8220;گوشه ی گندمزار ، بند رختی پاره &#8221; یاد بند رختمون می افتم تو خوابگاه ، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bandangoshty.wordpress.com&blog=2030647&post=222&subd=bandangoshty&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>این هجونامه با کمی تأخیر به پست رسیده است .<br />
گریه َمه ، همینطور بیخودی . شهیار قنبری میگه &#8220;وقتی دورم به تو نزدیک ترم&#8221; من بغض می کنم .چرا ؟ کی اصلا حالا که دور باشه یا نزدیک ؟&#8230; &#8220;گوشه ی گندمزار ، بند رختی پاره &#8221; یاد بند رختمون می افتم تو خوابگاه ، نمی دونم موکت کردن و رنگ زدن چی کار بند رخت داشته که پاره َش کردن . حالا هی لباسامونو گِل دسته ی کشو و میز و دراور دار می کنیم . &#8221; جمعه های بی مشق &#8221; ، یکشنبه امتحان دارم ، انگار نه انگار &#8230; ای وای ! این بیچاره این همه سال داشته می گفته &#8220;جان لنون در باران&#8221; ؟ مطمئن بودم غلط میشنومش ولی هر دفعه یادم می رفت برم سوال کنم که آقا این &#8220;جلّلان&#8221; یعنی چی ؟ ای من ِ از بیخ کر !<br />
احساس می کنم دارم یکی از مزخرف ترین متن های زندگیمو می نویسم ولی می خوام ادامه بدم . چون کلّی وقته که همینجوری خواستم بنویسم و نیومده . منم بی خیال شدم که خودش بیاد بعد دیدم خیر ! لوله باز کن را بیاورید . حالا نشستم الکی تایپ می کنم ببینم تا کی شهامت ادامه دادن دارم ، بی اینکه برگردم عقب به دسته بیلی که کاشتم نگاه کنم . می خوام فک کنم که این نوشته پابلیش نخواهد شد &#8230; میگم هوا مهر نیست ؟ من اصلا شهریور نمی بینم ، یکی لابد اومده ته مردادو دوخته سر مهر هیشکی هم صداش درنمیاد . حالا گیرم که ماه خودمه ، تو صف که نباید بزنه &#8230; راستی الان وقت خوابه ها . ای من ِ جغدینه ، به کجا چنین شتابان اون وخ ، با این راه سرتاسر ترکستان ؟؟ &#8230; ذهنم واسه خودش داره مافیا بازی می کنه . توی این یک ماه اخیر &#8230; بذار ببینم &#8230;چیزی حدود پنجاه درصد وقتمو مافیا بازی کردم.اووووم ، عالیه ، مهم رکورده که بزنی ، اصلا خودتو درگیر چیستی و چگونگیش نکن . یه مدت کک مین افتاده بود به آستینم ، اون وخ بیست و چار ساعت، ذهن فعال بنده بود که به امر بسیار مهم مین خنثی کنی می پرداخت ، نه الزاما در پشت کامپیوتر ، که در تمامی اماکن دیگر از عمومی تا خصوصی . حالا هی از دیشب مافیا میشم ، بعد شروع می کنم به فیلم بازی کردن . بعد یه جاهایی میرم دنده عقب ، به اولین شبی که خودم رو بهترین مافیای سال حس کردم ( نه ! دروغ میگم . حالا نه دیگه انقدر بیمار ! ) بعد ِ بازی ، حال نکیسا بد بود . باورش نمیشد این مافیای قوی درون منو . خودمم حیران بودم که &#8221; ای من ِ پلید ، کجا قایمت کرده بودم این همه وقت بی خبر ؟؟&#8221; اولش واسه خودم مسرور بودم که &#8220;پس نمی خوای پلید باشی نه اینکه نتونی&#8221; بعد ولی خودمو جمع کردم که &#8221; خُبه حالا !&#8221; &#8230; میگم میشه هم که اصلا نفس گرفت یک سره بی ربط گفت ، بعدم بلند شد رفت . وقتی درونت یه آجیل درهم مسخره ریخته و نمی تونی هی بشینی پسته و بادوم و فلانشو جدا کنی ، خب باید مشت مشت بخوری بره دیگه ؟<br />
                                                                    بسمه تعالی<br />
1 . من آدمی هستم ظلّام النّفس ، یعنی شدیداً بر خود ظلم کننده ، که دلایلش در حوصله ی این نثر نیست.<br />
2 . در پی نوشت مورد (1) جا داره که با صدایی بسیار رسا ، به خدا ، کائنات و همه ی دم و دستگاهش اعلام کنم که اینجانب نباید مادر بشم . ببین اینجا کجاست که دارم میگم ! حالا اگه اصرار داری کمپلکسی از یه بچه ی لوس بی مصرف و یه مادر فداکار مزخرف تحویل جامعه بدی ، خود دانی !<br />
3 . من گاهی یک مافیای پلیدم که توی چشمات نگاه می کنم و تو خر میشی ، و گاهی یک شهروند بی عرضه که توانایی اینو دارم که به طرز احمقانه ای همه ی شک ها رو روی خودم ببرم . به بیان ساده تر ، من آدمی ام که نمی تونم روی خودم حساب کنم . من امروز مافیای خوبی ام و با پلیدی لازمٌ لازمی شما رو از فایل عاطفیم پاک می کنم و غروب فردا ، با حماقت بی حد و حصری از ریسایکلبین برت داشته و میذارمت همونجایی که پریروز بودی . به همین مسخرگی ، شایدم بیشتر !<br />
4 . سوال : آیا آنها که می دانند با آنها که نمی دانند برابرند ؟ پاسخ : مافیا نشان داده که گاهاً بله!<br />
5 . من همیشه سعی کرده َم که خودم باشم . بعد الان چن وقته می بینم گاهی هیچم اینطور نیست . یعنی بعضی وقتا من رسماً میشم کبری خانومی(سلام لاله) که هیچ سنخیتی با من ، مانولیتا و اساساً هیچ کدوم بخشهای وجودیم نداره . و میخوام این نکته رو بدونی که اگه سر و کله ی مافیا پیدا بشه ، یه توجیهی داره ، ولی کبری خانوم بودگی اونم وقتی که کبری خانوم ِدرون نداری ، یعنی داری ادا درمیاری ! و این همون چیزیه که به گمونم داره ناراحتم می کنه .<br />
6 . در پی نوشت مورد (5) من آدمی هستم بغل کننده ، منی که می ترکه از فرط علاقه یا هیجان یا ذوق یا همدردی یا هر درد دیگه ای ، و بغل نمی کنه من نیست ، بلکه کبری خانومه که این کارو نمی کنه چون خیلی خانومه و اصلا مردم چی میگن و اوا دیگه خیلی داری افسارگسیخته میشی دختر ! بارزترین نشانه ی کبری خانوم همین خانوم بودگیه . پس هروقت خیلی خانوم بودم بدون که این من نیستم ، بلکه من آن پشّه ام که داره از پشت چشمام بال بال میزنه و هیچم خانوم نیست !<br />
7 . من به سرعت در حال تحکیم ریشه َم . باغبان را بیاورید .اگر همینطور پیش بره من دیگه هیچ وقت نباید به رفتن از کهن دیار عزیزم حتی فکر کنم .اگه برم ممکنه یک قبرستون دلبازی بیابم علی الحساب ولی &#8220;اگر بمانم کجا بمانم ؟&#8221; اون وخ ؟<br />
خب ، چون هفت عدد مقدسیه و منم دیگه به جای گریه ، خستمه ،همینجا یه ضرب این هجونامه ی تابستونه رو تموم می کنم.<br />
پ.ن : من که گفتم مشکل از فرستنده َست .</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bandangoshty.wordpress.com/222/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bandangoshty.wordpress.com/222/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/bandangoshty.wordpress.com/222/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/bandangoshty.wordpress.com/222/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/bandangoshty.wordpress.com/222/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/bandangoshty.wordpress.com/222/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/bandangoshty.wordpress.com/222/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/bandangoshty.wordpress.com/222/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/bandangoshty.wordpress.com/222/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/bandangoshty.wordpress.com/222/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bandangoshty.wordpress.com&blog=2030647&post=222&subd=bandangoshty&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/09/14/%d8%a8%d9%87-%da%af%db%8c%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d9%86%d8%b2%d9%86%db%8c%d8%af%d8%8c%d9%85%d8%b4%da%a9%d9%84-%d8%a8%d8%af%d9%88%d9%86-%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bb5bf3c6a101d0599d01293ceee78ff8?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">مانولیتا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خدا فِس</title>
		<link>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/08/28/%d8%ae%d8%af%d8%a7-%d9%81%d9%90%d8%b3/</link>
		<comments>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/08/28/%d8%ae%d8%af%d8%a7-%d9%81%d9%90%d8%b3/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 23:46:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>bandangoshty</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bandangoshty.wordpress.com/?p=218</guid>
		<description><![CDATA[یکی از واقعیت های در چشم رونده ی زندگی اینه که هر سلامی یه خداحافظی داره . یعنی تو یه روزی ، یه جایی ، به یه کی یا یه چی سلام می کنی و بعد مدتی کوتاه یا بلند ، در یه روز بسیار غصه مندانه ، با لب و لوچه ی آویزون ، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bandangoshty.wordpress.com&blog=2030647&post=218&subd=bandangoshty&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>یکی از واقعیت های در چشم رونده ی زندگی اینه که هر سلامی یه خداحافظی داره . یعنی تو یه روزی ، یه جایی ، به یه کی یا یه چی سلام می کنی و بعد مدتی کوتاه یا بلند ، در یه روز بسیار غصه مندانه ، با لب و لوچه ی آویزون ، چونه ی کش اومده ، و بعضاً چشم هایی که مقادیری اشک ازشون گذشته ، میگی خداحافظ( و اون قدر غمگینی که حتی این یه کلمه رو هم مثل آدم نمیگی ، کما اینکه &#8220;حافظ&#8221; به &#8220;فظ&#8221; و گاهاً &#8220;فس&#8221; بدل میشه و خدا همونطور می مونه ول معطل که با فس شما چه کنه ) خب ، ببین ، می دونم این که گفتم خیلی کلیشه ای بود و اصلاً خود کلیشه بود و چه بسا که حالت رو بد کرده باشه به لحاظ تهوع ، اما می خوام بدونی که کلیشه شدن یک حقیقت به هیچ وجه نبایستی و نشایستی که باعث نگفتنش بشه . مثلا وقتی سهراب گردن شکسته گفت :&#8221;من وضو با تپش پنجره ها می گیرم&#8221; ( و آخرشم ما نفهمیدیم این تپش با طاست یا با ت ) یه حقیقت عجیبی رو حس کرده بود . حالا اگه من و شمایی که اصولا وضو نمی گیریم ، اگرم می گیریم با آب شیر دستشویی یا سینک آشپزخونه مون می گیریم ، هی زرت و زرت این جمله رو میگیم و میگیم و می کنیمش کلیشه ، آیا این انصافه که سهراب عزیز با جمله های قصارش(خداشاهده دیکته َشو بلدم نیست) ، کنج غربت بمیره و دیگه ازش یادی نشه ، من و شما هم به روی خودمون نیاریم ، مبادا یکی بگه &#8221; چه کلیشه ای&#8221; ، نه ! می خوام بدونم انصافه ؟ پس من دوباره تکرار می کنم که هر سلام ، خداحافظی داره که گندش بزنن انقدر که تلخ و زهرماره و با هیچی از حلق آدم پایین نمیره . به خصوص اگر ید طولایی در وابستگیسم داشته باشی . من اصلا نمی خوام به شخص خاصی اشاره کنم . بله . ببین عزیزم ، شما رو میگم ( مانولیتا جان ، شما یه وخ به خودت نگیری ها) بله . ببین جانم ، شمایی که جنبه نداری ، کی بهت میگه دو هفته پاشی بری ددر ِ دسته جمعی . شمایی که خداحافظ توی دهنت نمی چرخه ، سلام نکن عزیزم ، مگه مجبوری ؟ بله ، دو هفته زدی ، خوندی ، دشت و بیابون رفتی ، مافیا بازی کردی &#8211; و فقط خدا می دونه که چه پلید پدرسوخته ای بودی &#8211; خندیدی ، &#8220;خارخاسک راه راه آفریقایی &#8221; رو پانتومیدی &#8230; حالا دیگه بای بای . خلاص . دیپورت به زندگی ، با تمام اخبار فجیع سیاسی اجتماعی ، با همه ی سازهای نزده ، درس های نخونده ، ورزش های نکرده ، می کنم های پشت گوش افتاده ( تعمیم نده شما ، از لحاظ کار دیگه ، حتماً باید بگم ؟) درسته ، خیلی دردناکه ، اما خب ، که چی ؟ سرتو بنداز زیر و با زبون خوش به زندگی ادامه بده . تمام !<br />
پ.ن : میثم جان ، می دونم که منتظر یه گزارش کامل از سفری ، با شرح کاملی از تمامی اتفاقات افتاده پیرامون چاه گرفته ی توالت. ولی فعلاً شدت اصابت زندگی به صورتم به حدیه که این کارو باید بذارم برای بعد . با پوزش .<br />
پ.پ.ن : لیلا ، مهسا ، میثم ، بهار ، حوریا ، محسن ، احمد (ملقب به وحید ) و همام عزیز ، یک بار دیگه خدا بدجوری فس . خدا بادش خالی شده احمد ، حالا هی تو بگو &#8220;من مرید تو وَم &#8220;. تا اطلاع ثانوی مراد مرد ، از بس که جان ندارد !</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bandangoshty.wordpress.com/218/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bandangoshty.wordpress.com/218/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/bandangoshty.wordpress.com/218/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/bandangoshty.wordpress.com/218/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/bandangoshty.wordpress.com/218/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/bandangoshty.wordpress.com/218/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/bandangoshty.wordpress.com/218/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/bandangoshty.wordpress.com/218/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/bandangoshty.wordpress.com/218/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/bandangoshty.wordpress.com/218/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bandangoshty.wordpress.com&blog=2030647&post=218&subd=bandangoshty&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/08/28/%d8%ae%d8%af%d8%a7-%d9%81%d9%90%d8%b3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bb5bf3c6a101d0599d01293ceee78ff8?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">مانولیتا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سیب</title>
		<link>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/08/05/%d8%b3%db%8c%d8%a8/</link>
		<comments>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/08/05/%d8%b3%db%8c%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 05 Aug 2009 19:26:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>bandangoshty</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bandangoshty.wordpress.com/?p=216</guid>
		<description><![CDATA[یک گاز می زنم به جای تو
که زیر خاک ِسبز ِهمین سیب خفته ای
       <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bandangoshty.wordpress.com&blog=2030647&post=216&subd=bandangoshty&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>یک گاز می زنم به جای تو<br />
که زیر خاک ِسبز ِهمین سیب خفته ای</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bandangoshty.wordpress.com/216/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bandangoshty.wordpress.com/216/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/bandangoshty.wordpress.com/216/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/bandangoshty.wordpress.com/216/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/bandangoshty.wordpress.com/216/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/bandangoshty.wordpress.com/216/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/bandangoshty.wordpress.com/216/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/bandangoshty.wordpress.com/216/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/bandangoshty.wordpress.com/216/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/bandangoshty.wordpress.com/216/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bandangoshty.wordpress.com&blog=2030647&post=216&subd=bandangoshty&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/08/05/%d8%b3%db%8c%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bb5bf3c6a101d0599d01293ceee78ff8?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">مانولیتا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>توله سگ گاهی حسرت می شود به جای فحش</title>
		<link>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/08/05/%d8%aa%d9%88%d9%84%d9%87-%d8%b3%da%af-%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%ad%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%88%d8%af-%d8%a8%d9%87-%d8%ac%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%ad%d8%b4/</link>
		<comments>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/08/05/%d8%aa%d9%88%d9%84%d9%87-%d8%b3%da%af-%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%ad%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%88%d8%af-%d8%a8%d9%87-%d8%ac%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%ad%d8%b4/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 05 Aug 2009 18:53:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>bandangoshty</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bandangoshty.wordpress.com/?p=213</guid>
		<description><![CDATA[خوش به حال مایک ِ توله سگ . اول برای اینکه سگه ،دوم واسه اینکه از احمق تریناشونه . به طوری که فقط توی عالم ِ دنیا سه چیزو می فهمه : مایک ، توپ ، پولکی
       <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bandangoshty.wordpress.com&blog=2030647&post=213&subd=bandangoshty&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>خوش به حال مایک ِ توله سگ . اول برای اینکه سگه ،دوم واسه اینکه از احمق تریناشونه . به طوری که فقط توی عالم ِ دنیا سه چیزو می فهمه : مایک ، توپ ، پولکی</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bandangoshty.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bandangoshty.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/bandangoshty.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/bandangoshty.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/bandangoshty.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/bandangoshty.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/bandangoshty.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/bandangoshty.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/bandangoshty.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/bandangoshty.wordpress.com/213/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bandangoshty.wordpress.com&blog=2030647&post=213&subd=bandangoshty&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/08/05/%d8%aa%d9%88%d9%84%d9%87-%d8%b3%da%af-%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%ad%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%88%d8%af-%d8%a8%d9%87-%d8%ac%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%ad%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bb5bf3c6a101d0599d01293ceee78ff8?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">مانولیتا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ماداگاسکار ِ8</title>
		<link>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/08/04/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%da%af%d8%a7%d8%b3%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%908-2/</link>
		<comments>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/08/04/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%da%af%d8%a7%d8%b3%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%908-2/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 21:21:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>bandangoshty</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bandangoshty.wordpress.com/2009/08/04/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%da%af%d8%a7%d8%b3%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%908-2/</guid>
		<description><![CDATA[یه شبایی هست که می شینی رو تخت کنار پنجره ، در حالیکه گرمته و هی به خودت میگی &#8220;وایسا الان خنک میشی&#8221; ولی نمیشی . خب ، لابد یه چیزای کوفتی این دنیا با گذر زمان تغییر نمی کنن یا شایدَم این تغییر انقدر کنده که تو دیگه بلند شدی پنجره رو بستی و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bandangoshty.wordpress.com&blog=2030647&post=212&subd=bandangoshty&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>یه شبایی هست که می شینی رو تخت کنار پنجره ، در حالیکه گرمته و هی به خودت میگی &#8220;وایسا الان خنک میشی&#8221; ولی نمیشی . خب ، لابد یه چیزای کوفتی این دنیا با گذر زمان تغییر نمی کنن یا شایدَم این تغییر انقدر کنده که تو دیگه بلند شدی پنجره رو بستی و کولرو روشن کردی .<br />
پ.ن : یه دوستی چند شب پیش گفت &#8221; ماداگاسکار 2 رو گرفته َم با هم ببینیم . البته که فک کنم اون موقعی که من و تو بخوایم بشینیم با هم ببینیمش ، ماداگاسکار 8 در اومده ! &#8221; </p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bandangoshty.wordpress.com/212/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bandangoshty.wordpress.com/212/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/bandangoshty.wordpress.com/212/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/bandangoshty.wordpress.com/212/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/bandangoshty.wordpress.com/212/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/bandangoshty.wordpress.com/212/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/bandangoshty.wordpress.com/212/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/bandangoshty.wordpress.com/212/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/bandangoshty.wordpress.com/212/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/bandangoshty.wordpress.com/212/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bandangoshty.wordpress.com&blog=2030647&post=212&subd=bandangoshty&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bandangoshty.wordpress.com/2009/08/04/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%da%af%d8%a7%d8%b3%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%908-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bb5bf3c6a101d0599d01293ceee78ff8?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">مانولیتا</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>