دیروز همسایه برامون حلوا داد ، تو یه پیش دستی رنگی رنگی . من عاشق حلوام . امروز تهشو در آوردم . بعد داشتم فکر می کردم که حلوا خیلی موجود خوشمزه ایه ولی مثل همه ی خوشمزه جات دیگه ، باید آشپزش کارشو بلد باشه . خب مامان من یکی از اون خوشمزه پزای حرفه ایه . اینو من نمیگم ، همه میگن . بعد ، اینم بگم که من آدمی هستم بیزار از هرگونه مراسم بیخود ، نمونه َش جینگولک کاری های مراسم ختم و سوم و هفتم و هشتم و اینا . اینه که هروقت حرفش میشه ، میگم توروخودا واسه من مراسم نگیرین ، روحم دچار بحران میشه . ولی خب معمولا جمع عکس العمل صریح نشون میدن که همه حکایت از این داره که ” خفه شو ! ” . من نمی دونم این چه برخورد سخیفیه که با مساله ی مرگ میشه . خب من می میرم ، شما می میری ، همه می میرن . حالا گیرم که من شما رو خیلی دوست داشته باشم برای مثال ! خب ! که چی ؟ اجازه نداری بمیری ؟ معلومه که داری . حالا تا تو اومدی دو کلام از مردنت باهام گپ بزنی ، بردارم بزنم تو دهنت ؟ که زبونتو گاز بگیر و اینا ؟ خب گیرم گرفتی ، دلیل نمیشه که بخوای بمیری نتونی . منظورم خواستن نیستا .منظورم اینه که مثلا تو هفت آسمون اگه نوشته باشن ( همونجا که کارای بد و خوبمونو نت برداری می کنن ) که فلانی فلان تاریخ می میره ، خب فلانی جان ، هرقدرم عزیز ، می میره . این نظر منه . حالا شما هی بیا چونه بزن . خلاصه می گفتم که چنین وصیتی دارم که مراسم موقوف ! اما حساب حلوا از این رسم و رسومات جداست . اصلا داغ دیده های نازنین وقتی چیز به این خوشمزگی می خورن ، چه بسا برای چند لحظه دلشون خنک بشه ، نه از اینکه اون طرف مرده ، از این لحاظ که جای داغه ، برای چند ثانیه دیگه جزجز نمی کنه . یعنی اینطور مزه ای باید داشته باشه حلوا . حالا شما حساب کن که مامان من در این زمینه خیلی حرفه ایه . خب ، امروز نشستم فک کردم که واقعا من باید پیش از ایشون ، دار فانی رو وداع بگم . بله ، من آدمی هستم که موقع موردنم هم به فکر شماهام که حلوای خوشمزه بخورین . حالا هی قدرمو ندونین ! ولی مساله اینجاست که این واقا انصاف نیست ، و این “این” اشاره داره به مردن پیش از مامان . واسه اینکه این خیلی بلای بزرگیه واسه یه مادر و خب درسته که حالا من همچین بچه ی خوبی هم نیستم واسه طفلک ِ مامان ولی خب به هرحال . سخته دیگه . حالا اصلا نمی دونم واسه چی برداشتم این همه چیزو نوشتم . خب شاید واسه اینکه آدم گاهی باید از حماقتاش حرف بزنه ، البته فقط گاهی !
پ.ن : اصلا دلم نمی خواد این پستو هوا کنم اما می کنم ، چون الان حالم خوب نیست و لجبازیم میاد با خودم .
بایگانیِ دستهی ‘Uncategorized’
حلوا
دسامبر 19, 2009خوابی در جوار شتر
دسامبر 16, 2009 خواب دیدم محرمه و رفتم تظاهرات تو میدون آزادی . اون وقت میدون کجا بود ؟ وسط حیاط یه ساختمونن ! همه ایستاده بودن قر و قاتی و من داشتم فکر می کردم از کجا باید تشخیص بدم کی خودیه و کی نخودی . بعد یهو همه ی موج سبزی ها نشستن . خب اصولش این بود که مننم بشینم ولی می خوام خودت حدس بزنی که من توی اون شرایط داشتم چیکار می کردم . خب ولش کن ، چون حدس نمی زنی ، یعنی من اگه خودم صاحاب خواب نبودم عمرا حدس نمی زدم . اینجانب به شغل شریف اوقات بیداری مشغول بودم : آبدارچی گری . یعنی نه که فکر کنی رسما آبدارچی بودم ولی غیر رسما داشتم به کتری و قوری می رسیدم که خیلی هم گنده بودن . بعد رفتم که بشینم پیش دوستان که یهو یکی از برادران نخودی ، به یکی از خودی ها حمله کرد ، می خواست تو صورتش تف کنه و خداشاهده که هنوزم نمی دونم به چه انگیزه . بعد من یهو پریدم وسط و عین خاله سارا و پرین و همه آدم خوبای همه ی داستانای بادمجونی ، جلوی آقا نخود رو گرفتم . خب بذار توضیح بدم این بخش از کجا سرچشمه گرفته . بچه که بودم ، همیشه تصورم این بود که یه روز یه آقا موتوری میاد و منو می دزده و میندازه ترک موتورش . بعد تصور می کردم که همونطور که ترکش نشستم و مواظبم که نیفتم ، دوستمون رو نصیحت می کنم و ایشون به شدت منقلب شده ، تحت تاثیر قرار می گیرن و به راه راست هدایت میشن . منو به آغوش خانواده برمی گردونن و زان پس به شغل شریفی پرداخته و خلاصه به کل متحول میشن ، به خاطر چی ؟ به خاطر نصایح یه دختر هفت هشت ساله . یعنی می خوام بدونی این طور بچه ی متوهمی بودم در زندگانیم . در واقع همین تفکر بود که بعد از سالها اینجانب رو به نصیحت کردن برادر عزیز بسیجی در خواب سوق داد . بله ، بذار خلاصه بگم که بالاخره یه درگیری گنده پیش اومد و تا من بیام به خودم بیام که از کدوم طرف جیم شم ، همه رفته بودن بیرون و اساسا کسی به آبدارچی مبارز گوشه چشمی هم نداشت . این شد که من دوباره رفتم سر وقت قوری . یعنی وجدان کاری رو در نظر داشته باش ! بعد یه لحظه برگشتم دیدم دو تا گریملیز زیر میزن . اون وقت می خوام برات بگم گریملیز چیه . خیلی بچه بودم که یه فیلمی دیدم ، که یه موجودی از فضا اومده بود با همین اسم یا یه چیزی تو همین مایه ها . نکته ی قشنگ اینجاست که من اونقدر در اوان کودکی این فیلمو دیدم ، که هیچیش یادم نیست جز اینکه چشمای اون یارو جونوره گنده بود و خودشم سیاه بود . چون بعدها اسم یکی از گربه های سیاه سوخته مونو که چشمای ورقلمبیده داشت ، گذاشتیم گریملیز . چیز دیگه ای هم که یادمه اینه که این جونوره اولش که از فضا اومده بود خوب بود ولی بعد نمی دونم طی چه فرایندی پلید شد و هی زاد و ولد کرد و بعد کل شهرو گریملیز برداشته بود . حالا شما دقت کن که من بعد این همه سال این جونورو خواب می بینم در حالیکه ریخت و شمایلش تو مایه های مایک خودمون بود ، فقط کمی مزحک تر و در کل یه جوری که به هرحال من دریافته بودم گریملیزه نه مایک . بعد وسط اون آشوب که داشت صدای زد و خورد از تو خیابون میومد و کتری هم مزید بر علت ! من باید تو فکر دفع گریملیز هم می بودم . یعنی ببین چقدر نگون بخت ! بعد نمی دونم چطور بود که فهمیدم این جونورا اسطوره ای هستن ( بله ! درست عین همین کلمه توی ذهنم بود اونجا ) و تنها راه خلاص شدن از دستشون موسیقی بود . اینطوری که رامشون کنی و شوتشون کنی برن . بعد خب ، من اون وسط آلت موسیقیم کجا بود ؟ این شد که از حنجره ی طلایی مدد گرفته و خوندم . مطمئنم که هرگز نمی تونی حدس بزنی چی براشون خوندم و چه اتفاقی افتاد . به هرحال خواب انقلابین بود . پس مانول هم با گریملیزها به شدت انقلابی برخورد کرد و براشون ” ای ایران ای مرز پر گهر خوند ” و می خوام بدونی که عکس العمل گریملیزها حتی از منم انقلابی تر بود چرا که با من هم آوا شدن ! اونم کنترپوان دو نت در برابر یک نت ! کری شده بودیم بیا و بشنو ! بله !خواب شدیدا تاثیرگذار بود ، پس چی ؟ بعدش دیگه نمی دونم چی شد ، فقط یکی اومد تمرکزمونو ریخت به هم و گریملیزا دوباره زد به سرشون و احتمالا من بیدار شدم .
از چند شب پیش تا حالا به تعداد آدمایی که این هجو رو براشون تعریف کردم خندیدم . شاید تو نخندیده باشی ولی باور کن اگه جایمن بودی و همه ی اون صحنه ها رو دیده بودی ، می فهمیدی چی میگم . ضمنا ، دوست عزیزم ، فکر نکن هرکسی می تونه از این خواباببینه . فقط از مانولی این چیزا برمیاد که در دوران کودکی خواب می دید با خانواده َش توی چاه توالت زندگی می کنه ، همچین خیلیخوش و خرم و سر افراز ! بله .
پ.ن : کسی می دونه برای این وردپرس خیر ندیده باید چه گلی به سر گرفت که گذاشتن هر پستی معادل طی کردن هفت خوان رستم نباشه و ما هفت جدمون وصلت داده نشن ؟؟
یه سر و دو گوش*
دسامبر 14, 2009توجه : شرح جزئیات در این داستان فوق ضروری ست . نقطه .
از مهمونی اومده بودیم با یه وضع آشوبی . تو فکر کن که بهت میگن جشن تولد توی باغ ، بعد تو هم به خیال اینکه باغ بازیه دیگه ، آتیش و دود و مطربیت همیشگی . بعد رفته باشی دیده باشی که همینطور قطار قطار ماشین و لباس های جینگولی مستون و آهنگی و رقصی و … بله . خلاصه به خودت بیای ببینی شدی همون نخورده مست همیشگی تو مهمونیا و احساس منذوریت ( در اینجا به معنای داشتن نذر) برای قربونی کردن خودت در جهت رقص و بپر بپر!. حالا تصور کن که از چنین مهمونی ای داری برمی گردی با چنین ریختی که صورتت ارغوانی کبودطوره و پولورتو انداختی سر شونه َت ، ژاکتت هم انداختی سرت و از ماشین پیاده شده ی که بری خونه . مضاف بر اینکه یه کیسه هم از آت و آشغال های موجود دستته . بعد خواهر مبارک ، به حالت آنفولانزایی از نوع فراخوکی ، ده تا لباس روی هم پوشیده َن و یه پتو هم اضافه بر سازمان روی سرشونه و یک عدد ساک هم تو دستشون . هان . اون وقت جریان ساک َم کلی واسه خودش خنده َست . فکر کن که اگه ماشین نداشتیم باید با اون کوله بار تنبان های مامان دوز و مسواک و غیره می رفتیم در جمع دوستان رقصنده . چرا که خب به هرحال تصور ما ، گفتم که ، یه جایی تو مایه های باغ باباجون احمد بود . بگذریم . اون یکی خواهر مبارک ، مایک رو بردن توی حیاط که جیش رو بزنه . با مایک هم که آشنا هستین ؟ آره ، اسما سگه و رسما تلفیق ناهنجاری از یه الاغ (به خاطر فهمش) و یک کانگوروی آفریقایی (به خاطر رنگش) . حالا شما بگیر همون سگ . ایشون رفتن و کلیدو دادن دست من و خوکی جون ( از لحاظ مبتلا بودن به آنفولانزا به خدا ، بعدم خواهرم قبول کن اسمت طولانیه و نوشتن خوکی صد در صد راحت تر از نوشتن نکیساست . مقصر منم که اسم این جک و جونورارو میذارن رو این درد و مرضا ؟) بله . می گفتم که با خوکی جون رفتیم داخل آسانسور و اینجانب به حالت نیمه هشیارانه و خوکی به حالت چند سانتی ِ موت ، پیاده شدیم . می خوام باز هم به مخاطب نازنین یادآور بشم که من و خوکی در این صحنه ، هیچ نکته ی باریک تر ز مویی از کولی ها اگه اضافه تر نداشتیم ، کم نداشتیم . اینجانب به دسته کلید نگاه کرده و از بین سه تا کلید موجود ، اون یکی رو که می دونستم مال در ِ بالاست داخل قفل کردم ، مسلما کلید به راحتی وارد شد و تا اینجای کار همه چیز خوب بود . پس کجای کار خوب نبود ؟ کلید داخل قفل نچرخید . خب ، طبق معمول ، مانولیتای به خود شک کن ، به خودش شک کرد که :” خنگول ، اون یکی کلیده ” و اون یکی کلید رو امتحان کرد و این بار ، همه جای کار بد بود چرا که کلید اصلا داخل قفل نرفت . پس اینجوری شد که مانول ، همچنان به حالت نیمه هشیار ، اون کلید گنده هه رو برداشت کرد تو اون قفل گوگولیه که اون بالای دره و مال مبارزه با سارقین حرفه ایه ولی اعصاب خود آدمو خورد می کنه ، به خصوص وقتی که مامان دو تا سول می کنه ، به این صورت که :”درو قفل کردی ” ، ” اون قفل بالاییه چی ؟” و خب ، قبول کن که بستن دو تا قفل به اندازه ی کافی غم انگیز هست ، که آدم نخواد با سوال پیچ شدن غم انگیزترش بکنه . بماند . خلاصه اینجوری بود که این بار مانول به در و قفل شک کرد ، چون دیگه راه نداشت به خودش شک کنه . پس شروع کرد به تکون دادن در و تلاش همزمان برای چرخوندن کلید داخل قفل نازنین که انگار قصد کرده بود هیج جوره باز نشه . خب بهتره نکته ی اساسی ای رو که جا انداختم بگم : در اون لحظات منقلب ، ساعت از 3 گذشته بود یا حالا یه کمی مونده بود که سه بشه ، باید گفت حوالی سه انگار . بله . تقریبا در حواشی شکستن در بودم که صدای خواهر ِ مایک به دست از توی راهرو اومد که” احمقا ! شما طبقه ی دو چیکار می کنین ؟” و اینجا بود که همه چیز ، در یه لحظه ، درست مثل توی فیلما از ذهنم گذشت . صحنه ای که من و خوکی داخل آسانسور شدیم و من نیمه هشیار به عادت خونه ی تهرانمون ابتداً دکمه ی طبقه ی دو رو فشردم و بعد با اختلاف چند ثانیه ای موفق شدم که خودم رو یافته و دکمه ی طبقه ی چهار رو عنایت کنم . ولی در احوالات پریشونی که اینجانب قرار داشتم ، وقتی آسانسور ایستاد ، درست به مثابه خر امازاده داوود -سلام مامان- پیاده شدم و خب طبعا خواهر عزیزمون هم خوکی تر از اونی بود که بتونه سرشو از زیر پتو بچرخونه و ببینه که اونجا طبقه ی چهار نیست . به هرحال ، من در حالتی که از صاعقه ی اون خبر هولناک در اون ساعت از شب کاملا هشیار شده بودم ، با یه دست پشت سر هم دکمه ی آسانسور-بیارو میزدم و با دست دیگه ، خوکی رو می کشیدم . و داشته باش که توی اون احوال ، باید به خوکی توضیح می دادم که بدبخت شدیم ، چون اون زیر پتو با اون گوشهای آنفولانزایی چیزی از مکالمات ما نشنیده بود و حالا فقط میدید که من مثل دیوونه ها بهش حمله ور شدم و پشت سر هم از بدبختی و همسایه حرف می زنم . بهت بگم که ما سه خواهرون بالاخره خودمونو به طبقه ی چهار رسوندیم ، در حالیکه کرکر خنده ای افتاده بود به جونمون که بیا و ببین . خب ، اون ماجرا گذشت و هیچ وقت معلوم نشد که چرا هیچ همسایه ای در فردای اون شب گیجی ، سراغ ارواح شبو از رئیس ساختمون نگرفت . حالا یا خواب سنگین همسایه بود یا احتمالا عدم حضورش توی آپارتمان در اون شب به خصوص ، بیشتر از اینکه ما شانس آورده باشیم به خاطر آبرو ، خودش شانس آورد به خاطر جونش ، چون اگه اون ساعت شب درو باز کرده بود و اون دو تا کولیِ پتو به سر ِ ساک به دستو در حال شکستن ِ در ِ آپارتمانش دیده بود ، کم ِ کمش سکته هه رو می کرد !
*خونه ی مادربزرگه رو یادتونه ؟ یه قسمت بود که بدجنس ِ درون مخمل رو شده بود ، یه چیزی انداخته بود رو سرش ، واسه ترسوندن جوجه ها هی می رفت میومد می گفت :”یه سر و دو گوشم” . بعد مادربزرگه ته قصه کلی خندید که خب خنگولا ! همه یه سر و دو گوشن !
پ.ن : معذرت واسه این غیبت های هر از گاه کبری و صغری . حالا نمی خوام ادای این وبلاگ نویسای پرطرفدارو در بیارم . خوب می دونم که این دفتر مشق ، از اونجور کافه هاست که ته یه کوچه ی کم رفت و آمده و هیچم تو مِنوش از اسامی جینگول ایتالیایی و روسی و فلان ، خبری نیست . اساسا مِنو نداره . مشتریاش از اون شناس هان که چای سفارش میدن با این شیرینی پاپیونیا که اون وقتا تو عروسیا میدادن ، از همونا که روشون یه کیسه ی قیفی بود . بعضیاشونم از اون گذریان که یه بار میان و شاید دیگه هیچ وقت نیان ولی خب ، اون وقتی که دارن میرن ، از اون لبخندایی دارن که یعنی “مرسی ، چسبید ” . خلاصه می خوام بگم کافه َمو میشناسم ، هیچ جوره هم ادعام نمیشه ولی پیش همین چارتا مشتری با لبخندای آشناست که آدم خجالت میکشه هفته به هفته کرکره ها رو بکشه پایین و ول کنه بره . به خصوص که بیاد ببینه پشت درش براش کلّی نوشته َن . و به خصوص تر که آدم ، مانول باشه که جواب این نوشته ها رو نده ، نه که نخواد ، ولی فکر کنه که جواب دادنه یه جوریه . اینکه بیاد بگه مرسی فلانی جان از اینکه فلان ! می فهمی ؟ بله خانوم گلی خانوم . اینه که من هیچ وقت جواب کامنت های شما رو نمیدم برای مثال ، ولی این دلیل نمیشه که الان اعتراف نکنم که از دستخط همیشگیت پشت در این کافه ی کم نور خوشحال میشم . نه واسه اینکه کسی نیست و کسی نمی نویسه برام اگه ننویسی ، ولی آدم دلش گاهی واسه یه غریبه ای هم که هر روز سر فلان خیابون می ایسته منتظر خطی های مترو ، تنگ میشه یه روز که نمیاد . یعنی اصلا آدم گاهی رد پای این آدمای ناشناسو خیلی بیخودی دوست داره . می فهمی چی میگم ؟ بله خب ، اینا اعترافاتی بودن که سر دلم مونده بودن و الان که نگاه می کنم این پی نوشت میشد خودش یه پست باشه ، ولی خب ، من طاقت صبر کردن ندارم . بعدم اینکه ، خواننده ی عزیز ، احتمالا اگه از این اعترافات دچار صافی مو بر اندام تنت شدی و ته دلت و بلکه َتم بلند بلند بهم خندیدی که “چه ندید بدید” ، بذار بهت بگم که همه ی آدما به این ” می بینمت” ها احتیاج دارن ، حالا تو میگی نه و من با اجازه ی احمد به خاطر حق کپی رایت و اینا، جواب میدم “زرتان” !
در جمعه ای که فردایش شنبه بود
نوامبر 13, 2009بچه که بودم ، یه موقعهایی که دلم خیلی می گرفت ، وقتی می رسیدم به یه نقطه ای که گریه هم جواب نمی داد ، پا میشدم می رفتم چندتا خرت و پرت برمیداشتم ، بقچه می کردم توی یه روسری کهنه ، که برم . من هربار این کارو می کردم ، با اینکه همیشه می دونستم هیچ جایی واسه رفتن نیست ، می دونستم که تا دم در هم نمی تونم برم. ولی این کارو می کردم چون بهم قوت قلب می داد . حالا بدجور دنبال اون روسری کهنه هه می گردم ، بدجور .
در جمعه ای که فردایش شنبه بود
نوامبر 13, 2009بچه که بودم ، یه موقعهایی که دلم خیلی می گرفت ، وقتی می رسیدم به یه نقطه ای که گریه هم جواب نمی داد ، پا میشدم می رفتم چندتا خرت و پرت برمیداشتم ، بقچه می کردم توی یه روسری کهنه ، که برم . من هربار این کارو می کردم ، با اینکه همیشه می دونستم هیچ جایی واسه رفتن نیست ، می دونستم که تا دم در هم نمی تونم برم. ولی این کارو می کردم چون بهم قوت قلب می داد . حالا بدجور دنبال اون روسری کهنه هه می گردم ، بدجور .
سلام گربه
نوامبر 1, 2009 من الان اومدم نشستم که یه چیزایی بنویسم اما خب نمی دونم که این چیزا دقیقا چی ان . و این نقطه ی نامفهوم گندش بزننیه ، چرا که انسان می دونه یه چیزی می خواد اما نمی دونه چی . مثل وقتایی که در یخچال رو باز می کنی ، یه نگاه می کنی و می بینی که هیچی اون چیزی نیست که تو می خوای . بعد در یخچالو می بندی ، میری میشینی ، بعد باز میای در یخچالو باز می کنی ، نگاه می کنی و می بندی و چیزی حدود شونزده بار در ساعت این کارو تکرار می کنی و مثل یه جونده ی کوچولو دور یخچال می پلکی . خب این درواقع از اون دست تردیدهای مشترک توی زندگی آدماست . و حالا من نمی دونم که چی می خوام بگم . مقادیری غر هست که می دونم بالاخره باید زده بشه ، ولی امشب حالشو ندارم .
اوووم … داشتم فکر می کردم کاش گربه بودم.اونجوری می تونستم خودمو دراز کنم بخزم از زیر در خونه ها تو . حالا نمی دونم چرا باید دلم بخواد که از زیر در خونه ی مردم برم تو ، ولی خب ، من این طور آدمی ام . یعنی دلم می خواد همینطوری راه بیفتم تو کوچه ها ، زنگ خونه های مردمو بزنم ، برم بشینم باهاشون چای و شیرینی بخورم ، حرفای احمقانه بزنم ، به حرفای احمقانه شون گوش کنم ، بعدم بلند شم بیام بیرون و تموم . دو دفعه اتفاقی این تجربه رو داشتم . اولی مال چند سال پیشه که بعد کنکور ، گم شدم . خب داستان گم شدنم اینطوری بود که روزی از روزهای خدا من رفتم که کنکور آزمایشی بدم . بعد توی اون کارت لنعتی ، آدرس رو نوشته بود نمی دونم چی چی شرقی ، که این نمی دونم چی چی شرقی از اون کوچه هایی بود که یه سرشون تو این خیابونه ، یه سرشون یه جا دیگه ( حالا اینکه چرا برنمیدارن اسمای وامونده شون رو دو تا چیز بذارن که آدم گیج نشه ، نمی دونم ) خلاصه اینجانب در اون روز تاریخی ، توسط مادرم رسونده شدم به یک حوزه ای تو اون کوچه ی کذایی . بعد همین طور سوت زنان ایستاده بودم و استرسی هایی رو نگاه می کردم که ، مثل خاله قورباغه داشتن ور ور حرف می زدن و خیلی خنده دار بودن . تا اینکه درو باز کردن گفتن بفرمایید و ما هم فرمودیم . درواقع منم داشتم مثل همه میرفتم تو که آقای نگهبان یه نگاهی به کارتم انداخت و گفت “حوزه رو اشتباه اومدی ” . و وقتی دید که چشمام گرد شدن دوباره جمله ش رو تکرار کرد تا بلکه شوک دوم از شوک اول درم بیاره . خب من همونطور خشکم زده بود ولی آقای نگهبان اصلا تصمیمش در مورد اشتباه من عوض نمیشد . نیه جوری نگاش کردم که ” ای بابا! حالا بی خیال ! همین گوشه موشه ها یه جا کف زمین می شینم امتحانمو میدم ” . ولی آقاهه شروع کرد به توضیح دادن که نگران نباشم و حوزه م خیلی دور نیست و از اونجا باید برم دست چپ یا راست ، بعدم فلان و بعد فلان تر . ولی خب ، دوستانی که با جهت یابی من آشنایی دارن خوب می دونن که همه ی اون حرفا واسه من درست مثل این بود که واسه یه خروس در مورد تخم گذاشتن توضیح بدن و انتظار داشته باشن بعدش براشون تخم کنه . از خوش شانسیم بود یا بدشانسیم نمی دونم ، یه دختر دیگه هم اشتباه منو کرده بود . (در اینجا می بینی که ایراد از اون وامونده ی شرقی بود نه من ) به هرحال ، اینجانب بسان کبکی که به دنبال مادر ، دختر خانوم رو بدنبالیدم و خب ، از اونجایی که من منم ، در تمام طول مسیر یک نفس حرف زدم و هیچ ندیدم که به کجا چنین شتابان ؟ و البته این رو هم بگم که اگه حرف هم نزده بودم توفیری نمی کرد و نهایتا من همان خروس بودم ! و این شد که وقتی امتحان تموم شد ، من بودم و یه وامونه ی شرقی دو سر که نمی دونستم اون سرش کجاست . یعنی اینطوری بود که کیلومترها راه می رفتم و شگفتا من که نمی دونم به چه مهارتی بر میگشتم سر نقطه ی اول . یعنی دلتا ایکس مساوی با صفر ! و خلاصه سرتو درد نیارم . این شد که من بعد از یک ساعت و اندی غربت و فلاکت ، پناه بردم به خونه ی یه خانومی که داشت دم در از مهموناش خداحافظی می کرد . رفتم و گفتم “من گم شدم” و اون خانوم که خیلی مهربون بود منو برد توی حیاط و بعد غیب شد و بعدش با یه سینی که توش دو تا ساندویچ کتلت بود و یه لیوان نوشابه برگشت و اینجا بود که “پایان شب سیه” واسه من اونقدر سپید بود که تقریبا گم شدنمو فراموش کردم . ولی باورت نمیشه که من اون ساندیچ ها رو نخوردم . چون بعد از تماس با خونه ، خواهر نگران به شدت بنده رو از خوردن هرگونه خوردنی و آشامیدنی در منزل یک عدد غریبه بر حذر داشت چون معتقد بود که حتما یه چیزی توش ریخته . و حالا چرا باید یه خانوم خونه زندگی دار ، تو اون منطقه (حوالی جردن) من خروس رو مسموم کنه ، الله اعلم ! فقط همینقدر بدون که هنوز داغ اون ساندویچ ها به دل من مونده . نخند ! باید برات پیش بیاد تا بفهمی ! خب من بالاخره پیدا شدم و این در حالی بود که به لطف خانواده ، تقریبا نصف شهر تهران مراسم هفتَمم گرفته بودن .
بار دوم روز امتحان رانندگی بود . شنیدی که میگن گشنگی بدتره یا عاشقی ؟ هان ، همون . یعنی یه جوری بود که خب امکان نداشت بشه با اون جور ، نشست پشت فرمون . این شد که بعد از پرس و جوهای بسیار ، بالاخره یه خانوم پیری راهم داد و سفارش کرد که نظافت رو رعایت کنم و خب ، منم خداییش کردم . ولی بخش خوبترش دیدن زندگی یه آدمی بود که نمیشناختمش و قرارم نبود که بشناسمش و دیگه حتی ببینمش . وسایل قدیمی ، عتیقه ، بوی چوب … خیلی خوب بود . عالی بود . دلم میخواست بشینم پیشش . حاضر بودم تمام قصه های پیرزنونه شو بشنوم ولی یک ساعت توی اون خونه بمونم . ولی خب نشد . در عوض همون روز قبول شدم و خداشاهده که این معجزه ی اون دستشویی بود .
خلاصه اینکه گربه بودن هم عالمی داره . به خصوص اینکه دیگه دچار گه گیجه ی یخچالی هم نمیشی . می خوری ، می خوابی ، از زیر هر دری بخوای رد میشی ، روی دیوار می پری ، سبیلتو فر میدی ، واسه گربه ی همسایه خط و نشون می کشی ، بهار به بهار و پاییز به پاییز با هر گربه ای دلت خواست تشکیل خانواده میدی و قبل از شکل گیری هرگونه انسجام خانوادگی ، بدون کوچکترین نشانه ای از افسردگی ، به دوران خوش تجرد برمی گردی و دوباره از نو میخوری ، می خوابی و از زیر درای زیادی رد میشی . به همین سادگی!
انّا للّه و انّا علیه راجعون
اکتبر 23, 2009خب من بعد یه هفته که فقط تصویر بودم ، دارای صدا شدم . اما اینطور بهت بگم که دیگه حال و حوصله ی حرف زدن ندارم .تو این مدت سایلنتیشن ، دلم فقط واسه خوندن تنگ شد و مُردم از بس نخوندم ، نه زیر دوش ، نه موقع ظرف شستن ! غیر از این ، یه تیکه هم موقع خندیدن با مشکل مواجه شدم ، چرا که نمی تونستم به حالت معمول خودم جیک جیک کنم ( این وصف دوستان از صوت خنده ی بنده ست ) . به همین خاطر داشتم خفه میشدم ، به خصوص که افتاده بودم رو اون دور که – نمی دونم اینجوری شدی یا نه – اونقدر می خندی که فک می کنی روده َت کل دستگاه گوارشیتو احاطه کرده و چیزی تا بالا آوردنت فاصله نداری . یعنی اینطور خنده ی خرکی ای می افته به جون آدم که صد مرتبه از آنفولانزای خوکی وحشتناکتره ! اوووم ، بذار بهت بگم که آنفولانزای خوکی اصلا چیز دوری نیست ، یعنی مثل مرگه ، از رگ گردن نزدیکتر ، البته اون انگار خدا بود که رگ بود و اینا . ولی به هرحال اینو بدون که اگه یه کاری نکردی شب درازه . نوبت مریضی شمام میرسه دوست من و اون وقت خودت می فهمی که این آنفولانزا هیچ هم خوکی نیست . این مرض ، آنفولانزای زهرماریه ، می فهمی ؟ اگه بهش مبتلا شدی ، بیخودی دکتر نرو و مثل من جیز نکن خودتو به آمپول . از بهبودی خبری نیست . آروم و بی سرصدا بشین منتظر فرشته ی عزیزمون عزرائیل خان که به سلامتی بیاد سوارت کنه . این قشنگ ترین راهه ، حالا خود دانی .
یه دوستی به من گفت پست باید یک پاراگراف باشه ، خب من موافقم ولی من مججججججبورم ، می فهمی ؟؟
از اونجایی که این مرض اینجانب را به شدت به فوت نزدیک کرد ، بنده اومدم به این فکر کردم که در صورت مرگ نا به هنگام ، چه وصیتی از خودم گذاشته باشم که هم خدا خوشش اومده باشه هم بنده َش که در مجموع ، روحم رو راهی بهشت و خوش خوشون بکنه . این طور شد که وصیت نامه ای رو در ذهنم و به صورت شفاهی تنظیم کردم که هم اکنون کتبیش می کنم که ثبت نشده سرمو زمین نذارم .
بسمه تعالی
گیتار جدیدم مال مهدی قشقایی . چون خیلی خوش صداست(سازمو میگم ، مهدی واسه َم نخونده تا به حال) و خب مهدی هم که دنبال ساز خوش صدا می گشت واسه پایان نامه . بعدم که اصولا کارش درسته . بعدم یه لحظه وایسین من ازش یه تشکر ویژه بکنم با اینکه می دونم اینجا رو نمی خونه . مهدی جان ، مرسی از اینکه وقتی یک ترم بوقی بیچاره بودم باهام ساز زدی و منو دچار پیشرفت کردی و هیچ وقت باهام رفتاری نکردی که متوجه بوق بودنم بشم ( که البته من خودم به ذات متوجه بودم ) و در مجموع می خوام بگم که آدم خیلی خوبی بودی ، یعنی هستی و این خیلی خیلی مهم تر از حتی نوازنده ی خوب بودنته و بقیه توانایی هات . و دیگه اینکه مرسی واسه اون روزی که با هم رفتیم جشن لگو ، چقدر خوش گذشت . حیف که مُردم وگرنه می تونستیم یه بار دیگه باهم بریم و بخندیم .
گیتار قبلیم مال لیلا ، چونکه قدر نمی دونم چی چی ، نمی دونم چی چی داند . کاوه جان ، شرمنده ! در این ناحیه چیزی به شما تعلق نمی گیره از لحاظ ساز . چون درسته که حرف نداری از لحاظ گیتاریستیک ، ولی در نگه داری از ساز حرف داری . این سری روی سازم خط انداختی و حالا درسته که مُردم ولی دلیل نمیشه که یادم بره . ضمنا خودت تازه ساز خریدی . و دلیل دیگه اینکه ، رفتی تو کار جز . او او ! متاسفم . خیلی کج سلیقه ای !
لباس ها و خرت و پرت های پوشاکیم هم کلا در معرض حراج قرار بگیره لطفا ، به شکل بپوش و ببر . هرکی هرچی اندازه َش شد می تونه برداره . فقط احتمالا شلوارامو هستی بتونه ببره ، چون برای بقیه دوستان حکم برمودا پیدا می کنه که در اسلام حرامه ! و من راضی نمیشم که دوستام واسه خاطر مردن من ، شلاق بخورن .
گوشی و خطم مال احمد . احمد جان ، ببخشید تو رو خدا ، صفحه کلیدش داغونه . اگه دلت خواست عوض کن قابشو ولی من همین طوری خیلی دوسش داشتم . اگه گمش هم کنی نشون داره راحت پیدا میشه . این آبی هاش که معلوم شده ن به نظر من که خیلی بانمکه . حالا بازم خودت می دونی . فقط سر جدت ، قول بده سیم کارت ایرانسل توش نندازی که نمی بخشمت ، اینو جدی میگم . مرگ بر ایرانسل ! فوقش دیگه همراه اول ، تازه من که خطم هم بهت دادم ، چه کاریه پسر جان ؟ ای بابا ! خود دانی !
ساعتم ، همین که بیست و چهار ساعت دستمه ، مال مارال . چراش هم توضیح نمیدم همین طوری واسه تنوع .
خب کاوه ، حالا که ساز بهت نرسید ، میتونی ورساچه َم رو برداری . ولی چون ضایعه که خودت بزنیش می تونی بدیش به دوس دخترت . که البته اینم ضایعه ، چون فک می کنه که حالا خبری بوده ، بعد دیگه بیا و افشونش کن ، تا بخوای ثابت کنی اینجا منتظر اتوبوس بودی* طرف نامه هاتو پاره کرده و عکسهاتو پس فرستاده ! خب می تونی بدی یکی از آشنایان استفاده کنه . ای بابا . من چه می دونم . ماشالا دیگه بزرگ شدی ، همه کارا رو که من نباید فکرشونو بکنم . اصلا بردار بذار روی میزت خب !
کتاب هام ! اوه اوه ! کتاب هام رو جدی بگیرین وگرنه رفقای ارواح رو میفرستم بیان سراغتون شب نذارن بخوابین . گفته باشم . کتاب ها حتما باید بیفتن دست آدم کتاب خون و مهم تر از اون کتاب فهم . حالا این دم مردنی حوصله ندارم شما رو توجیه کنم که این هیچ هم ادعا و این حرفا نیست . اووووم ، کتابها می تونه برای لیلا، علی ، آقای ح.توکلی ، مهتاب ، مکین ، هستی ، آیدا و … خب زیادین عزیزان کتاب خون ! و مساله اینجاست که احتمالا خودتون این کتابا رو دارین . درسته ؟ نمی دونم ، یه جوری با هم هماهنگ کنین و ضمنا کتابای خودتونم بردارین . شرمنده فرصت نشد بهتون برگردونم . مکین !حلالم کن ، این “گور به گور” ت دستم موند همینطور نخونده . این آخر عمری ، سرعت خوندنم اومده بود پایین ، ببخش توروخدا .
و اما مهسای عزیزم ! چی به پای تو بریییییزم ، لایق پای تو بااااااااشه ؟ یه وُیس ریکوردر هدیه گرفته َم جدیدا . گرچه من دیگه نیستم که صدامو ضبط کنی ولی لااقل صدای بقیه رو باهاش ضبط کن بعدا دلت نسوزه . ها ! گفتم ریکوردر . کاوه ! وایسا . ام پی فورم باید برای تو باشه . اون ام پی تری پلیر بدبختتو من پکوندم ، گرچه که تقصیر خودش بود که اون همه تیتیش بود ! والّا ! ولی به هرحال برش دار این ماسماسکو وگرنه روحم دچار عذاب میشه . تا بودم که وجدانم درد می کرد ، حالا هم روحم . به قول دوستان قمشه ای عزیزم : ای هه !
واااای ، چقدر وصیت کردن سخته . مطمئنم کلّیشو جا انداختم ولی دیگه دارم یه باریکه ی نور می بینم و یه سری موجودات کمرنگ که دارن صدام می کنن . فک می کنم باید برم . وای ! دفترهام ! اونا رو نمی دونم دست کی بسپارم . هیچ ایده ای ندارم . اِ ! صبر کنین حالا شما هم ! دیر که نمیشه ! عجب پیله هایی َن این جماعت کمرنگ . بذار فک کنم …. به گمونم بدبخت شدم . اسرااااارم ….. آهان ! یادم افتاد . خانوم منعکس! برسد به دست خانوم منعکس . مرررر….ررس…ی ، خدااااااااحا ……
* اهم اهم ! فکر می کنم خیلی توی مرگم غرق شدم . بذار جوکش رو برات بگم اگه نمی دونی که بعد نیای بگی نفهمیدم . روایته که یه تعمیرکاری میره خونه ی یکی . خانوم خونه توضیح میده که وقتی ماشین های سنگین از خیابون رد میشن ، کابینت ها می لرزن و صدا میدن . تعمیرکار محترم میره داخل کابینت و منتظر میشه که اتوبوس رد شه . آقای خونه سر میرسه و خر غیرت گیری در میاره که “مردک ! تو توی کابینت چیکار می کنی ؟” تعمیرکار بخت برگشته (چقدر از کلمه ی تعمیرکار استفاده کردم ، خسته شدم ) با یه بیچارگی حزن آلودی که من الان نمی تونم درست نشون بدم ، میگه ” من بگم اینجا منتظر اتوبوس بودم باور نمی کنی که ، می کنی ؟” همین . امیدوارم درست تعریفش کرده باشم چون حافظه ی جوکی من به یه شکلیه که معمولا دچار خویشتن روایتی شده و جوک رو چیزی حدود صد و چهل و سه درجه عوض می کنم . خب ، حلال کنین علی الحساب . با تشکر .
و اگر کرم نبود …
اکتبر 12, 2009خب ، من یه روز طلایی رو از دست دادم ، روز تولدمو. ببین ، دوست دارم از همین اول بهت واضح و روشن توضیح بدم که در طلایی بودن این روز ، هیچ شکی جایز نیست ، حتی برای شما دوست عزیز . شاید خیال کنی آدمی هستم که از به دنیا اومدنم خیلی خوشحالم یا شایدم فک کنی که فک می کنم خیلی آدم مهمی هستم و اگه من نبودم لابد “منطق زنده ی پرواز دگرگون میشد “** . ولی من می خوام بهت بگم که سخت در اشتباهی ، چرا که هیچم اینطور نیست و من به طور کلی هیییییچ نقش جالب انگیزی در این جهان پهناور ایفا نمی کنم . ولی بازم تکرار می کنم که روز تولدم برای من یه روز طلاییه و تو هم بهتره نپرسی چرا ، چون خودمم نمی دونم چرا . چون من فقط می دونم که یه چیز طلایی این وسط هست که برق میزنه ولی هیچ از چگونگیش خبر ندارم . بله . و حالا باهام همدلی کن ، چون من در آخرین روز بیست و سه سالگیم ، نه کیکی خوردم و نه شمعی فوت کردم و … خب بذار راستشو بگم ، یه کبریت فوت کردم برای خالی نبودن عریضه که به هرحال از هیچی بهتر بود . اما این غم انگیزه حتی اگه به نظرت خیلی مسخره َست . لابد یه چیزایی هم تو این دنیای کوفتی هست که واسه تو مهمه و واسه من هه هه ! درسته ؟ درسته . خب … بذار بگم که من در صبح روز طلایی به ظرف شستن پرداختم و در ظهر روز طلایی نهار نخوردم و در عصر روز طلایی به بازی قشنگ ” بدو بدو تا نیفتی ” پرداختم . این بازی یه بازی خیلی نازیه که فقط یک انسان دقیقه نودی می تونه توش شرکت کنه . به این صورت که تمام تابستون خودت رو باد می زنی و اصلا اعصاب خودتو خورد نمی کنی و تحویل یک عدد پروژه به استاد رو اونقدر عقب میندازی که مجبور بشی در آخرین فرصت باقی مونده به حالت دوان دوان ، کارت رو شروع و سپس تموم کنی و یازده شب دم خونه ی استاد برسونی ، تا اون واحد نازنین رو نیفتی . یه طوری نگام نکن که انگار خودت خیلی بازی های جذابتری بلدی ! این بازی قدمت چند صد ساله داره ! بله ، داشتم از روز طلایی بهت می گفتم . خب دیگه بسّه . خیلی گفتم . همینقدر بدون که ظاهرا یک سال بزرگ شدم . هه ! بشنو و باور نکن . همین چند روز پیش بود که یه خانومی اینجانب رو یک تینیج شانزده ساله تخمین زد . بیبی فیس و بیبی همه چی و گول بزنک که منم !
الان که دارم اینا رو می نویسم خیلی سردمه . اونقدر که ممکنه بمیرم . خیلی احمقانه است . اینکه خیلی سردمه نه ها . اینکه میگن خدا انگشت نداره که ببکنه تو چشم آدم ولی نمی دونم چرا واسه من داره . یعنی فقط کافیه بگم “هه هه” تا یه “هه هه” یی نشونم بده که دو شماره به عینکم اضافه شه . همین سه ساعت پیش بود که داشتم آتیش می گرفتم و غر می زدم که این هوای کوفتی چرا سرد نمیشه . بعد خواهرمون با دوستشون متفقاً مخالفت کرده و گفتن که “خیلی هم سرده” و اینجا بود که من اون “هه هه” ی کذایی از دهنم در اومد . اینطوری که یعنی “چه مسخره های حرارت نفهمی ” . و خب حالا سردمه و با جوراب و ژاکت در آستانه ی مرگم . اووووم . بد َم نیستا ! دیروز پریروزا داشتم فکر می کردم که اگه الانا بمیرم خیلی تو بورسم . چون متوجه شدم که عده ی زیادی هستن که در این روزگار منو دوست دارن ( باور کن حوصله ی شکست نفسی ندارم ، بذار حرفمو بزنم ) ببین ، می دونم که هنوز خیلی کارا مونده که نکردم ، خیلی آدمها و جاها هست که ندیدم و خیلی از همین حرفا . اما اینکه آدم توی بورس باشه و بمیره خیلی کیف میده البته به شرط اینکه بتونی مثل این فیلما ، از اون بالا همه رو ببینی . فکرشو بکن ! می میرم و احتمالا غصه می خورم که مُردم اما در عوض خیلی مرگ باشکوهی دارم . حالا فکر کن که تو نود سالگی بمیرم . دیگه کی براش مهمه ؟ میشه باعث خجالت پیش اولیا و انبیای محترم . فک کن که باید سرشونو گرم کنم که نبینن این و اون میگن ” اوف ! بهتر که مرد .خیلی پیر بود دیگه ، باعث عذاب ! چقدرم غرغرو بود ” خدایی خودت قضاوت کن ، مردن توی بورس جالبتر نیست ؟
حالا که اون بالا خودمو تحویل گرفتم در مورد علاقه ی یه عده آدم ، بذار این َم بگم که دلت خنک شه و بدونی که اصلا خیال باطلی در مورد خودم ندارم . در هفته ای که گذشت ، اینجانب به خاطر پروژه ی کذایی مذکور ، مجبور شدم که پناه ببرم به خداوند که البته چون ایشون سرشون شلوغ بود ، چند تن از بنده های برگزیده َشون جور ایشون رو کشیده َن و بنده رو در بازی “بدو بدو تا نیفتی” یاری کردن . بعد ، خب از اون جایی که این بنده ها برگزیده بودن ، به این صورت که فرم و هارمونی و آنالیز سرشون میشد ، من بیش از پیش شرمنده ی خودم و کائنات شدم . به طوری که بعد از مدت ها دوباره اون ندای کوفت درون ، در بنده فریاد زدن آغاز کرد که ” تو توی این دنیا به چه دردی می خوری آخه؟” خب من نمی دونم تو چقدر با این ندا آشنایی و چه جور عکس العملی داری . ولی من اینطور آدمی ام که ظرف آجیلی رو که بنده ی برگزیده برام آورده تا در حین انجام تمرین ، کمی و فقط کمی باهاش مشغول و مشعوف باشیم ، میذارم جلوم و خرت خرت تا تهش رو یه طوری که انگار نذر امام حسین دارم ، بی وقفه می جوم و به جای دل دادن به کار ، دل به دل ندا جان داده و ایشون رو در هرچه سرزنش تر یاری می کنم . یعنی این دفعه شانس آوردم که بعد از این همه نزدیکی به احتمال خودکشندگی ، روز طلایی از راه رسید و من به این نتیجه رسیدم که گرچه هیچ غلطی نمی کنم در این دنیای بزرگ و گرچه از هیچ لحاظ برگزیده و برجسته نیستم ، دوست دارنده های قابل توجهی دارم . که هیچ هم کم خوشحال کننده نیست ! و شما هم لطفا چیزی نگو چونکه یه جایی خوندم افلاطون گفته کسی رو که در حال پیشرفته ، هرقدر هم کنده ، ناامیدش نکن . حالا ربطی هم نداشت ها ! ولی خب دیگه ، نا امیدم نکن علی الحساب . با تشکر !
پ.ن : مهسا جان ، دخترم ، هوا کردن این پست ، فقط و فقط محض خاطر عزیز شما بود وگرنه که بنده سه نقطه تر بودم از این حرفها . برو حالشو ببر !
** سهراب جان تولدت با تاخیر مبارک هم-روز ، قبول دارم که تو در روز طلاییمون طفلکی تر از من بودی . چون بعید می دونم اون فرشته های بی فکری که من میشناسم ، برات جشنی گرفته باشن . ضمناً خوشحال میشم یه “آخی” عمیق جان سوز رو به عنوان هدیه از همزادت قبول کنی . من بهت قول میدم هیچ وقت شعری نگم که اون قدر خوب باشه که از قیافه بندازنش . باور کن !
نخورده مست که منم
سپتامبر 28, 2009بله . من آمده ام که بنویسم و هیچ هم نمی خواهم که ناز بنیاد کنم . من ناز کردن بلد نیستم ، نمی دونم . شایدم بلدم و اینطوری میگم . نه واسه اینکه دروغگو ئم بلکه واسه اینکه آدم یه چیزایی رو در مورد خودش نمی دونه . مثلا ممکنه که خیال کنه هیچم فلان طور نیست درحالیکه ته فلان باشه از لحاظ طور !
خب ، من مستم . بله . این اعتراف وحشتناکیه . من مستم ، اما نه الکل خوردم نه حتی یه هلوی گندیده نه یه سطل شاهتوت . من فقط اینطور آدمی ام که به ناگهان مست می کنم ، کوه آتشفشان میشم ، می خوام بترکم از انرژی و معمولا به یاری خدا نمی ترکم اما تا مرزش میرم . می خوام بگم که الان درست اینطوری ام ، مست مست . نه اونطوری که تو مهمونی ها دیدی که یارو هی میره بالا میاره یا قاه قاه می خنده یا تلوتلو می خوره . نه اونطوری که طرف می زنه شیشه ی خونه رو میاره پایین . من اینطوری مست میشم که نشسته َم ، خیلی معمولی ، خیلی خیلی معمولی . و بعد درست یک دقیقه ی بعد ، من یه آدم مستم ، یه طور آدمی که نمی دونه داره چی میگه ، چی کار می کنه و آدمای اطرافش کیَ ن . تو خواهی دید که من در این مواقع حالم دگرگونه ، و یه طوری َم که قبلا نبوده َم و به نظر هم نمیومده که بوده باشم . بعد مث این دیوانه ها این ور اون ور می جهم و چرت و پرت میگم و خداشاهده که هیچ کنترلی روی خودم ندارم . یعنی یه آدمی رو می بینم که احتمالا منه و داره یه اغلاطی می کنه که لابد نبایستی بکنه اما می کنه و گاها شورشو در میاره . ببین ، وایسا یه چیزی بهت بگم . ” گاها” غلطه و امیدوارم خیال نکرده باشی فقط خودتی که اینو می دونی . ولی من دوست دارم بگم “گاها” چون واقعا گاهی نمیشه گفت “گاهی” و باید گفت “گاها” . متوجهی ؟
به خدا قسم که کیبورد عزیز داره جلوی چشمم تکون می خوره و به خدا قسم تر که نمی فهمم دارم چی رو با این سرعت تایپ می کنم . و باز هم به خدا سوگند که چند ساعت پیش ، یه قهوه موکا خوردم در یه کافه ، و اون قهوه موکا قهوه ای بود شبیه به هزاران قهوه ی دیگه در سرتاسر این دنیا . اون موکا مثل تمام موکاهای دوَل اسلامی ، قهوه ای بود بدون الکل ( و اساسا آیا قهوه با الکل جایی سرو میشه مگه ؟ یعنی مگه انقدر دیوانه ؟؟ ) اون موکا فقط مقادیری دارای سنگ بود ، سنگ های ریز قابل ندیدن . سنگ هایی که بلعیده شدن و معده ی اینجانب رو سنگین فرمودن ، اونقدر که حس کردم معده و روده َم به شدت به هم نزدیک شده َن و دارن همو له می کنن . باور کن که اون موکا یه موکای سنگی بود ، باور کن !
می دونم که خیلی بی ربطه . ولی بذار بهت یه نصیحتی بکنم . من آدمی ام که حتی در مستی قابلیت نصیحت کردن دارم . من آدم عجیبی ام ، باور کن ! ( لعنت ! می دونم که باور نمی کنی و به ریشم می خندی ) خب … حالا اینو گوش کن : فک کن که خواهرت صبح زود از خارجستان میرسه و برای تو یه جفت کالج جیر قهوه ای معرکه میاره . فک کن که تو از دیدن این سوقاتی به شدت هیجان زده میشی . و باز َم فک کن که تو آدمی هستی با هیجانات غُل غُلی و غیرقابل کنترل . اما ، اما نکته اینجاست : هرگز و هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی ، برندار اون کفشو همون بعد از ظهر بپوش ، اونم در حالیکه داری با عجله خودتو به تجریش می رسونی واسه قرار کاری و سفارش موکای سنگی . نه واسه اینکه مردم میگن “چه ندید بدید” چرا که مردم اصلا از کجا بدونن داستان کفش های تو رو . بلکه به خاطر اینکه تو دیرته و می خوای خودتو به دو به قرار برسونی . پس چند کیلومتری میدون تجریش پیاده شده و تا پل تجریش از همه ی انواع بشر سبقت می گیری و گاها می دوی. و توی راه برگشت هم چون باز دیرته می دوی . و واسه اینکه سوار اوتوبوس شدی و اتوبوس تو رو خیلی قبل تر از مقصد پیاده کرده ، کیلومترها راه میری . پس می میری ، شک نکن ، شک نکن که اگه مقاوم باشی و شانس بیاری ، به گریه کردن کف پاده رو رضایت میدی و البته باز هم میگم که می میری .
و حالا یه نصیحت دیگه . ببین ، فک کن که تو عجله داری و خیلی هم زیاد . بعد سر خیابون ایستادی و هی ماشین هایی هستن که فرت و فورت گازشونو می گیرن و میرن . و تو اصولا آدمی هستی با وسواس های تاکسی سواری ، به این صورت که باید راننده ی عزیز رو روانکاوی کنی تا رضایت بدی سوار ماشینش بشی . از رنگ اوتوموبیلش تا قطر سبیلش رو باید بررسی کنی تا مطمئن باشی که دزد ، جانی ، مریض جنسی ،بوبویی و خورخوره لولو نیست . و حالا تو ایستادی و تند و تند همه ی ماشین ها رو ، فارق از اینکه اساسا برات نگه میدارن یا نه ، زیر نظر می گیری . بعد یه پیکان سفید می بینی که یه پیرمردی راننده َشه . خب این تاکسی حتما امتیاز می گیره ، چیزی حدود هشتاد تا . سوال اینه : آیا سوارش میشی ؟ او او ! دست نگه دار . قبل از اینکه زبونتو بچرخونی و بگی “تجریش” ، چشماتو باز کن و مطمئن شو که راننده ی عزیزمون قرار نیست تمام مسیر رو با سرعت بیست کیلومتر بر ساعت برونه . می خوام بدونی که پیکان سفید ، امروز ، در این دور از رقابت ها از حلزون شکست خورد ! می فهمی ؟؟
خب بذار یه نصیحت دیگه هم بهت بکنم ، چون به نظر میاد آدم عاقلی هستی . فک کن که سر کوچه ی خونه تون یک عدد شهرکتاب مامان موجوده که تو با اغلب آدم های درونش دوستی و دوستشون می داری . سوال : آیا باید چه کار کرد ؟ جواب :باید زود به زود به آنجا رفت و تفریحات شهرکتابی کرد و در میان ورق ها و کاغذها پرسه زد و خوشحال شد . و هستن کسانی که ، بله دوست خوبم ، هستند کسانی که شهرکتاب سر کوچه شونه و دو ماه یه بار میرن توش . هستند اینطور انسان های خنگولی ( نذار که بگم بی لیاقت نادونی ) بله ! هستند ، باور کن .
و نصیحت آخر : فک کن که تو چهارشنبه ی هفته ی آینده تولدته . و اصولا اینطور آدمی هستی که از پنج هفته ی قبل به این روز فکر می کنی و خب نمی دونی هم که چرا . سوال : آیا باید همه جا به همه بگی ؟ جواب : معلومه که نه ! چون که دخترم ، مردم ممکنه فک کنن که تو داری از هول کادو خودکشی می کنی . می فهمی ؟ پس سنگین باش و اگر نمی تونی سنگین باشی ، حتما یه سر برو کافه ی تندیس و موکا سفارش بده .
می خوام بهت یه خبر خوبی بدم : تموم شد . می تونی بری و جیش کنی یا یه چیزی بخوری یا کلّه تو بکنی از پنجره بیرون و نفس های عمیق بکشی ، چون فک می کنم که دیگه حرفی واسه گفتن ندارم . البته که دارم ولی خب … میذارم واسه بعد .
و وحی آمد که ” بشُمار به نام پروردگارت تا ده اگر بلدی ”
سپتامبر 15, 20091 . در زندگی چیزهایی هست که وقتی بهشون می رسی ، چون قبلا بارها و بارها و بارها بهشون رسیدی ، بهِت یه حالتی دست میده که در علوم احتمالا بهش میگن تهوع که مشخصا نمی تونه حق مطلب رو به اندازه ی واژه ی عق ادا کنه . این حالت موقعی اتفاق می افته که یک نفر خانوم ایکس برای مثال ، در چند متری شما حضور داره که بی وقفه و بی خستگی در حال هوار کردن زندگانی بر سر خودشه و شما هی میخوای بری بگی ” خانوم ایکس عزیز ، من تقاضا می کنم این تیشه ای رو که روزانه به ریشه های بدبختت می زنی ، بردار بزن سر من ولی تمومش کن این تخریبو” ، بعد لال مونی می گیری ، می شینی یه گوشه ، و سوت می زنی که “خب بذار هرطور می خواد زندگی کنه “، بعد در بحرانی ترین لحظات که شاهد درهم کوبیده شدن و خین و خینریزی هستی ، عذاب وجدانی میشی و میری جلو که دست خانوم ایکسو نگه داری ولی عمرا بتونی و اینجاست که شاعر میگه “اگر شکستی از خود شکستی ” و تو فقط دچار همون عق مذکور میشی ، با دست هایی درازتر ز پا! اینجاست که نه می تونی بگی “گور اجدادت” و بری ، نه می تونی بمونی و این ویار عق آلود رو تحمل کنی . این یعنی فلاکت اجتناب ناپذیر زندگی !
2 . به یک نفر انسان جهت خاموش کردن نیازمندیم . بنده از همینجا می خوام اعلام کنم که اینجانب از ایفای نقش خادم ویژه بسیار بسیار خسته َم و در این “بسیار بسیار” ، نشانه هاست برای آنان که می اندیشند . یعنی می خوام بدونی که با کمال میل این نقش رو تقدیم اولین کسی می کنم که من رو از خطر اضمحلال در مسیر مادرانگی نجات بده . من خوشبختانه یا بدبختانه موجودی هستم با دو دست و دو پا و قابلیت حمل پنج عدد هندونه رو در حالیکه از حلقه ی آتیش می پرم ندارم . و می خوام متوجه باشی که امکان نداره هیچ کدوم هندونه ها رو زمین بذارم یا دست شمایی بدم که اومدی کمک . پس تِرن می آف پلیز .
3 . یه بچه گربه در همسایگی ما صدایی به شدت ترحم برانگیز از جنس مویه از خودش در میاره و من نمی دونم که آیا این بچه گربه مفقوده یا مغموم یا گشنه . درهرحال من در همسایگی ایشون انسانی هستم که داره دلش کباب میشه .
4 . من دارم اصول نگارشیم رو از دست میدم و به یک تایپ کننده ی لاابالی بدل میشم .
5 . روزگار مدیدیه که وزنه و آینه در زندگی بنده دارن نقش اساسی ایفا می کنن . و اگه می خوای دقیقتر بدونی بهت بگم که آدمی شده َم بسیار احمق مبتلا به بیماری وحشتناک وسواس هیکلی . و این برای آدمی که همیشه سعی کرده یه مشت ریگم شده کف سرش بذاره که تهی مغز نباشه ، به شدت جای تأسفه ! خودم می دونم ، هیچی نگو !
6 . آیا شما دوست عزیز گاهی دلت می خواد به سمت آدمی که دوسش داری حمله کنی و بزنیش ؟ نه از فرط علاقه که از فرط اینکه ” خیلی الاغی ! ” .خب من دلم می خواد ولی خوشبختانه تا به امروز موفق شدم به موقع جلوی حمله رو با سکوتی مرگبار بگیرم ، نه برای تلافی که فقط برای حمله نکردن . و بعدشم خودمو بجوم که ” احمق ، احمق ! ” چرا که اصلا چه معنی میده آدم انقدر همه رو دوست داشته باشه ؟ ببین ، اصلا می خوام یه چیزی بگم . از نظر من (قید می کنم از نظر من ) اگه به یکی گفتی که دوسش داری یا حتی تو دلت چنین فکری کردی ، بعد وقتی اون آدم داشت تو آشپزخونه پیاز خورد می کرد و فین فینش راه افتاده بود ، به چاقو دست گرفتنش نگاه نکردی و دلت نخواست که بلند شی بری از پشت بغلش کنی و دست هاش رو که بوی پیاز میدن ببوسی ، بهتره بری و کشک بسابی یا یه کاری توی همین ژانر . یعنی بذار اینطوری بگم که اصلا شمایی که پیاز خورد کردن و ظرف شستن و گه گیجه گرفتن های یه زنو وقتی که مهمون سرزده براش اومده ، نمی بینی ، همون شمایی هستی که فک می کنی زنانگی یعنی جیرینگ جیرینگ گوشواره و تق تق پاشنه بلند و موی فلان و هیکل فلان ! که لابد میشی دکتر ب که دو سال پیش سعی داشت به من بقبولونه که این موی کوتاه و راه رفتن و ژاکت روی شونه و کیف یک وری ، همه ثابت می کنه که بنده فاقد زنانگی و احتمالا دچار اختلال جنسی ام ! آه ای کسانی که ایمان آورده اید ، در مواقع سکوت سنگی ، از من نپرسید که تو را چه میشود . من را در این مواقع یک چیزی میشود که اگر قادر به تکلم می بودم خفقان نمی گرفتم . چرا که من اگه اومدم به شما گفتم بفهم و تو هم ادای فهمیدن در آوردی آخه چه فایده ای داره خب ؟؟
7 . در هفته ای که گذشت ، من دچار یک عدد کشف شدم . و این کشف اینطوری بود که یه روز صبح ، به صورت خیلی الکی ، سحرخیزون از رختخواب کنده شده و به گلاب دونی رفتم . بعد ، از پنجره بیرونو دیدم که هوا افتضاح بود از خوبی . ولی من که خودمو میشناختم گفتم ” برگرد تو تخت ! تو که آدم این وقت صبح بیرون زدن نیستی ! ” و دقایقی بعد ، در پیش چشمهای گردشده ی خودم ، دیدم که یک جفت دست دارن لباس تنم می کنن و واحیرتا! که اون دستها از آن خودم بود . این شد که در اون صبح تاریخی ، به ورزش نرمش زندگی پرداختم و در مسیر برگشت همونطور که از بین درختا می اومدم که به جهانیان اعلام کنم من چقدر فعال بوده َم ، نگام به یکی از درختا افتاد و از تعجب خشک شدم . سنجد ! باور می کنی ؟ سنجد به درخت بود ، همونطور آویزون ! خب من آدمی هستم که اساسا یه سری چیزای ساده رو نمی دونم . به همین خاطر در اون روز تاریخی خشک شدم . چون من هیچ وقت به اینکه سنجد از کجا میاد فکر نکرده بودم . سنجد برای من یه چیزی بود که بود . وجود داشت . اصلا حتی برام سوال نشده بود از کجا . بود دیگه . (سلام همام . حکایت تو شد و اون استاد ویولون ، اسمش چی بود ؟) بعد از اینکه از بهت خارج شدم ، یه دونه از اون میوه ها (میوه محسوب میشه دیگه ؟) کندم و خوردم و فقط خدا می دونه که در اون روز به خصوص ، اون حرکت چقدر سمبولیک بود ! و البته در این نثر نشانه هاست برای آنهایی که با خواص سنجد آشنایی دارن .
8 . یه مرضی تو این دنیا هست که بیا اسمشو بذاریم “خودشبیه بینی” . و این مرض اینطوریه که هرکار می کنی فکر می کنی داری ادای یکی دیگه رو درمیاری و خودت نیستی . این بیماری به شدت خطرناکه و اگه درمان نشه بیمار رو طی چند ماه از پا درمیاره . یعنی می خوام شوکه نشی اگه چند وقت دیگه اعلانیه مو به در و دیوار دیدی .
9 . الان ساعت یک و سی هشت دقیقه ی بامداده و مکین و دایی سانی در راه منزل مان . اینو فقط به این خاطر گفتم که بدونی چقدر صمیمی هستیم و فک نکنی من توی مجازستان خدا بی کس و کارم و از بین بته ها بیرون اومدم . آره !
10 . یادته گفته بودم من آدم عشوه نیستم ؟ خب ، حالا می خوام برای پدر روحانی یه اعترافی بکنم . ” ببین پدر ! خیلی عجیبه . من متوجه شدم که وقتی می رقصم اون قدر در خلصه فرو میرم که یهو به خودم میام می بینم شبیه همیشه نیستم . خداشاهده اگه اصلا بدونم ماهیتش چیه ولی می دونم که هیچ ربطی به اطراف و اطرافیانم نداره . یعنی این حالت وقتی جلوی آینه واسه خودم می رقصم هم هست . بله ؟؟ بله . میدونم که خجالت آوره ولی این عادت مورد علاقه م از بچگیه . دوست دارم جلوی آینه برقصم و یه دقیقه هم از نگاه کردن خودم غافل نشم . اوووم ، در واقع میشه اینطوری بگم که رقص برای من دریچه ی ورود به دنیاییه که در حالت غیر رقص اصلا وجود نداره . تو این دنیا هم خودمو خیلی دوست دارم و هم یه چیزی از من میغله که به گمونم بقیه بهش می گن عشوه . ولی خداشاهده که عشوه نیست . پدر ! به نظر شما من بخشوده میشم ؟؟”
11 . این مورد فقط واسه اینه که ببینم یازده رو بلدی یا نه ؟ بلدی ؟ پس معلومه گندم خورده ی یا سیب یا یه چیزی که به هرحال بهت گفته بوده َن نخوری و تو که خیال می کردی زرنگی خوردی . متأسفم . تو گول خوردی ! حالا برو و به سبکی تحمل ناپذیر زندگی ادامه بده . حرف هم نباشه . همینه که هست !