بدون عنوان

مامان میگه «شما دو تا خلین ! این قرصا هم فایده ندارن . » با هردوش موافقم ، با دومی یه خورده کمتر . خب ، استامینوفن درمان نیست اما مسکن که هست ! نکیسا میگه خوبه که ظاهرمون چیزی نشون نمیده . خب ، به گمونم جای شکرش باقیه .
مامان دنده رو یک می کنه . ترافیکه . خب ، چیز تازه ای نیست . تهران همیشه ترافیکه . لعنت! به تهران ؟ احتمالا . نکیسا داره با یکی پشت خط حرف میزنه . میگه » باشه ، من می پرسم خبرشو بهتون میدم خانم دکتر » . چی میشه که آدما اسمشون تغییر می کنه ؟خانم دکتر! نمی دونم … مامان دنده رو خلاص می کنه ،چراغ قرمزه . ترمز دستی رو به جاش می کشم . فضولی احتمالا از عوارض دیوانگیه . نکیسا همچنان داره با صدای بلند حرف میزنه :»نه ! نه ! به اونجا سفارش ندین . خیلی گرون فروشه » چرا ؟ چرا یه آدمی گرون فروشه ؟ یعنی دقیقا چی میشه که اسم همه چی تغییر میکنه ؟ گرون فروشه ! چرا نمیگه دزده . اوم ، آره ، اسمش همینه .
توی خیابون هجدهم پیاده میشم . چند دقیقه طول میکشه تا بفهمم یه چند صد متری اشتباه کرده َم . ساعت چنده ؟ موبایلمو نگاه می کنم . چرا دیگه ساعت نمی بندم دستم ؟ من یه زمانی با ساعت غواصی می رفتم . اوم ، نه ، دروغگو دشمن خداست . من همیشه از غواصی ترسیده َم . ولی خب ، اگه می رفتم ، احتمالا ساعتمو باز نمی کردم … هنوز وقت دارم ، تاکسی می گیرم . یه خانومی جلو نشسته ، از راننده یه سوالی میکنه ، نمیشنوم . راننده هه زیادی نزدیکش شده . احتمالا یه جور لاس از راه دوره ! یه روز بالاخره فک یه آدمی رو بابت لاس زدن پایین میارم . ترسوهای احمق ! حتی شهامت کثیف بودنو ندارین . یه روز بالاخره تمام دیوونگیم رو خرج یکیتون می کنم . احتمالا … کرایه رو میدم و پیاده میشم . گور پدر همه تون با هم !… منشی میگه » یه دقیقه وایسا بعد بیا تو ، زمین خیسه » خب ، می دونم که نگران زمین خوردن من نیست ، جای کفشام می مونه . می ایستم پشت در . چه حرف گوش کن ! در و دیوار راهرو رو تماشا میکنم . درست هماهنگ با سرتاسر شهر خوبمون ، مزخرف ! منشی رضایت میده » برو تو » . تق تق تق . یه چیزی شبیه در زدن ، این یعنی دیوانگی هم جلوی اصول تربیتی مادرم سر تعظیم فرود آورده . اوووم ، عالیه . دو امتیاز !
«به به . سلام » منو به اسم صدا می کنه .چه غلطا ! یادش که نیست. از روی پرونده َم دیده . معلومه خب . پس چی ؟ میگه :»خب…»یعنی حرف بزن دیگه. میگم :»خب» یعنی خودت حرف بزن اگه راست میگی . مشکل توئه . به من چه ؟ بعد به خودم میام و می بینم که احتمالا برعکسه . یعنی چه به من . یعنی این مشکل لعنتی منه و زبون وامونده ی منه که باید تکون بخوره . میخندم ، نمیدونم چرا . احتمالا دچار استرس شده َم . به ساعت روی دیوار نگاه میکنم . می دونم وقتم محدوده . گوش رایگان ، بیرون این در ، پیش هر خری که دوست داری . اینجا باید حرفاتو انتخاب کنی . مثل مسابقه . بدو بدو ، زود باش تعریف کن چه مرگت شده . یه نفس نه چندان عمیق می کشم ، دوباره میخندم -بسه دیگه دختر جان- شروع می کنم . به دکتر عزیزمون میگم که به نظرم همه چی توخالی و احمقانه ست . بعد یه کم دیگه توضیح میدم ولی به گمونم همه َش همینه . توخالی و احمقانه ، حتی توضیحات من . میگم پریشب بالاخره یه تعریف واسه شرح حالم پیدا کردم : انگار توی یه جاده دارم میرونم ، سوار ماشینی که نه می ایسته و نه دنده عقب میره . توی راهم یه عالم راههای دیگه هست ، مثل خروجی اتوبانا . با این تفاوت که هیچ نشونه و راهنمایی نیست . می بینم که ماشینای دیگه هرکدوم از یه خروجی میرن . تعجب میکنم . از کجا می فهمن باید کجا برن ؟ تابلویی جایی هست که من نمی بینمش ؟ دوباره نگاه می کنم . نه . خبری از تابلو نیست . شیشه رو پایین میکنم و از بقیه راننده ها می پرسم . یکیشون میگه :»آره دیگه . این راه فلانه » میگم :»از کجا می دونی؟» میگه :»می دونم» . این دیالوگ بارها تکرار میشه اما جوابا قانع کننده نیستن : «آره دیگه . همینه . فلانی گفته » ، «بی خیال بابا! یکی از خروجی ها رو برو» … دیگه ادامه نمیدم . احساس می کنم قصه َم داره حالمو به هم می زنه . یه جورایی کلیشه ایه . عین این داستانای مزخرف رادیویی . به گمونم فهمیده که زیاده روی کردم . میگه «یعنی گیجی» میگم :»آره ، سردرگمم» خب از اول همین کلمه ی کوفتی رو میگفتی جای این داستان گفتنا . پوف . کافیه . میگه :»علائم افسردگی هنوز باقیه . من با روزی نصف شروع کردم . حالا تا بعد عید که ببینمت ، یه چهل روزی ، کامل بخور تا بعد دوباره همو ببینیم . » به جون خودم می دونستم همینا رو میخواد بگه ، حتی قبل از شنیدن داستان تخ-می من ! دلم میخواد بهش بگم که خودشم تو خالی و احمقانه ست ، مثل من و بقیه چیزا . ولی اصول تربیتی مادرم یه بار دیگه به وظیفه ی خودش خوب عمل میکنه …دکمه ی آسانسورو میزنم ، اما منتظرش نمی مونم . پارکینگه ، تا بخواد برسه این بالا ، من رسیدم پایین . طفلی لابد غصه َش میشه این همه راهو واسه هیچی رفته اون بالا . مثل من . واحیرتا از این درد مشترک نیمه انسانی . درو پشت سرم میبندم . اون بیرون زندگی هنوز در جریانه . این تو چی ؟ درون من ؟ نمی دونم . سنگ فرش این پیاده روها شستن میخواد . آی ! اسفند شده . دل بکنین از در و دیوار و یخچال و کابینت و پنجره ها. این خیابونا خونه تکونی نمیخوان ؟ سرمو بالا میکنم ، آسمون پشت این همه دود به نظر کثیف میرسه . دوباره سرمو میندازم پایین . به آسانسوره فکر می کنم که حالا دیگه معلوم نیست توی کدوم طبقه َست . خنده َم میگیره . نه ، بالاخره خوب میشم و می بینم که هیچ چیز اون قدرا هم که فکر می کنم خالی و احمقانه نیست . احتمالا .

4 پاسخ به “بدون عنوان”

  1. گلی می‌گوید:

    احتمالش وجود داره.. نیست … اما..طرف یه چیزی میدونسته گفته » رها کن عقل را دیوانه می گرد» …به بخشیدا موی دماغ شدیم اما خوب دیگه تو خلقیات ما پیر پاتالا ..وفاداری به عادات محبوب جزو روولز محسوب میشه کیدو…عاداتی مثل کافه ی مشخص رفتن ….

  2. امام می‌گوید:

    عشق یک ضرورت است

    تنها غذای روح
    تنها کمی هوشیار باش و قلبت راه را به تو نشان می‌دهد

    و آن گاه هیچ چیز نمی‌تواند در پس عشق پنهان گردد

    يك ضرب‌المثل انگليسي مي‌گه:خواستن نه به معناي ميل داشتن، آرزو كردن و اميدوار بودن، بلكه به معناي عمل كردن است.
    حتی اگه احمقانه باشه من دوست دارم شاد ومسرور این بیهوده را بگذرونم0000

  3. حسین می‌گوید:

    سلام
    من همیشه منتظر چنین پستی در اینجا بودم. به ویژه بخش گفتگو با دکتر و اینا. و مثل همیشه لذت بردم.

  4. من می‌گوید:

    مانولیتا جان این دکترا واسه دل خودشون یه چیزی میگن که گفته باشن…
    منکه میدونم تو دلت برایه من تنگ شده ;) این امام خوب حرفی میزنه ها «عشف یه ضرورته قلبت راهو بهت نشون میده» پاشو بیا شیراز پیش من میبرمت بابابستنی , پیش پیش, شیرکاکائویه داغ… آخه قبرسه …

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.