Archive for نوامبر, 2009

در جمعه ای که فردایش شنبه بود

نوامبر 13, 2009

بچه که بودم ، یه موقعهایی که دلم خیلی می گرفت ، وقتی می رسیدم به یه نقطه ای که گریه هم جواب نمی داد ، پا میشدم می رفتم چندتا خرت و پرت برمیداشتم ، بقچه می کردم توی یه روسری کهنه ، که برم . من هربار این کارو می کردم ، با اینکه همیشه می دونستم هیچ جایی واسه رفتن نیست ، می دونستم که تا دم در هم نمی تونم برم. ولی این کارو می کردم چون بهم قوت قلب می داد . حالا بدجور دنبال اون روسری کهنه هه می گردم ، بدجور .

در جمعه ای که فردایش شنبه بود

نوامبر 13, 2009

بچه که بودم ، یه موقعهایی که دلم خیلی می گرفت ، وقتی می رسیدم به یه نقطه ای که گریه هم جواب نمی داد ، پا میشدم می رفتم چندتا خرت و پرت برمیداشتم ، بقچه می کردم توی یه روسری کهنه ، که برم . من هربار این کارو می کردم ، با اینکه همیشه می دونستم هیچ جایی واسه رفتن نیست ، می دونستم که تا دم در هم نمی تونم برم. ولی این کارو می کردم چون بهم قوت قلب می داد . حالا بدجور دنبال اون روسری کهنه هه می گردم ، بدجور .

سلام گربه

نوامبر 1, 2009

من الان اومدم نشستم که یه چیزایی بنویسم اما خب نمی دونم که این چیزا دقیقا چی ان . و این نقطه ی نامفهوم گندش بزننیه ، چرا که انسان می دونه یه چیزی می خواد اما نمی دونه چی . مثل وقتایی که در یخچال رو باز می کنی ، یه نگاه می کنی و می بینی که هیچی اون چیزی نیست که تو می خوای . بعد در یخچالو می بندی ، میری میشینی ، بعد باز میای در یخچالو باز می کنی ، نگاه می کنی و می بندی و چیزی حدود شونزده بار در ساعت این کارو تکرار می کنی و مثل یه جونده ی کوچولو دور یخچال می پلکی . خب این درواقع از اون دست تردیدهای مشترک توی زندگی آدماست . و حالا من نمی دونم که چی می خوام بگم . مقادیری غر هست که می دونم بالاخره باید زده بشه ، ولی امشب حالشو ندارم .
اوووم … داشتم فکر می کردم کاش گربه بودم.اونجوری می تونستم خودمو دراز کنم بخزم از زیر در خونه ها تو . حالا نمی دونم چرا باید دلم بخواد که از زیر در خونه ی مردم برم تو ، ولی خب ، من این طور آدمی ام . یعنی دلم می خواد همینطوری راه بیفتم تو کوچه ها ، زنگ خونه های مردمو بزنم ، برم بشینم باهاشون چای و شیرینی بخورم ، حرفای احمقانه بزنم ، به حرفای احمقانه شون گوش کنم ، بعدم بلند شم بیام بیرون و تموم . دو دفعه اتفاقی این تجربه رو داشتم . اولی مال چند سال پیشه که بعد کنکور ، گم شدم . خب داستان گم شدنم اینطوری بود که روزی از روزهای خدا من رفتم که کنکور آزمایشی بدم . بعد توی اون کارت لنعتی ، آدرس رو نوشته بود نمی دونم چی چی شرقی ، که این نمی دونم چی چی شرقی از اون کوچه هایی بود که یه سرشون تو این خیابونه ، یه سرشون یه جا دیگه ( حالا اینکه چرا برنمیدارن اسمای وامونده شون رو دو تا چیز بذارن که آدم گیج نشه ، نمی دونم ) خلاصه اینجانب در اون روز تاریخی ، توسط مادرم رسونده شدم به یک حوزه ای تو اون کوچه ی کذایی . بعد همین طور سوت زنان ایستاده بودم و استرسی هایی رو نگاه می کردم که ، مثل خاله قورباغه داشتن ور ور حرف می زدن و خیلی خنده دار بودن . تا اینکه درو باز کردن گفتن بفرمایید و ما هم فرمودیم . درواقع منم داشتم مثل همه میرفتم تو که آقای نگهبان یه نگاهی به کارتم انداخت و گفت “حوزه رو اشتباه اومدی ” . و وقتی دید که چشمام گرد شدن دوباره جمله ش رو تکرار کرد تا بلکه شوک دوم از شوک اول درم بیاره . خب من همونطور خشکم زده بود ولی آقای نگهبان اصلا تصمیمش در مورد اشتباه من عوض نمیشد . نیه جوری نگاش کردم که ” ای بابا! حالا بی خیال ! همین گوشه موشه ها یه جا کف زمین می شینم امتحانمو میدم ” . ولی آقاهه شروع کرد به توضیح دادن که نگران نباشم و حوزه م خیلی دور نیست و از اونجا باید برم دست چپ یا راست ، بعدم فلان و بعد فلان تر . ولی خب ، دوستانی که با جهت یابی من آشنایی دارن خوب می دونن که همه ی اون حرفا واسه من درست مثل این بود که واسه یه خروس در مورد تخم گذاشتن توضیح بدن و انتظار داشته باشن بعدش براشون تخم کنه . از خوش شانسیم بود یا بدشانسیم نمی دونم ، یه دختر دیگه هم اشتباه منو کرده بود . (در اینجا می بینی که ایراد از اون وامونده ی شرقی بود نه من ) به هرحال ، اینجانب بسان کبکی که به دنبال مادر ، دختر خانوم رو بدنبالیدم و خب ، از اونجایی که من منم ، در تمام طول مسیر یک نفس حرف زدم و هیچ ندیدم که به کجا چنین شتابان ؟ و البته این رو هم بگم که اگه حرف هم نزده بودم توفیری نمی کرد و نهایتا من همان خروس بودم ! و این شد که وقتی امتحان تموم شد ، من بودم و یه وامونه ی شرقی دو سر که نمی دونستم اون سرش کجاست . یعنی اینطوری بود که کیلومترها راه می رفتم و شگفتا من که نمی دونم به چه مهارتی بر میگشتم سر نقطه ی اول . یعنی دلتا ایکس مساوی با صفر ! و خلاصه سرتو درد نیارم . این شد که من بعد از یک ساعت و اندی غربت و فلاکت ، پناه بردم به خونه ی یه خانومی که داشت دم در از مهموناش خداحافظی می کرد . رفتم و گفتم “من گم شدم” و اون خانوم که خیلی مهربون بود منو برد توی حیاط و بعد غیب شد و بعدش با یه سینی که توش دو تا ساندویچ کتلت بود و یه لیوان نوشابه برگشت و اینجا بود که “پایان شب سیه” واسه من اونقدر سپید بود که تقریبا گم شدنمو فراموش کردم . ولی باورت نمیشه که من اون ساندیچ ها رو نخوردم . چون بعد از تماس با خونه ، خواهر نگران به شدت بنده رو از خوردن هرگونه خوردنی و آشامیدنی در منزل یک عدد غریبه بر حذر داشت چون معتقد بود که حتما یه چیزی توش ریخته . و حالا چرا باید یه خانوم خونه زندگی دار ، تو اون منطقه (حوالی جردن) من خروس رو مسموم کنه ، الله اعلم ! فقط همینقدر بدون که هنوز داغ اون ساندویچ ها به دل من مونده . نخند ! باید برات پیش بیاد تا بفهمی ! خب من بالاخره پیدا شدم و این در حالی بود که به لطف خانواده ، تقریبا نصف شهر تهران مراسم هفتَمم گرفته بودن .
بار دوم روز امتحان رانندگی بود . شنیدی که میگن گشنگی بدتره یا عاشقی ؟ هان ، همون . یعنی یه جوری بود که خب امکان نداشت بشه با اون جور ، نشست پشت فرمون . این شد که بعد از پرس و جوهای بسیار ، بالاخره یه خانوم پیری راهم داد و سفارش کرد که نظافت رو رعایت کنم و خب ، منم خداییش کردم . ولی بخش خوبترش دیدن زندگی یه آدمی بود که نمیشناختمش و قرارم نبود که بشناسمش و دیگه حتی ببینمش . وسایل قدیمی ، عتیقه ، بوی چوب … خیلی خوب بود . عالی بود . دلم میخواست بشینم پیشش . حاضر بودم تمام قصه های پیرزنونه شو بشنوم ولی یک ساعت توی اون خونه بمونم . ولی خب نشد . در عوض همون روز قبول شدم و خداشاهده که این معجزه ی اون دستشویی بود .
خلاصه اینکه گربه بودن هم عالمی داره . به خصوص اینکه دیگه دچار گه گیجه ی یخچالی هم نمیشی . می خوری ، می خوابی ، از زیر هر دری بخوای رد میشی ، روی دیوار می پری ، سبیلتو فر میدی ، واسه گربه ی همسایه خط و نشون می کشی ، بهار به بهار و پاییز به پاییز با هر گربه ای دلت خواست تشکیل خانواده میدی و قبل از شکل گیری هرگونه انسجام خانوادگی ، بدون کوچکترین نشانه ای از افسردگی ، به دوران خوش تجرد برمی گردی و دوباره از نو میخوری ، می خوابی و از زیر درای زیادی رد میشی . به همین سادگی!