Archive for اکتبر, 2009

انّا للّه و انّا علیه راجعون

اکتبر 23, 2009

خب من بعد یه هفته که فقط تصویر بودم ، دارای صدا شدم . اما اینطور بهت بگم که دیگه حال و حوصله ی حرف زدن ندارم .تو این مدت سایلنتیشن ، دلم فقط واسه خوندن تنگ شد و مُردم از بس نخوندم ، نه زیر دوش ، نه موقع ظرف شستن ! غیر از این ، یه تیکه هم موقع خندیدن با مشکل مواجه شدم ، چرا که نمی تونستم به حالت معمول خودم جیک جیک کنم ( این وصف دوستان از صوت خنده ی بنده ست ) . به همین خاطر داشتم خفه میشدم ، به خصوص که افتاده بودم رو اون دور که – نمی دونم اینجوری شدی یا نه – اونقدر می خندی که فک می کنی روده َت کل دستگاه گوارشیتو احاطه کرده و چیزی تا بالا آوردنت فاصله نداری . یعنی اینطور خنده ی خرکی ای می افته به جون آدم که صد مرتبه از آنفولانزای خوکی وحشتناکتره ! اوووم ، بذار بهت بگم که آنفولانزای خوکی اصلا چیز دوری نیست ، یعنی مثل مرگه ، از رگ گردن نزدیکتر ، البته اون انگار خدا بود که رگ بود و اینا . ولی به هرحال اینو بدون که اگه یه کاری نکردی شب درازه . نوبت مریضی شمام میرسه دوست من و اون وقت خودت می فهمی که این آنفولانزا هیچ هم خوکی نیست . این مرض ، آنفولانزای زهرماریه ، می فهمی ؟ اگه بهش مبتلا شدی ، بیخودی دکتر نرو و مثل من جیز نکن خودتو به آمپول . از بهبودی خبری نیست . آروم و بی سرصدا بشین منتظر فرشته ی عزیزمون عزرائیل خان که به سلامتی بیاد سوارت کنه . این قشنگ ترین راهه ، حالا خود دانی .
یه دوستی به من گفت پست باید یک پاراگراف باشه ، خب من موافقم ولی من مججججججبورم ، می فهمی ؟؟
از اونجایی که این مرض اینجانب را به شدت به فوت نزدیک کرد ، بنده اومدم به این فکر کردم که در صورت مرگ نا به هنگام ، چه وصیتی از خودم گذاشته باشم که هم خدا خوشش اومده باشه هم بنده َش که در مجموع ، روحم رو راهی بهشت و خوش خوشون بکنه . این طور شد که وصیت نامه ای رو در ذهنم و به صورت شفاهی تنظیم کردم که هم اکنون کتبیش می کنم که ثبت نشده سرمو زمین نذارم .
بسمه تعالی
گیتار جدیدم مال مهدی قشقایی . چون خیلی خوش صداست(سازمو میگم ، مهدی واسه َم نخونده تا به حال) و خب مهدی هم که دنبال ساز خوش صدا می گشت واسه پایان نامه . بعدم که اصولا کارش درسته . بعدم یه لحظه وایسین من ازش یه تشکر ویژه بکنم با اینکه می دونم اینجا رو نمی خونه . مهدی جان ، مرسی از اینکه وقتی یک ترم بوقی بیچاره بودم باهام ساز زدی و منو دچار پیشرفت کردی و هیچ وقت باهام رفتاری نکردی که متوجه بوق بودنم بشم ( که البته من خودم به ذات متوجه بودم ) و در مجموع می خوام بگم که آدم خیلی خوبی بودی ، یعنی هستی و این خیلی خیلی مهم تر از حتی نوازنده ی خوب بودنته و بقیه توانایی هات . و دیگه اینکه مرسی واسه اون روزی که با هم رفتیم جشن لگو ، چقدر خوش گذشت . حیف که مُردم وگرنه می تونستیم یه بار دیگه باهم بریم و بخندیم .
گیتار قبلیم مال لیلا ، چونکه قدر نمی دونم چی چی ، نمی دونم چی چی داند . کاوه جان ، شرمنده ! در این ناحیه چیزی به شما تعلق نمی گیره از لحاظ ساز . چون درسته که حرف نداری از لحاظ گیتاریستیک ، ولی در نگه داری از ساز حرف داری . این سری روی سازم خط انداختی و حالا درسته که مُردم ولی دلیل نمیشه که یادم بره . ضمنا خودت تازه ساز خریدی . و دلیل دیگه اینکه ، رفتی تو کار جز . او او ! متاسفم . خیلی کج سلیقه ای !
لباس ها و خرت و پرت های پوشاکیم هم کلا در معرض حراج قرار بگیره لطفا ، به شکل بپوش و ببر . هرکی هرچی اندازه َش شد می تونه برداره . فقط احتمالا شلوارامو هستی بتونه ببره ، چون برای بقیه دوستان حکم برمودا پیدا می کنه که در اسلام حرامه ! و من راضی نمیشم که دوستام واسه خاطر مردن من ، شلاق بخورن .
گوشی و خطم مال احمد . احمد جان ، ببخشید تو رو خدا ، صفحه کلیدش داغونه . اگه دلت خواست عوض کن قابشو ولی من همین طوری خیلی دوسش داشتم . اگه گمش هم کنی نشون داره راحت پیدا میشه . این آبی هاش که معلوم شده ن به نظر من که خیلی بانمکه . حالا بازم خودت می دونی . فقط سر جدت ، قول بده سیم کارت ایرانسل توش نندازی که نمی بخشمت ، اینو جدی میگم . مرگ بر ایرانسل ! فوقش دیگه همراه اول ، تازه من که خطم هم بهت دادم ، چه کاریه پسر جان ؟ ای بابا ! خود دانی !
ساعتم ، همین که بیست و چهار ساعت دستمه ، مال مارال . چراش هم توضیح نمیدم همین طوری واسه تنوع .
خب کاوه ، حالا که ساز بهت نرسید ، میتونی ورساچه َم رو برداری . ولی چون ضایعه که خودت بزنیش می تونی بدیش به دوس دخترت . که البته اینم ضایعه ، چون فک می کنه که حالا خبری بوده ، بعد دیگه بیا و افشونش کن ، تا بخوای ثابت کنی اینجا منتظر اتوبوس بودی* طرف نامه هاتو پاره کرده و عکسهاتو پس فرستاده ! خب می تونی بدی یکی از آشنایان استفاده کنه . ای بابا . من چه می دونم . ماشالا دیگه بزرگ شدی ، همه کارا رو که من نباید فکرشونو بکنم . اصلا بردار بذار روی میزت خب !
کتاب هام ! اوه اوه ! کتاب هام رو جدی بگیرین وگرنه رفقای ارواح رو میفرستم بیان سراغتون شب نذارن بخوابین . گفته باشم . کتاب ها حتما باید بیفتن دست آدم کتاب خون و مهم تر از اون کتاب فهم . حالا این دم مردنی حوصله ندارم شما رو توجیه کنم که این هیچ هم ادعا و این حرفا نیست . اووووم ، کتابها می تونه برای لیلا، علی ، آقای ح.توکلی ، مهتاب ، مکین ، هستی ، آیدا و … خب زیادین عزیزان کتاب خون ! و مساله اینجاست که احتمالا خودتون این کتابا رو دارین . درسته ؟ نمی دونم ، یه جوری با هم هماهنگ کنین و ضمنا کتابای خودتونم بردارین . شرمنده فرصت نشد بهتون برگردونم . مکین !حلالم کن ، این “گور به گور” ت دستم موند همینطور نخونده . این آخر عمری ، سرعت خوندنم اومده بود پایین ، ببخش توروخدا .
و اما مهسای عزیزم ! چی به پای تو بریییییزم ، لایق پای تو بااااااااشه ؟ یه وُیس ریکوردر هدیه گرفته َم جدیدا . گرچه من دیگه نیستم که صدامو ضبط کنی ولی لااقل صدای بقیه رو باهاش ضبط کن بعدا دلت نسوزه . ها ! گفتم ریکوردر . کاوه ! وایسا . ام پی فورم باید برای تو باشه . اون ام پی تری پلیر بدبختتو من پکوندم ، گرچه که تقصیر خودش بود که اون همه تیتیش بود ! والّا ! ولی به هرحال برش دار این ماسماسکو وگرنه روحم دچار عذاب میشه . تا بودم که وجدانم درد می کرد ، حالا هم روحم . به قول دوستان قمشه ای عزیزم : ای هه !
واااای ، چقدر وصیت کردن سخته . مطمئنم کلّیشو جا انداختم ولی دیگه دارم یه باریکه ی نور می بینم و یه سری موجودات کمرنگ که دارن صدام می کنن . فک می کنم باید برم . وای ! دفترهام ! اونا رو نمی دونم دست کی بسپارم . هیچ ایده ای ندارم . اِ ! صبر کنین حالا شما هم ! دیر که نمیشه ! عجب پیله هایی َن این جماعت کمرنگ . بذار فک کنم …. به گمونم بدبخت شدم . اسرااااارم ….. آهان ! یادم افتاد . خانوم منعکس! برسد به دست خانوم منعکس . مرررر….ررس…ی ، خدااااااااحا ……
* اهم اهم ! فکر می کنم خیلی توی مرگم غرق شدم . بذار جوکش رو برات بگم اگه نمی دونی که بعد نیای بگی نفهمیدم . روایته که یه تعمیرکاری میره خونه ی یکی . خانوم خونه توضیح میده که وقتی ماشین های سنگین از خیابون رد میشن ، کابینت ها می لرزن و صدا میدن . تعمیرکار محترم میره داخل کابینت و منتظر میشه که اتوبوس رد شه . آقای خونه سر میرسه و خر غیرت گیری در میاره که “مردک ! تو توی کابینت چیکار می کنی ؟” تعمیرکار بخت برگشته (چقدر از کلمه ی تعمیرکار استفاده کردم ، خسته شدم ) با یه بیچارگی حزن آلودی که من الان نمی تونم درست نشون بدم ، میگه ” من بگم اینجا منتظر اتوبوس بودم باور نمی کنی که ، می کنی ؟” همین . امیدوارم درست تعریفش کرده باشم چون حافظه ی جوکی من به یه شکلیه که معمولا دچار خویشتن روایتی شده و جوک رو چیزی حدود صد و چهل و سه درجه عوض می کنم . خب ، حلال کنین علی الحساب . با تشکر .

و اگر کرم نبود …

اکتبر 12, 2009

خب ، من یه روز طلایی رو از دست دادم ، روز تولدمو. ببین ، دوست دارم از همین اول بهت واضح و روشن توضیح بدم که در طلایی بودن این روز ، هیچ شکی جایز نیست ، حتی برای شما دوست عزیز . شاید خیال کنی آدمی هستم که از به دنیا اومدنم خیلی خوشحالم یا شایدم فک کنی که فک می کنم خیلی آدم مهمی هستم و اگه من نبودم لابد “منطق زنده ی پرواز دگرگون میشد “** . ولی من می خوام بهت بگم که سخت در اشتباهی ، چرا که هیچم اینطور نیست و من به طور کلی هیییییچ نقش جالب انگیزی در این جهان پهناور ایفا نمی کنم . ولی بازم تکرار می کنم که روز تولدم برای من یه روز طلاییه و تو هم بهتره نپرسی چرا ، چون خودمم نمی دونم چرا . چون من فقط می دونم که یه چیز طلایی این وسط هست که برق میزنه ولی هیچ از چگونگیش خبر ندارم . بله . و حالا باهام همدلی کن ، چون من در آخرین روز بیست و سه سالگیم ، نه کیکی خوردم و نه شمعی فوت کردم و … خب بذار راستشو بگم ، یه کبریت فوت کردم برای خالی نبودن عریضه که به هرحال از هیچی بهتر بود . اما این غم انگیزه حتی اگه به نظرت خیلی مسخره َست . لابد یه چیزایی هم تو این دنیای کوفتی هست که واسه تو مهمه و واسه من هه هه ! درسته ؟ درسته . خب … بذار بگم که من در صبح روز طلایی به ظرف شستن پرداختم و در ظهر روز طلایی نهار نخوردم و در عصر روز طلایی به بازی قشنگ ” بدو بدو تا نیفتی ” پرداختم . این بازی یه بازی خیلی نازیه که فقط یک انسان دقیقه نودی می تونه توش شرکت کنه . به این صورت که تمام تابستون خودت رو باد می زنی و اصلا اعصاب خودتو خورد نمی کنی و تحویل یک عدد پروژه به استاد رو اونقدر عقب میندازی که مجبور بشی در آخرین فرصت باقی مونده به حالت دوان دوان ، کارت رو شروع و سپس تموم کنی و یازده شب دم خونه ی استاد برسونی ، تا اون واحد نازنین رو نیفتی . یه طوری نگام نکن که انگار خودت خیلی بازی های جذابتری بلدی ! این بازی قدمت چند صد ساله داره ! بله ، داشتم از روز طلایی بهت می گفتم . خب دیگه بسّه . خیلی گفتم . همینقدر بدون که ظاهرا یک سال بزرگ شدم . هه ! بشنو و باور نکن . همین چند روز پیش بود که یه خانومی اینجانب رو یک تینیج شانزده ساله تخمین زد . بیبی فیس و بیبی همه چی و گول بزنک که منم !
الان که دارم اینا رو می نویسم خیلی سردمه . اونقدر که ممکنه بمیرم . خیلی احمقانه است . اینکه خیلی سردمه نه ها . اینکه میگن خدا انگشت نداره که ببکنه تو چشم آدم ولی نمی دونم چرا واسه من داره . یعنی فقط کافیه بگم “هه هه” تا یه “هه هه” یی نشونم بده که دو شماره به عینکم اضافه شه . همین سه ساعت پیش بود که داشتم آتیش می گرفتم و غر می زدم که این هوای کوفتی چرا سرد نمیشه . بعد خواهرمون با دوستشون متفقاً مخالفت کرده و گفتن که “خیلی هم سرده” و اینجا بود که من اون “هه هه” ی کذایی از دهنم در اومد . اینطوری که یعنی “چه مسخره های حرارت نفهمی ” . و خب حالا سردمه و با جوراب و ژاکت در آستانه ی مرگم . اووووم . بد َم نیستا ! دیروز پریروزا داشتم فکر می کردم که اگه الانا بمیرم خیلی تو بورسم . چون متوجه شدم که عده ی زیادی هستن که در این روزگار منو دوست دارن ( باور کن حوصله ی شکست نفسی ندارم ، بذار حرفمو بزنم ) ببین ، می دونم که هنوز خیلی کارا مونده که نکردم ، خیلی آدمها و جاها هست که ندیدم و خیلی از همین حرفا . اما اینکه آدم توی بورس باشه و بمیره خیلی کیف میده البته به شرط اینکه بتونی مثل این فیلما ، از اون بالا همه رو ببینی . فکرشو بکن ! می میرم و احتمالا غصه می خورم که مُردم اما در عوض خیلی مرگ باشکوهی دارم . حالا فکر کن که تو نود سالگی بمیرم . دیگه کی براش مهمه ؟ میشه باعث خجالت پیش اولیا و انبیای محترم . فک کن که باید سرشونو گرم کنم که نبینن این و اون میگن ” اوف ! بهتر که مرد .خیلی پیر بود دیگه ، باعث عذاب ! چقدرم غرغرو بود ” خدایی خودت قضاوت کن ، مردن توی بورس جالبتر نیست ؟
حالا که اون بالا خودمو تحویل گرفتم در مورد علاقه ی یه عده آدم ، بذار این َم بگم که دلت خنک شه و بدونی که اصلا خیال باطلی در مورد خودم ندارم . در هفته ای که گذشت ، اینجانب به خاطر پروژه ی کذایی مذکور ، مجبور شدم که پناه ببرم به خداوند که البته چون ایشون سرشون شلوغ بود ، چند تن از بنده های برگزیده َشون جور ایشون رو کشیده َن و بنده رو در بازی “بدو بدو تا نیفتی” یاری کردن . بعد ، خب از اون جایی که این بنده ها برگزیده بودن ، به این صورت که فرم و هارمونی و آنالیز سرشون میشد ، من بیش از پیش شرمنده ی خودم و کائنات شدم . به طوری که بعد از مدت ها دوباره اون ندای کوفت درون ، در بنده فریاد زدن آغاز کرد که ” تو توی این دنیا به چه دردی می خوری آخه؟” خب من نمی دونم تو چقدر با این ندا آشنایی و چه جور عکس العملی داری . ولی من اینطور آدمی ام که ظرف آجیلی رو که بنده ی برگزیده برام آورده تا در حین انجام تمرین ، کمی و فقط کمی باهاش مشغول و مشعوف باشیم ، میذارم جلوم و خرت خرت تا تهش رو یه طوری که انگار نذر امام حسین دارم ، بی وقفه می جوم و به جای دل دادن به کار ، دل به دل ندا جان داده و ایشون رو در هرچه سرزنش تر یاری می کنم . یعنی این دفعه شانس آوردم که بعد از این همه نزدیکی به احتمال خودکشندگی ، روز طلایی از راه رسید و من به این نتیجه رسیدم که گرچه هیچ غلطی نمی کنم در این دنیای بزرگ و گرچه از هیچ لحاظ برگزیده و برجسته نیستم ، دوست دارنده های قابل توجهی دارم . که هیچ هم کم خوشحال کننده نیست ! و شما هم لطفا چیزی نگو چونکه یه جایی خوندم افلاطون گفته کسی رو که در حال پیشرفته ، هرقدر هم کنده ، ناامیدش نکن . حالا ربطی هم نداشت ها ! ولی خب دیگه ، نا امیدم نکن علی الحساب . با تشکر !
پ.ن : مهسا جان ، دخترم ، هوا کردن این پست ، فقط و فقط محض خاطر عزیز شما بود وگرنه که بنده سه نقطه تر بودم از این حرفها . برو حالشو ببر !
** سهراب جان تولدت با تاخیر مبارک هم-روز ، قبول دارم که تو در روز طلاییمون طفلکی تر از من بودی . چون بعید می دونم اون فرشته های بی فکری که من میشناسم ، برات جشنی گرفته باشن . ضمناً خوشحال میشم یه “آخی” عمیق جان سوز رو به عنوان هدیه از همزادت قبول کنی . من بهت قول میدم هیچ وقت شعری نگم که اون قدر خوب باشه که از قیافه بندازنش . باور کن !