Archive for سپتامبر, 2009

نخورده مست که منم

سپتامبر 28, 2009

بله . من آمده ام که بنویسم و هیچ هم نمی خواهم که ناز بنیاد کنم . من ناز کردن بلد نیستم ، نمی دونم . شایدم بلدم و اینطوری میگم . نه واسه اینکه دروغگو ئم بلکه واسه اینکه آدم یه چیزایی رو در مورد خودش نمی دونه . مثلا ممکنه که خیال کنه هیچم فلان طور نیست درحالیکه ته فلان باشه از لحاظ طور !
خب ، من مستم . بله . این اعتراف وحشتناکیه . من مستم ، اما نه الکل خوردم نه حتی یه هلوی گندیده نه یه سطل شاهتوت . من فقط اینطور آدمی ام که به ناگهان مست می کنم ، کوه آتشفشان میشم ، می خوام بترکم از انرژی و معمولا به یاری خدا نمی ترکم اما تا مرزش میرم . می خوام بگم که الان درست اینطوری ام ، مست مست . نه اونطوری که تو مهمونی ها دیدی که یارو هی میره بالا میاره یا قاه قاه می خنده یا تلوتلو می خوره . نه اونطوری که طرف می زنه شیشه ی خونه رو میاره پایین . من اینطوری مست میشم که نشسته َم ، خیلی معمولی ، خیلی خیلی معمولی . و بعد درست یک دقیقه ی بعد ، من یه آدم مستم ، یه طور آدمی که نمی دونه داره چی میگه ، چی کار می کنه و آدمای اطرافش کیَ ن . تو خواهی دید که من در این مواقع حالم دگرگونه ، و یه طوری َم که قبلا نبوده َم و به نظر هم نمیومده که بوده باشم . بعد مث این دیوانه ها این ور اون ور می جهم و چرت و پرت میگم و خداشاهده که هیچ کنترلی روی خودم ندارم . یعنی یه آدمی رو می بینم که احتمالا منه و داره یه اغلاطی می کنه که لابد نبایستی بکنه اما می کنه و گاها شورشو در میاره . ببین ، وایسا یه چیزی بهت بگم . ” گاها” غلطه و امیدوارم خیال نکرده باشی فقط خودتی که اینو می دونی . ولی من دوست دارم بگم “گاها” چون واقعا گاهی نمیشه گفت “گاهی” و باید گفت “گاها” . متوجهی ؟
به خدا قسم که کیبورد عزیز داره جلوی چشمم تکون می خوره و به خدا قسم تر که نمی فهمم دارم چی رو با این سرعت تایپ می کنم . و باز هم به خدا سوگند که چند ساعت پیش ، یه قهوه موکا خوردم در یه کافه ، و اون قهوه موکا قهوه ای بود شبیه به هزاران قهوه ی دیگه در سرتاسر این دنیا . اون موکا مثل تمام موکاهای دوَل اسلامی ، قهوه ای بود بدون الکل ( و اساسا آیا قهوه با الکل جایی سرو میشه مگه ؟ یعنی مگه انقدر دیوانه ؟؟ ) اون موکا فقط مقادیری دارای سنگ بود ، سنگ های ریز قابل ندیدن . سنگ هایی که بلعیده شدن و معده ی اینجانب رو سنگین فرمودن ، اونقدر که حس کردم معده و روده َم به شدت به هم نزدیک شده َن و دارن همو له می کنن . باور کن که اون موکا یه موکای سنگی بود ، باور کن !
می دونم که خیلی بی ربطه . ولی بذار بهت یه نصیحتی بکنم . من آدمی ام که حتی در مستی قابلیت نصیحت کردن دارم . من آدم عجیبی ام ، باور کن ! ( لعنت ! می دونم که باور نمی کنی و به ریشم می خندی ) خب … حالا اینو گوش کن : فک کن که خواهرت صبح زود از خارجستان میرسه و برای تو یه جفت کالج جیر قهوه ای معرکه میاره . فک کن که تو از دیدن این سوقاتی به شدت هیجان زده میشی . و باز َم فک کن که تو آدمی هستی با هیجانات غُل غُلی و غیرقابل کنترل . اما ، اما نکته اینجاست : هرگز و هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی ، برندار اون کفشو همون بعد از ظهر بپوش ، اونم در حالیکه داری با عجله خودتو به تجریش می رسونی واسه قرار کاری و سفارش موکای سنگی . نه واسه اینکه مردم میگن “چه ندید بدید” چرا که مردم اصلا از کجا بدونن داستان کفش های تو رو . بلکه به خاطر اینکه تو دیرته و می خوای خودتو به دو به قرار برسونی . پس چند کیلومتری میدون تجریش پیاده شده و تا پل تجریش از همه ی انواع بشر سبقت می گیری و گاها می دوی. و توی راه برگشت هم چون باز دیرته می دوی . و واسه اینکه سوار اوتوبوس شدی و اتوبوس تو رو خیلی قبل تر از مقصد پیاده کرده ، کیلومترها راه میری . پس می میری ، شک نکن ، شک نکن که اگه مقاوم باشی و شانس بیاری ، به گریه کردن کف پاده رو رضایت میدی و البته باز هم میگم که می میری .
و حالا یه نصیحت دیگه . ببین ، فک کن که تو عجله داری و خیلی هم زیاد . بعد سر خیابون ایستادی و هی ماشین هایی هستن که فرت و فورت گازشونو می گیرن و میرن . و تو اصولا آدمی هستی با وسواس های تاکسی سواری ، به این صورت که باید راننده ی عزیز رو روانکاوی کنی تا رضایت بدی سوار ماشینش بشی . از رنگ اوتوموبیلش تا قطر سبیلش رو باید بررسی کنی تا مطمئن باشی که دزد ، جانی ، مریض جنسی ،بوبویی و خورخوره لولو نیست . و حالا تو ایستادی و تند و تند همه ی ماشین ها رو ، فارق از اینکه اساسا برات نگه میدارن یا نه ، زیر نظر می گیری . بعد یه پیکان سفید می بینی که یه پیرمردی راننده َشه . خب این تاکسی حتما امتیاز می گیره ، چیزی حدود هشتاد تا . سوال اینه : آیا سوارش میشی ؟ او او ! دست نگه دار . قبل از اینکه زبونتو بچرخونی و بگی “تجریش” ، چشماتو باز کن و مطمئن شو که راننده ی عزیزمون قرار نیست تمام مسیر رو با سرعت بیست کیلومتر بر ساعت برونه . می خوام بدونی که پیکان سفید ، امروز ، در این دور از رقابت ها از حلزون شکست خورد ! می فهمی ؟؟
خب بذار یه نصیحت دیگه هم بهت بکنم ، چون به نظر میاد آدم عاقلی هستی . فک کن که سر کوچه ی خونه تون یک عدد شهرکتاب مامان موجوده که تو با اغلب آدم های درونش دوستی و دوستشون می داری . سوال : آیا باید چه کار کرد ؟ جواب :باید زود به زود به آنجا رفت و تفریحات شهرکتابی کرد و در میان ورق ها و کاغذها پرسه زد و خوشحال شد . و هستن کسانی که ، بله دوست خوبم ، هستند کسانی که شهرکتاب سر کوچه شونه و دو ماه یه بار میرن توش . هستند اینطور انسان های خنگولی ( نذار که بگم بی لیاقت نادونی ) بله ! هستند ، باور کن .
و نصیحت آخر : فک کن که تو چهارشنبه ی هفته ی آینده تولدته . و اصولا اینطور آدمی هستی که از پنج هفته ی قبل به این روز فکر می کنی و خب نمی دونی هم که چرا . سوال : آیا باید همه جا به همه بگی ؟ جواب : معلومه که نه ! چون که دخترم ، مردم ممکنه فک کنن که تو داری از هول کادو خودکشی می کنی . می فهمی ؟ پس سنگین باش و اگر نمی تونی سنگین باشی ، حتما یه سر برو کافه ی تندیس و موکا سفارش بده .
می خوام بهت یه خبر خوبی بدم : تموم شد . می تونی بری و جیش کنی یا یه چیزی بخوری یا کلّه تو بکنی از پنجره بیرون و نفس های عمیق بکشی ، چون فک می کنم که دیگه حرفی واسه گفتن ندارم . البته که دارم ولی خب … میذارم واسه بعد .

و وحی آمد که ” بشُمار به نام پروردگارت تا ده اگر بلدی ”

سپتامبر 15, 2009

1 . در زندگی چیزهایی هست که وقتی بهشون می رسی ، چون قبلا بارها و بارها و بارها بهشون رسیدی ، بهِت یه حالتی دست میده که در علوم احتمالا بهش میگن تهوع که مشخصا نمی تونه حق مطلب رو به اندازه ی واژه ی عق ادا کنه . این حالت موقعی اتفاق می افته که یک نفر خانوم ایکس برای مثال ، در چند متری شما حضور داره که بی وقفه و بی خستگی در حال هوار کردن زندگانی بر سر خودشه و شما هی میخوای بری بگی ” خانوم ایکس عزیز ، من تقاضا می کنم این تیشه ای رو که روزانه به ریشه های بدبختت می زنی ، بردار بزن سر من ولی تمومش کن این تخریبو” ، بعد لال مونی می گیری ، می شینی یه گوشه ، و سوت می زنی که “خب بذار هرطور می خواد زندگی کنه “، بعد در بحرانی ترین لحظات که شاهد درهم کوبیده شدن و خین و خینریزی هستی ، عذاب وجدانی میشی و میری جلو که دست خانوم ایکسو نگه داری ولی عمرا بتونی و اینجاست که شاعر میگه “اگر شکستی از خود شکستی ” و تو فقط دچار همون عق مذکور میشی ، با دست هایی درازتر ز پا! اینجاست که نه می تونی بگی “گور اجدادت” و بری ، نه می تونی بمونی و این ویار عق آلود رو تحمل کنی . این یعنی فلاکت اجتناب ناپذیر زندگی !
2 . به یک نفر انسان جهت خاموش کردن نیازمندیم . بنده از همینجا می خوام اعلام کنم که اینجانب از ایفای نقش خادم ویژه بسیار بسیار خسته َم و در این “بسیار بسیار” ، نشانه هاست برای آنان که می اندیشند . یعنی می خوام بدونی که با کمال میل این نقش رو تقدیم اولین کسی می کنم که من رو از خطر اضمحلال در مسیر مادرانگی نجات بده . من خوشبختانه یا بدبختانه موجودی هستم با دو دست و دو پا و قابلیت حمل پنج عدد هندونه رو در حالیکه از حلقه ی آتیش می پرم ندارم . و می خوام متوجه باشی که امکان نداره هیچ کدوم هندونه ها رو زمین بذارم یا دست شمایی بدم که اومدی کمک . پس تِرن می آف پلیز .
3 . یه بچه گربه در همسایگی ما صدایی به شدت ترحم برانگیز از جنس مویه از خودش در میاره و من نمی دونم که آیا این بچه گربه مفقوده یا مغموم یا گشنه . درهرحال من در همسایگی ایشون انسانی هستم که داره دلش کباب میشه .
4 . من دارم اصول نگارشیم رو از دست میدم و به یک تایپ کننده ی لاابالی بدل میشم .
5 . روزگار مدیدیه که وزنه و آینه در زندگی بنده دارن نقش اساسی ایفا می کنن . و اگه می خوای دقیقتر بدونی بهت بگم که آدمی شده َم بسیار احمق مبتلا به بیماری وحشتناک وسواس هیکلی . و این برای آدمی که همیشه سعی کرده یه مشت ریگم شده کف سرش بذاره که تهی مغز نباشه ، به شدت جای تأسفه ! خودم می دونم ، هیچی نگو !
6 . آیا شما دوست عزیز گاهی دلت می خواد به سمت آدمی که دوسش داری حمله کنی و بزنیش ؟ نه از فرط علاقه که از فرط اینکه ” خیلی الاغی ! ” .خب من دلم می خواد ولی خوشبختانه تا به امروز موفق شدم به موقع جلوی حمله رو با سکوتی مرگبار بگیرم ، نه برای تلافی که فقط برای حمله نکردن . و بعدشم خودمو بجوم که ” احمق ، احمق ! ” چرا که اصلا چه معنی میده آدم انقدر همه رو دوست داشته باشه ؟ ببین ، اصلا می خوام یه چیزی بگم . از نظر من (قید می کنم از نظر من ) اگه به یکی گفتی که دوسش داری یا حتی تو دلت چنین فکری کردی ، بعد وقتی اون آدم داشت تو آشپزخونه پیاز خورد می کرد و فین فینش راه افتاده بود ، به چاقو دست گرفتنش نگاه نکردی و دلت نخواست که بلند شی بری از پشت بغلش کنی و دست هاش رو که بوی پیاز میدن ببوسی ، بهتره بری و کشک بسابی یا یه کاری توی همین ژانر . یعنی بذار اینطوری بگم که اصلا شمایی که پیاز خورد کردن و ظرف شستن و گه گیجه گرفتن های یه زنو وقتی که مهمون سرزده براش اومده ، نمی بینی ، همون شمایی هستی که فک می کنی زنانگی یعنی جیرینگ جیرینگ گوشواره و تق تق پاشنه بلند و موی فلان و هیکل فلان ! که لابد میشی دکتر ب که دو سال پیش سعی داشت به من بقبولونه که این موی کوتاه و راه رفتن و ژاکت روی شونه و کیف یک وری ، همه ثابت می کنه که بنده فاقد زنانگی و احتمالا دچار اختلال جنسی ام ! آه ای کسانی که ایمان آورده اید ، در مواقع سکوت سنگی ، از من نپرسید که تو را چه میشود . من را در این مواقع یک چیزی میشود که اگر قادر به تکلم می بودم خفقان نمی گرفتم . چرا که من اگه اومدم به شما گفتم بفهم و تو هم ادای فهمیدن در آوردی آخه چه فایده ای داره خب ؟؟
7 . در هفته ای که گذشت ، من دچار یک عدد کشف شدم . و این کشف اینطوری بود که یه روز صبح ، به صورت خیلی الکی ، سحرخیزون از رختخواب کنده شده و به گلاب دونی رفتم . بعد ، از پنجره بیرونو دیدم که هوا افتضاح بود از خوبی . ولی من که خودمو میشناختم گفتم ” برگرد تو تخت ! تو که آدم این وقت صبح بیرون زدن نیستی ! ” و دقایقی بعد ، در پیش چشمهای گردشده ی خودم ، دیدم که یک جفت دست دارن لباس تنم می کنن و واحیرتا! که اون دستها از آن خودم بود . این شد که در اون صبح تاریخی ، به ورزش نرمش زندگی پرداختم و در مسیر برگشت همونطور که از بین درختا می اومدم که به جهانیان اعلام کنم من چقدر فعال بوده َم ، نگام به یکی از درختا افتاد و از تعجب خشک شدم . سنجد ! باور می کنی ؟ سنجد به درخت بود ، همونطور آویزون ! خب من آدمی هستم که اساسا یه سری چیزای ساده رو نمی دونم . به همین خاطر در اون روز تاریخی خشک شدم . چون من هیچ وقت به اینکه سنجد از کجا میاد فکر نکرده بودم . سنجد برای من یه چیزی بود که بود . وجود داشت . اصلا حتی برام سوال نشده بود از کجا . بود دیگه . (سلام همام . حکایت تو شد و اون استاد ویولون ، اسمش چی بود ؟) بعد از اینکه از بهت خارج شدم ، یه دونه از اون میوه ها (میوه محسوب میشه دیگه ؟) کندم و خوردم و فقط خدا می دونه که در اون روز به خصوص ، اون حرکت چقدر سمبولیک بود ! و البته در این نثر نشانه هاست برای آنهایی که با خواص سنجد آشنایی دارن .
8 . یه مرضی تو این دنیا هست که بیا اسمشو بذاریم “خودشبیه بینی” . و این مرض اینطوریه که هرکار می کنی فکر می کنی داری ادای یکی دیگه رو درمیاری و خودت نیستی . این بیماری به شدت خطرناکه و اگه درمان نشه بیمار رو طی چند ماه از پا درمیاره . یعنی می خوام شوکه نشی اگه چند وقت دیگه اعلانیه مو به در و دیوار دیدی .
9 . الان ساعت یک و سی هشت دقیقه ی بامداده و مکین و دایی سانی در راه منزل مان . اینو فقط به این خاطر گفتم که بدونی چقدر صمیمی هستیم و فک نکنی من توی مجازستان خدا بی کس و کارم و از بین بته ها بیرون اومدم . آره !
10 . یادته گفته بودم من آدم عشوه نیستم ؟ خب ، حالا می خوام برای پدر روحانی یه اعترافی بکنم . ” ببین پدر ! خیلی عجیبه . من متوجه شدم که وقتی می رقصم اون قدر در خلصه فرو میرم که یهو به خودم میام می بینم شبیه همیشه نیستم . خداشاهده اگه اصلا بدونم ماهیتش چیه ولی می دونم که هیچ ربطی به اطراف و اطرافیانم نداره . یعنی این حالت وقتی جلوی آینه واسه خودم می رقصم هم هست . بله ؟؟ بله . میدونم که خجالت آوره ولی این عادت مورد علاقه م از بچگیه . دوست دارم جلوی آینه برقصم و یه دقیقه هم از نگاه کردن خودم غافل نشم . اوووم ، در واقع میشه اینطوری بگم که رقص برای من دریچه ی ورود به دنیاییه که در حالت غیر رقص اصلا وجود نداره . تو این دنیا هم خودمو خیلی دوست دارم و هم یه چیزی از من میغله که به گمونم بقیه بهش می گن عشوه . ولی خداشاهده که عشوه نیست . پدر ! به نظر شما من بخشوده میشم ؟؟”

11 . این مورد فقط واسه اینه که ببینم یازده رو بلدی یا نه ؟ بلدی ؟ پس معلومه گندم خورده ی یا سیب یا یه چیزی که به هرحال بهت گفته بوده َن نخوری و تو که خیال می کردی زرنگی خوردی . متأسفم . تو گول خوردی ! حالا برو و به سبکی تحمل ناپذیر زندگی ادامه بده . حرف هم نباشه . همینه که هست !

به گیرنده های خود دست نزنید،مشکل بدون شک از فرستنده است

سپتامبر 14, 2009

این هجونامه با کمی تأخیر به پست رسیده است .
گریه َمه ، همینطور بیخودی . شهیار قنبری میگه “وقتی دورم به تو نزدیک ترم” من بغض می کنم .چرا ؟ کی اصلا حالا که دور باشه یا نزدیک ؟… “گوشه ی گندمزار ، بند رختی پاره ” یاد بند رختمون می افتم تو خوابگاه ، نمی دونم موکت کردن و رنگ زدن چی کار بند رخت داشته که پاره َش کردن . حالا هی لباسامونو گِل دسته ی کشو و میز و دراور دار می کنیم . ” جمعه های بی مشق ” ، یکشنبه امتحان دارم ، انگار نه انگار … ای وای ! این بیچاره این همه سال داشته می گفته “جان لنون در باران” ؟ مطمئن بودم غلط میشنومش ولی هر دفعه یادم می رفت برم سوال کنم که آقا این “جلّلان” یعنی چی ؟ ای من ِ از بیخ کر !
احساس می کنم دارم یکی از مزخرف ترین متن های زندگیمو می نویسم ولی می خوام ادامه بدم . چون کلّی وقته که همینجوری خواستم بنویسم و نیومده . منم بی خیال شدم که خودش بیاد بعد دیدم خیر ! لوله باز کن را بیاورید . حالا نشستم الکی تایپ می کنم ببینم تا کی شهامت ادامه دادن دارم ، بی اینکه برگردم عقب به دسته بیلی که کاشتم نگاه کنم . می خوام فک کنم که این نوشته پابلیش نخواهد شد … میگم هوا مهر نیست ؟ من اصلا شهریور نمی بینم ، یکی لابد اومده ته مردادو دوخته سر مهر هیشکی هم صداش درنمیاد . حالا گیرم که ماه خودمه ، تو صف که نباید بزنه … راستی الان وقت خوابه ها . ای من ِ جغدینه ، به کجا چنین شتابان اون وخ ، با این راه سرتاسر ترکستان ؟؟ … ذهنم واسه خودش داره مافیا بازی می کنه . توی این یک ماه اخیر … بذار ببینم …چیزی حدود پنجاه درصد وقتمو مافیا بازی کردم.اووووم ، عالیه ، مهم رکورده که بزنی ، اصلا خودتو درگیر چیستی و چگونگیش نکن . یه مدت کک مین افتاده بود به آستینم ، اون وخ بیست و چار ساعت، ذهن فعال بنده بود که به امر بسیار مهم مین خنثی کنی می پرداخت ، نه الزاما در پشت کامپیوتر ، که در تمامی اماکن دیگر از عمومی تا خصوصی . حالا هی از دیشب مافیا میشم ، بعد شروع می کنم به فیلم بازی کردن . بعد یه جاهایی میرم دنده عقب ، به اولین شبی که خودم رو بهترین مافیای سال حس کردم ( نه ! دروغ میگم . حالا نه دیگه انقدر بیمار ! ) بعد ِ بازی ، حال نکیسا بد بود . باورش نمیشد این مافیای قوی درون منو . خودمم حیران بودم که ” ای من ِ پلید ، کجا قایمت کرده بودم این همه وقت بی خبر ؟؟” اولش واسه خودم مسرور بودم که “پس نمی خوای پلید باشی نه اینکه نتونی” بعد ولی خودمو جمع کردم که ” خُبه حالا !” … میگم میشه هم که اصلا نفس گرفت یک سره بی ربط گفت ، بعدم بلند شد رفت . وقتی درونت یه آجیل درهم مسخره ریخته و نمی تونی هی بشینی پسته و بادوم و فلانشو جدا کنی ، خب باید مشت مشت بخوری بره دیگه ؟
                                                                    بسمه تعالی
1 . من آدمی هستم ظلّام النّفس ، یعنی شدیداً بر خود ظلم کننده ، که دلایلش در حوصله ی این نثر نیست.
2 . در پی نوشت مورد (1) جا داره که با صدایی بسیار رسا ، به خدا ، کائنات و همه ی دم و دستگاهش اعلام کنم که اینجانب نباید مادر بشم . ببین اینجا کجاست که دارم میگم ! حالا اگه اصرار داری کمپلکسی از یه بچه ی لوس بی مصرف و یه مادر فداکار مزخرف تحویل جامعه بدی ، خود دانی !
3 . من گاهی یک مافیای پلیدم که توی چشمات نگاه می کنم و تو خر میشی ، و گاهی یک شهروند بی عرضه که توانایی اینو دارم که به طرز احمقانه ای همه ی شک ها رو روی خودم ببرم . به بیان ساده تر ، من آدمی ام که نمی تونم روی خودم حساب کنم . من امروز مافیای خوبی ام و با پلیدی لازمٌ لازمی شما رو از فایل عاطفیم پاک می کنم و غروب فردا ، با حماقت بی حد و حصری از ریسایکلبین برت داشته و میذارمت همونجایی که پریروز بودی . به همین مسخرگی ، شایدم بیشتر !
4 . سوال : آیا آنها که می دانند با آنها که نمی دانند برابرند ؟ پاسخ : مافیا نشان داده که گاهاً بله!
5 . من همیشه سعی کرده َم که خودم باشم . بعد الان چن وقته می بینم گاهی هیچم اینطور نیست . یعنی بعضی وقتا من رسماً میشم کبری خانومی(سلام لاله) که هیچ سنخیتی با من ، مانولیتا و اساساً هیچ کدوم بخشهای وجودیم نداره . و میخوام این نکته رو بدونی که اگه سر و کله ی مافیا پیدا بشه ، یه توجیهی داره ، ولی کبری خانوم بودگی اونم وقتی که کبری خانوم ِدرون نداری ، یعنی داری ادا درمیاری ! و این همون چیزیه که به گمونم داره ناراحتم می کنه .
6 . در پی نوشت مورد (5) من آدمی هستم بغل کننده ، منی که می ترکه از فرط علاقه یا هیجان یا ذوق یا همدردی یا هر درد دیگه ای ، و بغل نمی کنه من نیست ، بلکه کبری خانومه که این کارو نمی کنه چون خیلی خانومه و اصلا مردم چی میگن و اوا دیگه خیلی داری افسارگسیخته میشی دختر ! بارزترین نشانه ی کبری خانوم همین خانوم بودگیه . پس هروقت خیلی خانوم بودم بدون که این من نیستم ، بلکه من آن پشّه ام که داره از پشت چشمام بال بال میزنه و هیچم خانوم نیست !
7 . من به سرعت در حال تحکیم ریشه َم . باغبان را بیاورید .اگر همینطور پیش بره من دیگه هیچ وقت نباید به رفتن از کهن دیار عزیزم حتی فکر کنم .اگه برم ممکنه یک قبرستون دلبازی بیابم علی الحساب ولی “اگر بمانم کجا بمانم ؟” اون وخ ؟
خب ، چون هفت عدد مقدسیه و منم دیگه به جای گریه ، خستمه ،همینجا یه ضرب این هجونامه ی تابستونه رو تموم می کنم.
پ.ن : من که گفتم مشکل از فرستنده َست .