یکی از واقعیت های در چشم رونده ی زندگی اینه که هر سلامی یه خداحافظی داره . یعنی تو یه روزی ، یه جایی ، به یه کی یا یه چی سلام می کنی و بعد مدتی کوتاه یا بلند ، در یه روز بسیار غصه مندانه ، با لب و لوچه ی آویزون ، چونه ی کش اومده ، و بعضاً چشم هایی که مقادیری اشک ازشون گذشته ، میگی خداحافظ( و اون قدر غمگینی که حتی این یه کلمه رو هم مثل آدم نمیگی ، کما اینکه “حافظ” به “فظ” و گاهاً “فس” بدل میشه و خدا همونطور می مونه ول معطل که با فس شما چه کنه ) خب ، ببین ، می دونم این که گفتم خیلی کلیشه ای بود و اصلاً خود کلیشه بود و چه بسا که حالت رو بد کرده باشه به لحاظ تهوع ، اما می خوام بدونی که کلیشه شدن یک حقیقت به هیچ وجه نبایستی و نشایستی که باعث نگفتنش بشه . مثلا وقتی سهراب گردن شکسته گفت :”من وضو با تپش پنجره ها می گیرم” ( و آخرشم ما نفهمیدیم این تپش با طاست یا با ت ) یه حقیقت عجیبی رو حس کرده بود . حالا اگه من و شمایی که اصولا وضو نمی گیریم ، اگرم می گیریم با آب شیر دستشویی یا سینک آشپزخونه مون می گیریم ، هی زرت و زرت این جمله رو میگیم و میگیم و می کنیمش کلیشه ، آیا این انصافه که سهراب عزیز با جمله های قصارش(خداشاهده دیکته َشو بلدم نیست) ، کنج غربت بمیره و دیگه ازش یادی نشه ، من و شما هم به روی خودمون نیاریم ، مبادا یکی بگه ” چه کلیشه ای” ، نه ! می خوام بدونم انصافه ؟ پس من دوباره تکرار می کنم که هر سلام ، خداحافظی داره که گندش بزنن انقدر که تلخ و زهرماره و با هیچی از حلق آدم پایین نمیره . به خصوص اگر ید طولایی در وابستگیسم داشته باشی . من اصلا نمی خوام به شخص خاصی اشاره کنم . بله . ببین عزیزم ، شما رو میگم ( مانولیتا جان ، شما یه وخ به خودت نگیری ها) بله . ببین جانم ، شمایی که جنبه نداری ، کی بهت میگه دو هفته پاشی بری ددر ِ دسته جمعی . شمایی که خداحافظ توی دهنت نمی چرخه ، سلام نکن عزیزم ، مگه مجبوری ؟ بله ، دو هفته زدی ، خوندی ، دشت و بیابون رفتی ، مافیا بازی کردی – و فقط خدا می دونه که چه پلید پدرسوخته ای بودی – خندیدی ، “خارخاسک راه راه آفریقایی ” رو پانتومیدی … حالا دیگه بای بای . خلاص . دیپورت به زندگی ، با تمام اخبار فجیع سیاسی اجتماعی ، با همه ی سازهای نزده ، درس های نخونده ، ورزش های نکرده ، می کنم های پشت گوش افتاده ( تعمیم نده شما ، از لحاظ کار دیگه ، حتماً باید بگم ؟) درسته ، خیلی دردناکه ، اما خب ، که چی ؟ سرتو بنداز زیر و با زبون خوش به زندگی ادامه بده . تمام !
پ.ن : میثم جان ، می دونم که منتظر یه گزارش کامل از سفری ، با شرح کاملی از تمامی اتفاقات افتاده پیرامون چاه گرفته ی توالت. ولی فعلاً شدت اصابت زندگی به صورتم به حدیه که این کارو باید بذارم برای بعد . با پوزش .
پ.پ.ن : لیلا ، مهسا ، میثم ، بهار ، حوریا ، محسن ، احمد (ملقب به وحید ) و همام عزیز ، یک بار دیگه خدا بدجوری فس . خدا بادش خالی شده احمد ، حالا هی تو بگو “من مرید تو وَم “. تا اطلاع ثانوی مراد مرد ، از بس که جان ندارد !
Archive for آگوست, 2009
خدا فِس
آگوست 28, 2009سیب
آگوست 5, 2009یک گاز می زنم به جای تو
که زیر خاک ِسبز ِهمین سیب خفته ای
توله سگ گاهی حسرت می شود به جای فحش
آگوست 5, 2009خوش به حال مایک ِ توله سگ . اول برای اینکه سگه ،دوم واسه اینکه از احمق تریناشونه . به طوری که فقط توی عالم ِ دنیا سه چیزو می فهمه : مایک ، توپ ، پولکی
ماداگاسکار ِ8
آگوست 4, 2009یه شبایی هست که می شینی رو تخت کنار پنجره ، در حالیکه گرمته و هی به خودت میگی “وایسا الان خنک میشی” ولی نمیشی . خب ، لابد یه چیزای کوفتی این دنیا با گذر زمان تغییر نمی کنن یا شایدَم این تغییر انقدر کنده که تو دیگه بلند شدی پنجره رو بستی و کولرو روشن کردی .
پ.ن : یه دوستی چند شب پیش گفت ” ماداگاسکار 2 رو گرفته َم با هم ببینیم . البته که فک کنم اون موقعی که من و تو بخوایم بشینیم با هم ببینیمش ، ماداگاسکار 8 در اومده ! ”
تعطیله عزیزم ، برو بعدَنا بیا
آگوست 4, 2009به نظرم کرکره ی زندگی رو اون وقتی میکشی پایین که جناب غول نازنین ، باید بشینه پشت چراغش رِنگ بگیره و گوسفند بشماره ، چرا که آدمی که شما باشی ، آرزوت ته کشیده یا شایدَم آرزو کردنت نمیاد !
اسمش که به شر ، ولی یادش به خیر
آگوست 4, 2009یعنی دیگه کسی مونده که با شنیدن “اوین”، یاد اون شهربازی خدابیامرز بیفته؟
اعتماد
آگوست 4, 2009” هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند بچه هایی را نجات بدهد که جرأت کرده اند و در دنیای آدم کشان خواب دیده اند “
اعتماد ، آریل دورفمن
با سپاس فراوان از آقای ح.ت بابت معرفی این کتاب . خیلی مرسی .
Shift Alt please
آگوست 1, 2009چند وقته هر چی می شنوم و می خونم یه جوریه که انگار یکی داره فارسی تایپ می کنه ، بدون اینکه اون “ای ان” کوفتی رو “اف آ” کرده باشه (مراجعه شود به پایین ، دست راست ، مانیتورو میگم ، آهان ) ، یعنی داره همین طور به خیال خودش فارسی تایپ می کنه ولی یه سری حروف لاتین بی سر و ته ، تحویل دستگاه میده . بعد خب حالا تو بیا به دستگاه بگو بخون ، نمی تونه که ، می تونه ؟
“همین طوری” ِ کوچک شبانه
آگوست 1, 2009دیدی خونه تو عوض می کنی ، بعد یه روز میای می بینی یه آدمای دیگه ای دارن همین جور ، راس راس واسه خودشون میرن و میان و رو خاطره هات غذا می خورن و شلوغ می کنن و مهمونی میدن و عاشق میشن و دعوا می کنن و ….. درست مث سنگ قبری که روش پا میذاری و میری و نمی دونی یه آدم دیگه چه روزایی نشسته همونجا و زار زده و گل گذاشته و … بعد خودشم اومده یه کم اون ورتر دراز به دراز مرده … بعد اصلا الان نمی خوام چیز خاصی بگم ، فقط می خوام بگم “دیدی ؟”