Archive for جولای, 2009

به برادری که هرگز زاده نشد

جولای 31, 2009

توی این یک سال اخیر ، دو بار خواب دیدم که یه برادر داشته َم که اولین بچه بوده ( یعنی قبل نکیسا ) و دست بر قضا اولیای بنده ، این آقا پسر رو از بدو تولد گذاشته بودنش پیش یه بابایی خارج از کشور و حالا این برادر ِ این همه سال دور ِ ندیده و پیش ِ ما نبوده ، به وطن برگشته بود . یادمه که از ذوق در پنج متری سطح زمین راه می رفتم و از کول داداشه پایین نمیومدم و خلاصه ذوق مرگ بودم . بماند که با کمی دقت می تونستم از همون اول متوجه شم یه جای کار می لنگه و چه بسا به خواب بودن ِ داستان پی می بردم . ولی به گمونم ذوقم بیشتر از اونی بود که متوجه این حقیقت بشم که به فرض محال اگر اینجانب برادری می داشتم ، هرگز ممکن نبود اون قد و بالا رو داشته باشه ( برادر رویایی به شدت بلند قامت ، چهارشونه و خوشتیپ بود ) خب ، کاری نداریم که احتمالا ذهن بلندپرواز من ، معجونی از حسرت بی برادری رو همراه با رویاهای ناخودآگاه من از همسر ایده آلم در دوران نوجوانی ، در یک خواب چند دقیقه ای به خوردم داده بود ، ولی هرچی بود به شدت  حسرت اندود بود لحظه ای که بیدار شدم و دیدم نه جا تره ، نه از آقای برادر خبریه و مثل همیشه یک خواهره که کنارم خور خور می کنه و کسی نیست جز نیوشا . خب ، من تا روزها بعد اون رویای پنبه دانه ای ، عمیقا حسرت می خوردم و (بهم نخندین) دلم برای داداشه تنگ میشد و اصلا کفرم در اومده بود که چرا این داستان حقیقت نداشت . البته این حسرت به خاطر موهبت فراموشی – که همانا از برترین نعمت های الهی است – بعد یک هفته به کلی خاموش شد تا همین چند روز پیش که اخبار می خوندم . مصاحبه با مادر یکی از همین منافقین!!!! ( میدونین که ) مادره چون خودش کرمانشاه بود ، دختر و پسرش رفته بودن و جنازه ی برادرشونو تحویل گرفته بودن ( البته مسلما نه به این راحتی که میگم ) بعد من یهو دیدمش ، برادرمو ، که تازه چند ماهی بود که برگشته بود ، بهش عادت کرده بودم ، لوسش کرده بودم ، باهاش عکس انداخته بودم ، همه ی داستان های بی ما بودنشو شنیده بودم ، تعجب کرده بودم که مثل نکیسا یه زمانی ناخن خور حرفه ای بوده ، دوستا می گفتن “نگا کن ، عین باباتون راه میره ” ،دیده بودمش که مثل نیوشا به تیپ و قیفه َش می رسید و به ما گیر میداد که چقده شرتی پرتی می گردیم ، خوشحال بودم که عین خودم صبونه خور بود و با اینکه تنبلیش میومد صب زود پاشه ، بوی نون بربری داغ که به دماغش می خورد می پرید پای میز . دیدمش که هر جک و جونوری تو خیابون می دید ، می آوردش تو خونه و پدر غر میزد که ” ای بابا ! این حیوون دوستی مامانت از راه دورَم کار خودشو کرده ” بعد من می گفتم ” غصه نخور پدر من ، ژنت هدر نرفته ، مگه ندیدی گوشش فقط یه جا کار میکنه؟ بروخداروشکر کن منطقش اردیبهشتی نیست ” . بعد دیدمش که یه روز باز تیپ زد و رفت سر ادکلن های پدر .
-”مگه خودت عطر نداری انتر خان ؟”
-”جون مامان صداشو درنیار ، آخه یه هفته دیگه دوباره میرم ، چه کاریه ؟”
بهش گفتم ” تی شرت سبز واسه چی ؟ تهنا تهنا بدجنس؟ ” گفت “نه بابا ، با امیر زود میرم و میام “، گفتم “وایسا یه بوست بکنم “
- ” دیوونه !نمیرم بمیرم که ! “
دیدمش که رفت ، رفت که زود برگرده ، رفت … و در ِ ادکلن بابا همونجوری باز موند …
حالا چند روزه که فقط میگم “چه خوب که هیچ وقت به دنیا نیومدی”

گپ

جولای 30, 2009

“جیش بوس لالا”ی من انگار خیلی وقته ناقص شده . می ترسم یه روز ،واسه همه بوسهایی که قبل خواب جاشون انداختم بدجور دلم بسوزه .

آه اگر آزادی سرودی می خواند …

جولای 27, 2009

وقتی ساعت سه و سی و پنج دقیقه ی صبح باشه و تو نخوابیده باشی ، در حالیکه سگ ِ خونه هم خوابیده ، و در حالیکه گشنته ولی مسواک زدی و کار از کار گذشته ، و در حالیکه سرعت اینترنت دایل آپ که چیزی همپای آسیاب فوتی به حساب میاد ، داره به خدا نزدیکت می کنه ، و در حالیکه آزادی سرودی نمی خواند و تواشی هم نمی خواند و هیچی نمی خواند و اونی که داره چیزی می خونه تویی که فیلترشکن صاب مرده رو هی آتیش می کنی میری “بالاترین دات کام” هی زرپ باز خاموش میشه و تو باز فوت می کنی ( می تونه هم فووت خونده بشه هم فوت ، ایهام ِ به جائیه به هرحال ) و اخبار می خونی و هجم کثافت از توانائیی هضمت بالا می زنه و رودل می کنی و دلت می خواد بزنی نوامیسشونو مورد عنایت قرار بدی و نزدیک ترین شی ئی رو که دستت میاد گاز بگیری و خودتو تیکه تیکه کنی که هیچ غلطی نمی تونی بخوری ، و داد بزنی “کثااااااااافت ها” ولی خفه میشی ، اون وخ میشینی هی پست جدید میذاری همین طور الکی !

در گه گیجه ی زمان از دست رفته ، مانول پروست

جولای 27, 2009

امشب که پرسیدی “می دونی الان چی می چسبه؟” و من گفتم “نون پنیر سبزی؟” و تو گفتی “نه ، جیش ” بعد گفتی “دیگه چی می چسبه؟”و من باز گفتم “نون پنیر سبزی؟” و تو گقتی “نه ، سیگار” ، می خوام بدونی هر دو بارِش اومدم بگم “ماچ” ولی نگفتم . نه واسه اینکه روم نشد ، واسه اینکه بعضی وقتا آدم یه چیزایی رو نمیگه همین طور بیخودی ، بعدشم نمی دونه کار خوبی کرده یا نه. ها ! نی-می دونم ، بعضی چیزا این مدلی َن .

سرخوشانه

جولای 27, 2009

یه کشف جدید در عرصه ی کیفیات ِ عالم ِ دنیا ( در اینجا منظور جمع کیف به معنی لذت می باشد . نقطه ) : یه مشت بادوم خام بریز تو کاسه ی آب جوش ، یه کم وایسا ، حالا بریزشون تو کاسه ی آب سرد (بیخودی ظرف کثیف نکن ، از همون کاسه قبلیه استفاده کن ) حالا بشین پوستشونو بکّن ، هی هم اون وسط مسطا خِرت خرت ناخونک بزن ( فقط مامانه نبینه ) اووووم . حالا هی بگو زندگی بده !

اوووم

جولای 25, 2009

امشب یه ضرب المثل جالب شنیدم که قبلا نشنیده بودم . ” زندگی مث پتوی کوتاهه ، از هرجا بکشیش یه جاش کم میاد ” اوووم…راست میگه . تازه بعضی وقتا آدم از فرط یخ زدگی نمی تونه پاشه بره درو ببنده لااقل سوز نیاد .

“اغلب”ِ عروسی های نفرت انگیز

جولای 24, 2009

من در شب دوشنبه ، بیست و نهم تیر هشتاد و هشت ، متوجه شدم آدمی هستم با قابلیت خود سورپرایز کنی ! یعنی یهو واسه دلشاد کردن والدین و خاهر جان ، پا میشم میرم عروسی دختر فلانی که آخرین باری که دیدمش سه سال از من بزرگ تر بود .هرکی منو دید چشماش گشاد شد ، دهنش باز ، که “به به! بالاخره مرغی خانوم از روی تخماشون پاشدن ” بعد از اینکه خوب عضلات صورتم گرفت از فرط لبخند معاشرت ، عینهو جوجه اردک دنبال خواهر جان راه افتادم و در راه ، من ِ جشن عروسی گریز، اعتراف کردم که “بد نیست ، خلوته ” بعد هی این اومد اون رفت که بیاین طبقه ی بالا رقص . بنده هم خیلی قاطع ، با همون لبخند دردآور گفتم “مرسی ، من اهل رقص نیستم ” و در همون آن واحد معروف ، از دروغ کثیفم و از اینکه می تونم این همه متناقض باشم ، بر خود لرزیدم که ” فلون فلون آدم دروغگو ! تو اهل رقص نیستی ؟؟ پس عمو زاده ی بنده بودن اون لیدی این وایت ریزه میزه ای که در کلانتری کاشان ، به خاطر لکه دار کردن دامن عفت در کویر خدا ، به شدت و حدت ارشاد شدن ؟ ” بعد سعی کردم سوت بزنم (واسه والد نکوهشگر که در من ریشه ای داره بیا و ببین ) و خودمو توجیه کردم که من اصلا با این زوج آقا تنبکی و آقا ویولونی و آهنگای رو حوضیشون بیشتر حال می کنم ( و اصلا چه بسا اگه صدام نگرفته بود یه سوسن تمیز هم براشون می رفتم ) بعد هی این پامو مینداختم رو اون یکی و مواظب بودم که دوباره عفت جان رو به دردسر دامن شستن نندازم . اون وخ آسه آسه رفتم تو کار مهمونا . ” اوووم ، خوبه . عجق وجق نیستن . از توی طشت رنگ در نیومدن . . حرف مفت هم کمه انگار . ” ولی از موضع خودم پایین نمیومدم چون دلیل نمیشه که فقط حرف مرد یکی باشه ، پس :”به هرحال جشن عروسی چیز مزخرفیه ” همچنان در من به قوت خودش باقی بود ، تا دوباره اومدن گفتن فلانی میگه بیاین دیگه . و شنونده ی عاقل خودش می دونه که انحراف درست از همینجا شروع میشه .اینطوری که وقتی تو به ذات رقاص باشی ، یا باید یه دروغگوی کثیف باقی بمونی و نرقصی و اصلا یه ژستی بگیری که “بلا به دور ! ” یا اگه رقصیدی بدونی که راننده پیچو رد کرده و دیگه… (سلام هستی جان ، می دونم که باز دارم از جوکهایی روایت می کنم که خواننده ی مفلوک ممکنه نشنیده باشه ، ولی “من مجججججبورم ، می فهمی؟” ) یعنی ممکنه به خودت بیای ببینی مهمونا پَر ، ارکستر پَر ، عروس دوماد رفتن بغل بازی ، تو هنوز داری می رقصی . در حالیکه شرمنده ای ، درحالیکه یاد همه ی نطق های چند ساعت پیشت می افتی که ” هم وطنام تو زندانن من برم برقصم ؟ ” در حالیکه به طرز ناجوانمردانه ای بین رقص و آبرو دست و پا می زنی و نه اینکه رقص رو انتخاب کنی ، اون تو رو انتخاب می کنه . یعنی باید دیوانه ی رقصی باشی هچون من تا اینو درک کنی . البته کار به همه پَر نرسید چون پدر جان ، به موقع منو از برق کشید و من در حالیکه هنوز عده ی زیادی اون وسط بودن  ، صحنه رو ترک کردم . ولی می خوام بدونی که در طول تمام قِرها و وول های فراوان وجدانم ( که لب آستینمه ) با من چه ها کرد . ولی خوش گذشت . آقای دی جی ارکستر باشی خوش سلیقه بود – و حالا البته اگه پارمیدای منو نمی ذاشت و موقع تشکر از دوستاش هم لهجه نمی گرفت از دستش خوشحال تر بودم – یه آهنگ خارجی گذاشت که من تا حالا نشنیده بودم و بدبخت شدم و مردم از خوشی ! و اما کشف نه چندان جدیدم که اصلا هم جدید نیست اگه راستشو بخوای و من فقط می خوام از این تریبون برای اعتراف بهش استفاده کنم . با کمال تاسف باید اذعان کنم که من آدم عشوه نیستم . من لبخنای ملیح ، قدم برداشتن های قشنگ ، و چشم و ابروی فلان بلد نیستم . تا حالا عده ی زیادی با خنده و  شوخی و جدی بهم گفته َن که مث لات ها راه میرم . تو اگه بگی انقذه پاشنه زیر این قد به ارث برده از تمام کوتاهان فامیل . تو اگه بگی یه آرایش آدم وار زیر این عینک همیشه ی خدا . (لنز ؟؟ اصلا حرفشو نزن ) حالا شاااااایستی یه رژ لب که اونم با اولین گاز سیب و قلوپ آب رفته . و حالا می خوام بگم که این من نه-عشوه ،تمام تلاشم رو در اون شب به یادموندنی کردم ، که داستان به یادموندنی تری بسازم . که اصلا فقط با یکی برقصم و بعد آقا خداحافظ شما . ولی با پوست و گوشت و رگ هام حس کردم و مطمئن شدم ، من آدم عشوه نیستم . من آدمی ام که باید برم، صاف تو چشمای آقا نگاه کنم بگم آی لایک یو ، آی لاو یو ، اصلا آی هیچی ، فقط دنس می علی الحساب. ولی باید بگم ،صریح ، روشن و بی پرده . این طوری شد که به اون آقای عکاس نازنین که پسندم بودن شدید ، چیزی نگفتم و با اون ژولی پولیه نرقصیدم و صرفا به نگاه کردن به رقص اون یکی بامزه هه – که خیلی بامزه بود ، اینو جدی میگم – بسنده کردم وخدانگهدار . یعنی دو سه دفعه ای اومدم برم جلو ( فقط واسه رقص خداشاهده) بعد به قول شاعر عزیز ” من در آینه به خودنگاه کردم و به تو حق دادم ” یه چیزی تو این مایه ها . که خداییش اگه من هم از اعضای ذکور اون جمع بودم ، مسلما بااون لیدی این بلک پاشنه ده سانت می رقصیدم که حداقلش مجبور نباشم نزدیکیهای سطح زمین دنبالش بگردم اون وسط . شایدم بااون خانوم پشت لخته که پاهاش اوف اوف . یا حالا دیگه فوقش با اون دخمل ملوسه که خنده هاش قند تو دل آدم آب میکرد شُر و شُر .  بله . و این طور بود که من تا ته اعماق دلم آتیش گرفت وقتی آقای شپّره می گفت “ای قشنگ تر از پریا” و من شده بودم جوجه اردک زشت و همرقص نداشتم و فقط دلقک وار دست می زدم و از فرط قر در کمر داشتم دچارتب مالاریا و تشنج می شدم ولی باید اینو بگم که با وجود همه ی فشارهای وارده و نمک های پاشیده روی زخم های اوخ اوخدرون ، بر خلاف همه ی جشن های عروسی عمرم ، بهم خوش گذشت و تصمیم گرفتم موقع نطق در باب “تمام” ِ عروسی هاینفرت انگیز ، به “اغلب” ِ عروسی های نفرت انگیز تغییر عقیده بدم . ولی نکته ی مهم تر اینه که این تابستون باید عشوه یادبگیرم ، راه نداره به خدا.

کمک!

جولای 19, 2009

وقتی تا دستشویی رفتنت َم هم بلند بلند اعلام کنی ، مثل اینه که زیرنویس داری . یکی بیاد منو خاموش کنه بی زحمت

ب.الف

جولای 14, 2009

خب ، بعد از یه عالم کروزوئگی در جهان مجازی – که همانا جهانیست از جنس برزخ ، منتهاش بدون استرس هرگونه امتحان کتبی و شفاهی در باب انواع ستون ، اصول و فروع دین - از لحاظ یه دنیای دیگه بودگی – باید عرض کنم که ما یه روز صبح که خیلی هم صبح نبود و اتفاقا سه و بیست دقیقه ی بعد نیمه شب بود ، از خواب برخیزیدیم و تا به امروز به تخت برنگشتیم ( اونجوری که همیشه می گشتیم ) یعنی اینطوری بود که “دیرینگ دورونگ ” و من در نیمه های پادشاه سوم :” من کی ساعت کوک کرده بودم ؟ الان چه وقت الارمه ؟ ” بعد دوباره “دیرینگ دورونگ ” و من روی تختم در حالیکه اثری از پادشاه مذکور نیست :” الو ؟ کی مرده ؟ کی رفته زیر ماشین ؟ کی ؟ چی ؟ ” و بعد صدای دوست اون ور خط ، سکوت من ، سکوت من ، سکوت … و از آن لحظه ی تاریخی تا به امروز سکوت ب.الف آغاز گشت . در واقع اینجوری شد که زندگی بعد انتخابات از زندگی قبل انتخابات کاملا جدا شد ، یه طوری که دیگه ق.الف رو به خاطر نمیارم . روزای اول ، همه َش تو جریان اخبار و افتضاحات وارده بودم ، هی تو اینکه چی ِ چه رنگی به کجام ببندم که برم کدوم خیابون بگم کوفت تو دل کی . حالا یه چند وقته که از اون فضای منقلابی (تلفیقی از انقلاب ، منقلب و منجلاب ) دور شدم . یه جور بی حسی کرختی سر . انگار رفته باشی دندون پزشکی و یاروی کور ! برداشته باشه آمپولو زده باشه تو سلسله اعصابت . اینجوریه که می شینی و نگاه می کنی که زمان جان ، با تمام قابلیت های استفاده شوندگیش ، مثل اون نکبت میگ میگ (که اون گرگ بدبخته همیشه دنبالشه) از جلو چشمت در میره و بلکه َم انگشتی چیزی نشون میده که یعنی “بیا ! اون همه گهی که قرار بود نوش جان بفرمایید در اوقات فراغ تابستانی همین بود ؟؟” .  ولی تو همچنان تکون نمی خوری ، نه به لحاظ خواستن و نه تونستن . به قول قربونش برم گیگیلی که ” بخواااامم نمی توووووونم ” بله ! اینطور دردیست درد ب.الف ( سلام لاله ی معرکه ، به خدا من این “اینطور اینطور”امو حتی پیش از ورود به وبلاگستان و خوندن شاهکارای تو داشتم . اما به طرز مسخره ای عذاب وجدان دارم که “مانولیتا ! خجالت بکش ادای خاله رو در نیار ” خلاصه اینو واسه خاطر رهایی از وجدان بادمجونی خودم گقتم . وگرنه شما که خانومی خدا به سر شاهده )
خب ،من اینجام که یه چیزی رو به همه ی جوونای هم سن و سالم بگم . شطرنجی بفرمایید لطفا . ببین عزیز من ، اینو قبلا هم یه جور دیگه گفته بودم . زرهایی در زندگی هست که انسان نباید بزنه ، ولو در خلوت به خودش مقابل آینه ی دستشویی . درستش اینه ، مگر اینکه نگران قضاوت جهان هستی در مورد تواناییهای تکلّمت بشی . به زبان ساده تر ” اگه حرف نزنی کسی خیال نمیکنه گنگی ” اینه که این یه حرفو از من بشنو . موهام سفید نیست ولی خیالت راحت باشه که اگه هم بود ربطی به آسیاب نداشت . این یه تجربه ی سوزناکه : چند ماه برای خودت انواع منطق های مو بر تن سیخ کن میاری و توی آینه لبخند می زنی که تحسین !برای سحر که میگه “بچه جان بکش بیرون” سر محکم تکون میدی که تایید ! به تلفن هایی که نمی زنی و اسمس هایی که نمیدی سرتو بالا می گیری که تبریک ! بعد اما گوش نمی کنی که شاعر ، در گوشه ای از همون اتاق می فرماد “آخه تقصیر دله ، کار دل چه مشکله ” و یهو اینطور میشه که به خودت میای می بینی در کمتر از بیست و چهار ساعت ، پنبه ی تلاشهای مذبوحانه ی بدبختت ریییییش رییییییش ، پر پر . که همه ی زرهای نازنینت پر . که همه ی “امکان نداره ” هات پر . بعد جالبه که به خودت دلداری میدی که “نه ، حواسم هست ” ولی آروم و آهسته میری سر جعبه ی سوزن نخ ، چرا که در این گه خوردن نشانه هاست برای آنان که با صدای قررررررت آشنایی داشته و دست توانایی نیز در امر بخیه دارند . برای درک بهتر ، می خوام بدونم که دوستان با پدیده ی ارّه غریبه نیستن که ؟ از شما چه پنهون ، همون . در این روزگار ، انسان به کودکی می مونه که جیغ ! و هرچی میدی دستش نه ! که حالا تو خودتو بکش ، بچه چی رو می خواد ؟ “جیز” اگه تونستی بچه رو به غیر جیز هدایت کنی ، منم قول میدم که عاقل بشم ، باغل بشم ، سوت بزنم و چه بسا برای رفع هرگونه خیال پردازی حتی ، بشینم ماست خوران جمونگ تماشا کنم . به خدا ! آهان ، راستی گفتم خدا … من :”الو؟”
پیغامگیر حضرت والا :” بنده جان ، دستم بند گنده کاری های ب.الفه . می خوام بگم که بعد از شنیدن صدای بوق ، یه صلوات بفرست قطع کن.یعنی حرفشم نزن اصلا راه نداره “
بییییییییییییییییب
حالا اینم گوش کن شمای جوون . اون یکی زنگ زده که “فکر کن ” میگم: “به پیر به مش قمبر ، این فکر مادر مرده رو تا جایی که جا داشت به خدا . بیشتر از این دیگه توان ندارم ( با استفاده از همون برترین انگشت ها به لحاظ اشارات و کنایات )
همین .
پی نوشت بی ربط  : سلام بر مهسای عزیزم . اگر صدای من را می شنوی می خواهم از همینجا به تو بگویم که لنعتی* دوستت دارم مثل خر، باور نداری عرعر . دلم در ابعاد یک نخود است این روزها از فرط تنگی . بیا و برگرد و جواب بده که “آخه اسکیس انه؟؟”
*  پسر همسایه با تمام صوتی که یک روح انقلابی می تونست روی پشت بوم از خودش خارج کنه، رو به  سنگر دشمن فریاد زد ” لنعتی ، جنعتی ، تو دشمن ملتی ” و خدا عمرش بده که این فریاد ، گلی بود در برهوت فسردگی ب.الف و جاتون خالی آآآآی خندیدیم !