توی این یک سال اخیر ، دو بار خواب دیدم که یه برادر داشته َم که اولین بچه بوده ( یعنی قبل نکیسا ) و دست بر قضا اولیای بنده ، این آقا پسر رو از بدو تولد گذاشته بودنش پیش یه بابایی خارج از کشور و حالا این برادر ِ این همه سال دور ِ ندیده و پیش ِ ما نبوده ، به وطن برگشته بود . یادمه که از ذوق در پنج متری سطح زمین راه می رفتم و از کول داداشه پایین نمیومدم و خلاصه ذوق مرگ بودم . بماند که با کمی دقت می تونستم از همون اول متوجه شم یه جای کار می لنگه و چه بسا به خواب بودن ِ داستان پی می بردم . ولی به گمونم ذوقم بیشتر از اونی بود که متوجه این حقیقت بشم که به فرض محال اگر اینجانب برادری می داشتم ، هرگز ممکن نبود اون قد و بالا رو داشته باشه ( برادر رویایی به شدت بلند قامت ، چهارشونه و خوشتیپ بود ) خب ، کاری نداریم که احتمالا ذهن بلندپرواز من ، معجونی از حسرت بی برادری رو همراه با رویاهای ناخودآگاه من از همسر ایده آلم در دوران نوجوانی ، در یک خواب چند دقیقه ای به خوردم داده بود ، ولی هرچی بود به شدت حسرت اندود بود لحظه ای که بیدار شدم و دیدم نه جا تره ، نه از آقای برادر خبریه و مثل همیشه یک خواهره که کنارم خور خور می کنه و کسی نیست جز نیوشا . خب ، من تا روزها بعد اون رویای پنبه دانه ای ، عمیقا حسرت می خوردم و (بهم نخندین) دلم برای داداشه تنگ میشد و اصلا کفرم در اومده بود که چرا این داستان حقیقت نداشت . البته این حسرت به خاطر موهبت فراموشی – که همانا از برترین نعمت های الهی است – بعد یک هفته به کلی خاموش شد تا همین چند روز پیش که اخبار می خوندم . مصاحبه با مادر یکی از همین منافقین!!!! ( میدونین که ) مادره چون خودش کرمانشاه بود ، دختر و پسرش رفته بودن و جنازه ی برادرشونو تحویل گرفته بودن ( البته مسلما نه به این راحتی که میگم ) بعد من یهو دیدمش ، برادرمو ، که تازه چند ماهی بود که برگشته بود ، بهش عادت کرده بودم ، لوسش کرده بودم ، باهاش عکس انداخته بودم ، همه ی داستان های بی ما بودنشو شنیده بودم ، تعجب کرده بودم که مثل نکیسا یه زمانی ناخن خور حرفه ای بوده ، دوستا می گفتن “نگا کن ، عین باباتون راه میره ” ،دیده بودمش که مثل نیوشا به تیپ و قیفه َش می رسید و به ما گیر میداد که چقده شرتی پرتی می گردیم ، خوشحال بودم که عین خودم صبونه خور بود و با اینکه تنبلیش میومد صب زود پاشه ، بوی نون بربری داغ که به دماغش می خورد می پرید پای میز . دیدمش که هر جک و جونوری تو خیابون می دید ، می آوردش تو خونه و پدر غر میزد که ” ای بابا ! این حیوون دوستی مامانت از راه دورَم کار خودشو کرده ” بعد من می گفتم ” غصه نخور پدر من ، ژنت هدر نرفته ، مگه ندیدی گوشش فقط یه جا کار میکنه؟ بروخداروشکر کن منطقش اردیبهشتی نیست ” . بعد دیدمش که یه روز باز تیپ زد و رفت سر ادکلن های پدر .
-”مگه خودت عطر نداری انتر خان ؟”
-”جون مامان صداشو درنیار ، آخه یه هفته دیگه دوباره میرم ، چه کاریه ؟”
بهش گفتم ” تی شرت سبز واسه چی ؟ تهنا تهنا بدجنس؟ ” گفت “نه بابا ، با امیر زود میرم و میام “، گفتم “وایسا یه بوست بکنم “
- ” دیوونه !نمیرم بمیرم که ! “
دیدمش که رفت ، رفت که زود برگرده ، رفت … و در ِ ادکلن بابا همونجوری باز موند …
حالا چند روزه که فقط میگم “چه خوب که هیچ وقت به دنیا نیومدی”
Archive for جولای, 2009
به برادری که هرگز زاده نشد
جولای 31, 2009گپ
جولای 30, 2009“جیش بوس لالا”ی من انگار خیلی وقته ناقص شده . می ترسم یه روز ،واسه همه بوسهایی که قبل خواب جاشون انداختم بدجور دلم بسوزه .
آه اگر آزادی سرودی می خواند …
جولای 27, 2009وقتی ساعت سه و سی و پنج دقیقه ی صبح باشه و تو نخوابیده باشی ، در حالیکه سگ ِ خونه هم خوابیده ، و در حالیکه گشنته ولی مسواک زدی و کار از کار گذشته ، و در حالیکه سرعت اینترنت دایل آپ که چیزی همپای آسیاب فوتی به حساب میاد ، داره به خدا نزدیکت می کنه ، و در حالیکه آزادی سرودی نمی خواند و تواشی هم نمی خواند و هیچی نمی خواند و اونی که داره چیزی می خونه تویی که فیلترشکن صاب مرده رو هی آتیش می کنی میری “بالاترین دات کام” هی زرپ باز خاموش میشه و تو باز فوت می کنی ( می تونه هم فووت خونده بشه هم فوت ، ایهام ِ به جائیه به هرحال ) و اخبار می خونی و هجم کثافت از توانائیی هضمت بالا می زنه و رودل می کنی و دلت می خواد بزنی نوامیسشونو مورد عنایت قرار بدی و نزدیک ترین شی ئی رو که دستت میاد گاز بگیری و خودتو تیکه تیکه کنی که هیچ غلطی نمی تونی بخوری ، و داد بزنی “کثااااااااافت ها” ولی خفه میشی ، اون وخ میشینی هی پست جدید میذاری همین طور الکی !
در گه گیجه ی زمان از دست رفته ، مانول پروست
جولای 27, 2009امشب که پرسیدی “می دونی الان چی می چسبه؟” و من گفتم “نون پنیر سبزی؟” و تو گفتی “نه ، جیش ” بعد گفتی “دیگه چی می چسبه؟”و من باز گفتم “نون پنیر سبزی؟” و تو گقتی “نه ، سیگار” ، می خوام بدونی هر دو بارِش اومدم بگم “ماچ” ولی نگفتم . نه واسه اینکه روم نشد ، واسه اینکه بعضی وقتا آدم یه چیزایی رو نمیگه همین طور بیخودی ، بعدشم نمی دونه کار خوبی کرده یا نه. ها ! نی-می دونم ، بعضی چیزا این مدلی َن .
سرخوشانه
جولای 27, 2009یه کشف جدید در عرصه ی کیفیات ِ عالم ِ دنیا ( در اینجا منظور جمع کیف به معنی لذت می باشد . نقطه ) : یه مشت بادوم خام بریز تو کاسه ی آب جوش ، یه کم وایسا ، حالا بریزشون تو کاسه ی آب سرد (بیخودی ظرف کثیف نکن ، از همون کاسه قبلیه استفاده کن ) حالا بشین پوستشونو بکّن ، هی هم اون وسط مسطا خِرت خرت ناخونک بزن ( فقط مامانه نبینه ) اووووم . حالا هی بگو زندگی بده !
اوووم
جولای 25, 2009امشب یه ضرب المثل جالب شنیدم که قبلا نشنیده بودم . ” زندگی مث پتوی کوتاهه ، از هرجا بکشیش یه جاش کم میاد ” اوووم…راست میگه . تازه بعضی وقتا آدم از فرط یخ زدگی نمی تونه پاشه بره درو ببنده لااقل سوز نیاد .
“اغلب”ِ عروسی های نفرت انگیز
جولای 24, 2009من در شب دوشنبه ، بیست و نهم تیر هشتاد و هشت ، متوجه شدم آدمی هستم با قابلیت خود سورپرایز کنی ! یعنی یهو واسه دلشاد کردن والدین و خاهر جان ، پا میشم میرم عروسی دختر فلانی که آخرین باری که دیدمش سه سال از من بزرگ تر بود .هرکی منو دید چشماش گشاد شد ، دهنش باز ، که “به به! بالاخره مرغی خانوم از روی تخماشون پاشدن ” بعد از اینکه خوب عضلات صورتم گرفت از فرط لبخند معاشرت ، عینهو جوجه اردک دنبال خواهر جان راه افتادم و در راه ، من ِ جشن عروسی گریز، اعتراف کردم که “بد نیست ، خلوته ” بعد هی این اومد اون رفت که بیاین طبقه ی بالا رقص . بنده هم خیلی قاطع ، با همون لبخند دردآور گفتم “مرسی ، من اهل رقص نیستم ” و در همون آن واحد معروف ، از دروغ کثیفم و از اینکه می تونم این همه متناقض باشم ، بر خود لرزیدم که ” فلون فلون آدم دروغگو ! تو اهل رقص نیستی ؟؟ پس عمو زاده ی بنده بودن اون لیدی این وایت ریزه میزه ای که در کلانتری کاشان ، به خاطر لکه دار کردن دامن عفت در کویر خدا ، به شدت و حدت ارشاد شدن ؟ ” بعد سعی کردم سوت بزنم (واسه والد نکوهشگر که در من ریشه ای داره بیا و ببین ) و خودمو توجیه کردم که من اصلا با این زوج آقا تنبکی و آقا ویولونی و آهنگای رو حوضیشون بیشتر حال می کنم ( و اصلا چه بسا اگه صدام نگرفته بود یه سوسن تمیز هم براشون می رفتم ) بعد هی این پامو مینداختم رو اون یکی و مواظب بودم که دوباره عفت جان رو به دردسر دامن شستن نندازم . اون وخ آسه آسه رفتم تو کار مهمونا . ” اوووم ، خوبه . عجق وجق نیستن . از توی طشت رنگ در نیومدن . . حرف مفت هم کمه انگار . ” ولی از موضع خودم پایین نمیومدم چون دلیل نمیشه که فقط حرف مرد یکی باشه ، پس :”به هرحال جشن عروسی چیز مزخرفیه ” همچنان در من به قوت خودش باقی بود ، تا دوباره اومدن گفتن فلانی میگه بیاین دیگه . و شنونده ی عاقل خودش می دونه که انحراف درست از همینجا شروع میشه .اینطوری که وقتی تو به ذات رقاص باشی ، یا باید یه دروغگوی کثیف باقی بمونی و نرقصی و اصلا یه ژستی بگیری که “بلا به دور ! ” یا اگه رقصیدی بدونی که راننده پیچو رد کرده و دیگه… (سلام هستی جان ، می دونم که باز دارم از جوکهایی روایت می کنم که خواننده ی مفلوک ممکنه نشنیده باشه ، ولی “من مجججججبورم ، می فهمی؟” ) یعنی ممکنه به خودت بیای ببینی مهمونا پَر ، ارکستر پَر ، عروس دوماد رفتن بغل بازی ، تو هنوز داری می رقصی . در حالیکه شرمنده ای ، درحالیکه یاد همه ی نطق های چند ساعت پیشت می افتی که ” هم وطنام تو زندانن من برم برقصم ؟ ” در حالیکه به طرز ناجوانمردانه ای بین رقص و آبرو دست و پا می زنی و نه اینکه رقص رو انتخاب کنی ، اون تو رو انتخاب می کنه . یعنی باید دیوانه ی رقصی باشی هچون من تا اینو درک کنی . البته کار به همه پَر نرسید چون پدر جان ، به موقع منو از برق کشید و من در حالیکه هنوز عده ی زیادی اون وسط بودن ، صحنه رو ترک کردم . ولی می خوام بدونی که در طول تمام قِرها و وول های فراوان وجدانم ( که لب آستینمه ) با من چه ها کرد . ولی خوش گذشت . آقای دی جی ارکستر باشی خوش سلیقه بود – و حالا البته اگه پارمیدای منو نمی ذاشت و موقع تشکر از دوستاش هم لهجه نمی گرفت از دستش خوشحال تر بودم – یه آهنگ خارجی گذاشت که من تا حالا نشنیده بودم و بدبخت شدم و مردم از خوشی ! و اما کشف نه چندان جدیدم که اصلا هم جدید نیست اگه راستشو بخوای و من فقط می خوام از این تریبون برای اعتراف بهش استفاده کنم . با کمال تاسف باید اذعان کنم که من آدم عشوه نیستم . من لبخنای ملیح ، قدم برداشتن های قشنگ ، و چشم و ابروی فلان بلد نیستم . تا حالا عده ی زیادی با خنده و شوخی و جدی بهم گفته َن که مث لات ها راه میرم . تو اگه بگی انقذه پاشنه زیر این قد به ارث برده از تمام کوتاهان فامیل . تو اگه بگی یه آرایش آدم وار زیر این عینک همیشه ی خدا . (لنز ؟؟ اصلا حرفشو نزن ) حالا شاااااایستی یه رژ لب که اونم با اولین گاز سیب و قلوپ آب رفته . و حالا می خوام بگم که این من نه-عشوه ،تمام تلاشم رو در اون شب به یادموندنی کردم ، که داستان به یادموندنی تری بسازم . که اصلا فقط با یکی برقصم و بعد آقا خداحافظ شما . ولی با پوست و گوشت و رگ هام حس کردم و مطمئن شدم ، من آدم عشوه نیستم . من آدمی ام که باید برم، صاف تو چشمای آقا نگاه کنم بگم آی لایک یو ، آی لاو یو ، اصلا آی هیچی ، فقط دنس می علی الحساب. ولی باید بگم ،صریح ، روشن و بی پرده . این طوری شد که به اون آقای عکاس نازنین که پسندم بودن شدید ، چیزی نگفتم و با اون ژولی پولیه نرقصیدم و صرفا به نگاه کردن به رقص اون یکی بامزه هه – که خیلی بامزه بود ، اینو جدی میگم – بسنده کردم وخدانگهدار . یعنی دو سه دفعه ای اومدم برم جلو ( فقط واسه رقص خداشاهده) بعد به قول شاعر عزیز ” من در آینه به خودنگاه کردم و به تو حق دادم ” یه چیزی تو این مایه ها . که خداییش اگه من هم از اعضای ذکور اون جمع بودم ، مسلما بااون لیدی این بلک پاشنه ده سانت می رقصیدم که حداقلش مجبور نباشم نزدیکیهای سطح زمین دنبالش بگردم اون وسط . شایدم بااون خانوم پشت لخته که پاهاش اوف اوف . یا حالا دیگه فوقش با اون دخمل ملوسه که خنده هاش قند تو دل آدم آب میکرد شُر و شُر . بله . و این طور بود که من تا ته اعماق دلم آتیش گرفت وقتی آقای شپّره می گفت “ای قشنگ تر از پریا” و من شده بودم جوجه اردک زشت و همرقص نداشتم و فقط دلقک وار دست می زدم و از فرط قر در کمر داشتم دچارتب مالاریا و تشنج می شدم ولی باید اینو بگم که با وجود همه ی فشارهای وارده و نمک های پاشیده روی زخم های اوخ اوخدرون ، بر خلاف همه ی جشن های عروسی عمرم ، بهم خوش گذشت و تصمیم گرفتم موقع نطق در باب “تمام” ِ عروسی هاینفرت انگیز ، به “اغلب” ِ عروسی های نفرت انگیز تغییر عقیده بدم . ولی نکته ی مهم تر اینه که این تابستون باید عشوه یادبگیرم ، راه نداره به خدا.
کمک!
جولای 19, 2009وقتی تا دستشویی رفتنت َم هم بلند بلند اعلام کنی ، مثل اینه که زیرنویس داری . یکی بیاد منو خاموش کنه بی زحمت
ب.الف
جولای 14, 2009خب ، بعد از یه عالم کروزوئگی در جهان مجازی – که همانا جهانیست از جنس برزخ ، منتهاش بدون استرس هرگونه امتحان کتبی و شفاهی در باب انواع ستون ، اصول و فروع دین - از لحاظ یه دنیای دیگه بودگی – باید عرض کنم که ما یه روز صبح که خیلی هم صبح نبود و اتفاقا سه و بیست دقیقه ی بعد نیمه شب بود ، از خواب برخیزیدیم و تا به امروز به تخت برنگشتیم ( اونجوری که همیشه می گشتیم ) یعنی اینطوری بود که “دیرینگ دورونگ ” و من در نیمه های پادشاه سوم :” من کی ساعت کوک کرده بودم ؟ الان چه وقت الارمه ؟ ” بعد دوباره “دیرینگ دورونگ ” و من روی تختم در حالیکه اثری از پادشاه مذکور نیست :” الو ؟ کی مرده ؟ کی رفته زیر ماشین ؟ کی ؟ چی ؟ ” و بعد صدای دوست اون ور خط ، سکوت من ، سکوت من ، سکوت … و از آن لحظه ی تاریخی تا به امروز سکوت ب.الف آغاز گشت . در واقع اینجوری شد که زندگی بعد انتخابات از زندگی قبل انتخابات کاملا جدا شد ، یه طوری که دیگه ق.الف رو به خاطر نمیارم . روزای اول ، همه َش تو جریان اخبار و افتضاحات وارده بودم ، هی تو اینکه چی ِ چه رنگی به کجام ببندم که برم کدوم خیابون بگم کوفت تو دل کی . حالا یه چند وقته که از اون فضای منقلابی (تلفیقی از انقلاب ، منقلب و منجلاب ) دور شدم . یه جور بی حسی کرختی سر . انگار رفته باشی دندون پزشکی و یاروی کور ! برداشته باشه آمپولو زده باشه تو سلسله اعصابت . اینجوریه که می شینی و نگاه می کنی که زمان جان ، با تمام قابلیت های استفاده شوندگیش ، مثل اون نکبت میگ میگ (که اون گرگ بدبخته همیشه دنبالشه) از جلو چشمت در میره و بلکه َم انگشتی چیزی نشون میده که یعنی “بیا ! اون همه گهی که قرار بود نوش جان بفرمایید در اوقات فراغ تابستانی همین بود ؟؟” . ولی تو همچنان تکون نمی خوری ، نه به لحاظ خواستن و نه تونستن . به قول قربونش برم گیگیلی که ” بخواااامم نمی توووووونم ” بله ! اینطور دردیست درد ب.الف ( سلام لاله ی معرکه ، به خدا من این “اینطور اینطور”امو حتی پیش از ورود به وبلاگستان و خوندن شاهکارای تو داشتم . اما به طرز مسخره ای عذاب وجدان دارم که “مانولیتا ! خجالت بکش ادای خاله رو در نیار ” خلاصه اینو واسه خاطر رهایی از وجدان بادمجونی خودم گقتم . وگرنه شما که خانومی خدا به سر شاهده )
خب ،من اینجام که یه چیزی رو به همه ی جوونای هم سن و سالم بگم . شطرنجی بفرمایید لطفا . ببین عزیز من ، اینو قبلا هم یه جور دیگه گفته بودم . زرهایی در زندگی هست که انسان نباید بزنه ، ولو در خلوت به خودش مقابل آینه ی دستشویی . درستش اینه ، مگر اینکه نگران قضاوت جهان هستی در مورد تواناییهای تکلّمت بشی . به زبان ساده تر ” اگه حرف نزنی کسی خیال نمیکنه گنگی ” اینه که این یه حرفو از من بشنو . موهام سفید نیست ولی خیالت راحت باشه که اگه هم بود ربطی به آسیاب نداشت . این یه تجربه ی سوزناکه : چند ماه برای خودت انواع منطق های مو بر تن سیخ کن میاری و توی آینه لبخند می زنی که تحسین !برای سحر که میگه “بچه جان بکش بیرون” سر محکم تکون میدی که تایید ! به تلفن هایی که نمی زنی و اسمس هایی که نمیدی سرتو بالا می گیری که تبریک ! بعد اما گوش نمی کنی که شاعر ، در گوشه ای از همون اتاق می فرماد “آخه تقصیر دله ، کار دل چه مشکله ” و یهو اینطور میشه که به خودت میای می بینی در کمتر از بیست و چهار ساعت ، پنبه ی تلاشهای مذبوحانه ی بدبختت ریییییش رییییییش ، پر پر . که همه ی زرهای نازنینت پر . که همه ی “امکان نداره ” هات پر . بعد جالبه که به خودت دلداری میدی که “نه ، حواسم هست ” ولی آروم و آهسته میری سر جعبه ی سوزن نخ ، چرا که در این گه خوردن نشانه هاست برای آنان که با صدای قررررررت آشنایی داشته و دست توانایی نیز در امر بخیه دارند . برای درک بهتر ، می خوام بدونم که دوستان با پدیده ی ارّه غریبه نیستن که ؟ از شما چه پنهون ، همون . در این روزگار ، انسان به کودکی می مونه که جیغ ! و هرچی میدی دستش نه ! که حالا تو خودتو بکش ، بچه چی رو می خواد ؟ “جیز” اگه تونستی بچه رو به غیر جیز هدایت کنی ، منم قول میدم که عاقل بشم ، باغل بشم ، سوت بزنم و چه بسا برای رفع هرگونه خیال پردازی حتی ، بشینم ماست خوران جمونگ تماشا کنم . به خدا ! آهان ، راستی گفتم خدا … من :”الو؟”
پیغامگیر حضرت والا :” بنده جان ، دستم بند گنده کاری های ب.الفه . می خوام بگم که بعد از شنیدن صدای بوق ، یه صلوات بفرست قطع کن.یعنی حرفشم نزن اصلا راه نداره “
بییییییییییییییییب
حالا اینم گوش کن شمای جوون . اون یکی زنگ زده که “فکر کن ” میگم: “به پیر به مش قمبر ، این فکر مادر مرده رو تا جایی که جا داشت به خدا . بیشتر از این دیگه توان ندارم ( با استفاده از همون برترین انگشت ها به لحاظ اشارات و کنایات )
همین .
پی نوشت بی ربط : سلام بر مهسای عزیزم . اگر صدای من را می شنوی می خواهم از همینجا به تو بگویم که لنعتی* دوستت دارم مثل خر، باور نداری عرعر . دلم در ابعاد یک نخود است این روزها از فرط تنگی . بیا و برگرد و جواب بده که “آخه اسکیس انه؟؟”
* پسر همسایه با تمام صوتی که یک روح انقلابی می تونست روی پشت بوم از خودش خارج کنه، رو به سنگر دشمن فریاد زد ” لنعتی ، جنعتی ، تو دشمن ملتی ” و خدا عمرش بده که این فریاد ، گلی بود در برهوت فسردگی ب.الف و جاتون خالی آآآآی خندیدیم !