کوچ نا به هنگام تو بی فصل بود
بهار می رسید و تو رفته بودی
پیش از آنکه من
رخت های نشسته را از چمدانت در بیاورم
پیش از آنکه گیسوان بید نو رسیده مان
باد خورده باشد
تو رفته بودی وقتی که آفتاب
تازه تازه روی پله ی اول افتاده بود
وقتی که من
برگ های خشک را آهسته کنج حیاط می گذشتمشان برای زمستان
اما تو جلوتر رفته بودی
نه زمستان که هیچ فصلی حتی
تو اصلا شاید هرگز نیامده بودی
راست می شنوم اگر بگویی
که انگشتانم را بیهوده در انگشتانت حلقه کرده بودم
که اصلا خیال آمدن و نشستنی نبود
عهدی که وفایی ، قولی که ایستادنی
من تمام طول این راه نه چندان دراز را تشنه سر کردم
تشنه نه از بی آبی
که از ده ها پیاله ای که یکی زهر بود و من
هر پیاله را به وحشت مرگ نوشیدم
می دانی ؟
میان یکی یکی قطره های اشک که گفتم “کاشکی نرفته بود” و
صدایی پاسخم داد که “تقدیر است و بهترینی که هدیه ات داده است”
گریه تر شدم
که چنین اگر بود ، باید که نمی آمد از آغاز
مگر همین تقدیر پای او را به راه من نگشود ؟
میشد که نیامده باشی
میشد که کمی جلوتر ، کمی زودتر ، کمی عقب تر ، دیرتر
میشد که از راه دیگری رفته باشی
بی تلاقی نگاه
میشد عابری باشی که یک صبح از کنارم می گذشتی
یا رهگذری که پر عجله به شانه ام می خوردی و می رفتی
میشد که هرگز ندیده باشمت
میشد که آن شب از نگاه دزدکانه به نقاشی ام نگفته باشی
میشد که نگفته باشمت ، نگفته باشی ام از هیچ
تو اصلا بگو دست تقدیر
چه فرق می کند ؟
این بهار هم با دو جفت ِ پا سر می کنم ، خودم ، سایه ام
و دیوار
دیواری که بلندتر می شود از پیش و من
در پس آن ایستاده ام
کسی برایم از زندگی نمی گوید
تو بیا و فقط بگو
پشت این همه آجر ، کسی زمان را هنوز جلو می برد هرسال ؟
بیا ساعت کهنه را از دیوار من بردار
چراغ را ببند و بمان تا رسیدن خواب
بهار ، فصل لنگه های بی جفت نیست
شاید…تنها در زمستان شاید برخیزم
تا هوس نوازش دستانت را با برگ های کنج حیاط آتش بزنم
دست هایت را که دوستشان می دارم ، فراوان…فراوان
مارس 23, 2009 در t 12:46 ب.ظ |
((تو اصلا بگو دست تقدیر چه فرق می کند ؟))
خيلي خوب نوشتي خيلي خوب!