حکایت من،حکایت بچه ای که خوابید

By bandangoshty

یه وقتایی هست که هیچ کس نمی فهمه چته ، هیچ کس . نه اونی که دوسِت داره ، نه اونی که دوسِش داری ، نه اونی که فک می کنی نزدیک ترین دوستته ، نه اونی که فک می کنه نزدیک ترین دوستته ، نه مامانت که مادره و باید از چشمات بخونه ، نه بابات که همه ی دنیاشی ، نه خواهرت که میگن خیلی شبیه همین ، نه مشاورت که همه زیر و بمتو می دونه ، نه اونایی که هی زنگ می زنن و اسمس میدن که “چه خبر؟” ، نه اونایی که شاکی ان چرا زنگ نمی زنی بهشون بگی” چه خبر؟” ، نه … حتی اونی که خداست و حتما دیگه اونقدر از دستت کلافه َست که لابد انگشتشو کرده تو گوشش و آواز می خونه . حق داره . همه حق دارن .خودمم نمی دونم چی شده . حکایت این بچه هاییه که ناغافل می افتن به زر زر و دیگه هیچی آرومشون نمی کنه . هیچ کسَم هیچ وقت نمی فهمه چشون میشه . فقط اون قدر گریه می کنن و می کنن تا خوابشون می بره .

3 پاسخ به “حکایت من،حکایت بچه ای که خوابید”

  1. مکین می گوید:

    یه خستگی عمییییق و طولانی…

  2. سیامک سالکی می گوید:

    مدتهاست خوابیم ، فکر میکنیم بیداریم …

  3. نفیس می گوید:

    یه وقتا که نه تازگیا شده بیشتر وقتا هیش کی نمی فهمه چمه حتی خودم

پاسخ دهید