دو نقطه حسرت

By bandangoshty

 هروقت “مانولیتو” می خوندم ، یه حسی ته دلم می غلید . امروز یه لحظه دست از خوندن کشیدم ، یه مکثی کردم و اون حسو کشف کردم . حسی که عبارت بود از نوع ویژه ای حسرت به خاطر فقدان ِ بابابزرگ ِ مانولیتو در زندگی من .

یک پاسخ to “دو نقطه حسرت”

  1. Mona می گوید:

    ey azizaaaaam! hamun baba zozorgesh ke prostat dasht? :) )))

يك پاسخ برايش بگذاريد