هروقت “مانولیتو” می خوندم ، یه حسی ته دلم می غلید . امروز یه لحظه دست از خوندن کشیدم ، یه مکثی کردم و اون حسو کشف کردم . حسی که عبارت بود از نوع ویژه ای حسرت به خاطر فقدان ِ بابابزرگ ِ مانولیتو در زندگی من .
هروقت “مانولیتو” می خوندم ، یه حسی ته دلم می غلید . امروز یه لحظه دست از خوندن کشیدم ، یه مکثی کردم و اون حسو کشف کردم . حسی که عبارت بود از نوع ویژه ای حسرت به خاطر فقدان ِ بابابزرگ ِ مانولیتو در زندگی من .
فوریه 10, 2009 در t 8:14 ب.ظ |
ey azizaaaaam! hamun baba zozorgesh ke prostat dasht?
)))