دارم خرت و خرت چوب شور گاز میزنم که مغایر اصول اخلاقی ِ غیر انسانی ِ مزخرف ِ جدیدم ، یعنی رژیمه ! اما چوب شور مثل پفکه و پفک مثل تخمه . وقتی استارت زدی باید تا ته خط بری وگرنه نیروهای اهریمنی تو صورتت تف می کنن . به خدا ! و از اون روز تو میشی دستیار بلامعارض ِ شخص شیطان . اینه که برادر ! شروع که کردی تا ته خط برو – با اجازه ی آقای هرمس مارانا – از لحاظ خوردن ! حالا اصلاً چیزی که می خوام بگم هیچ ربطی به این حرفا نداره . صرفاً یه سری غرغره که اگه زده نشه قلب آدم دچار تورم شده و می ترکه ! نه دوست عزیز . اصلا خیال نکن که خیال ِ خوشمزگی دارم . فقط یه احساس غرغرانه ی توأم با مسخرگیه . یه جوریمه که اسم نداره یا اگه داره من نمی دونم . خلاصه می خوام بدونی یه اینطور آدم ِ سردرگمی ام من ! چند روزه که سگ درون ، واکسنهاش به تأخیر افتاده و قلاده ی مبارک هم همچین در حال گسستنه . یعنی اینطوره که دلش یه لنگ و پاچه ی اساسی می خواد که خوووب حالشو جا بیاره . ولی وقتی که بچه ی آخر خانواده باشی ، اونم یه خانواده ی خیلی گرم که خب تبعاً گاهی زیادی گرم شده و اعضای اون داغ می کنن ، عادت کرده ی که خودت داوطلبانه و بسیار جسورانه نقش اون ویزگولنگ ِ در ِ زودپز رو ایفا کنی ، چون خوب می دونی که اگه زودپزه ترکید ، بازم تویی که باید محتویاتش رو از در و دیوار آشپزخونه پاک کنی . نگا کن ، نمی خوام مظلوم نمایی کنم ، این از قوانین بسیار بسیار معمول ته تغاری بودنه . به هرحال لابد یه وقتایی هم یه حال اضافه تری بهت بدن یا بیشتر هواتو داشته باشن یا یه همچین جبرانهایی . اما اینجوری بهت بگم که وقتی به این سیستم عادت کرده باشی ، دیگه دچارش شدی . یعنی اصلا خودتو به مثابه یک جفت پاچه می بینی که برای استفاده ی عموم رایگانه . و اینطوری میشه که وقتی سگ درونت پلنگ میشه از فرط غرّیدن ، تو باز هم صبورانه انگشت اشاره َت رو روی لبت میذاری که “هییییش ، آروم باش پسر خوب ، هییییش !” و چه اتفاقی می افته ؟ پلنگ نه تنها آروم نمیشه ، بلکه تصمیم می گیره تو رو آروم کنه . پس به طرفت حمله کرده و حداقل کاری که می کنه کندن همون انگشت اشاره َست . خب ، طبیعیه ، مگه نه ؟ حالا اگه خیلی باهوشی و بهم پیشنهاد میدی که یه داوطلب پیدا کنم ، باید بگم که یافت می نشود و اگر هم بشود ، من آدم ِ پارس کردن نیستم . تهش همون غرغره که اونم اخیراً بر حذر شدم ازش ، چون از طرف دوستان و آشنایان همچین شدیدالحن گفته شده که ” وااااااای ، بسّه ! چقدر غر می زنی !!! ” بله ، بله ، خودشه ، حکایت منو میگم . حالا خواستم بدونی که اگه پس فردا خونین و مالین دیدی منو ، نگران نشی . کار خودیه .
Archive for فوریه, 2009
پارس نکن سمت کسی،اول خودت دوم کسی
فوریه 27, 2009آقا،سیباتون پنبه ای که نیست؟
فوریه 26, 2009دیدی میری تو میوه فروشی از یارو می پرسی ” سیباتون پنبه ای که نیس ؟” یا مثلا داری بدو بدو خودتو می رسونی خونه ی دوستتو و باید از اولین قنادی که می بینی یه جعبه شیرینی بگیری و اصلا راه نداره نگیری و بعد اون وقت قنادیه َرو نمی شناسی ، کله َتو میندازی میری تو که :” آقا ، این دانمارکیاتون تازه َست ؟” بعد دقت کردی که مسلما و مسلما تره که آقای مغازه دار عزیز نمیگه که ماستش ترشه . و اینجوریه که کاملا این احتمال وجود داره که با یه کیسه پر از سیب پنبه ای یا یه جعبه شیرینی بیات بدمزه راهتو بکشی و بیای بیرون ، در حالیکه آقای فروشنده جون بچه َش رو گاها گرو گذاشته برات ! خب ؟ اما تو چی کار می کنی ؟ بازم دفه ی بعد وارد یه مغازه ی دیگه میشی و وقتی سوال همیشگیتو تکرار می کنی ، با اطمینان خاطر آقای فروشنده ، قوت قلب می گیری . بله . من که اینطور آدمی ام . حالا داشتم فکر می کردم این قصه ی “دوسَم داری؟” هم از همین قصه هاست که بارها و بارها تکرارش می کنی و فارغ از اینکه دفه ی قبلی راست شنیدی یا دروغ ، با اون “آره” هه کلی ذوق مرگ میشی . غیر اینه ؟
به قول دوستان وبلاگی ، سلام روح آقای فنّی زاده (مش قاسم ِ دایی جان ناپلئون) که وقتی ازَت سوال می کردن می گفتی ” آقا ، راستشو می خواین یا دروغشو ؟”
حکایت من،حکایت بچه ای که خوابید
فوریه 12, 2009یه وقتایی هست که هیچ کس نمی فهمه چته ، هیچ کس . نه اونی که دوسِت داره ، نه اونی که دوسِش داری ، نه اونی که فک می کنی نزدیک ترین دوستته ، نه اونی که فک می کنه نزدیک ترین دوستته ، نه مامانت که مادره و باید از چشمات بخونه ، نه بابات که همه ی دنیاشی ، نه خواهرت که میگن خیلی شبیه همین ، نه مشاورت که همه زیر و بمتو می دونه ، نه اونایی که هی زنگ می زنن و اسمس میدن که “چه خبر؟” ، نه اونایی که شاکی ان چرا زنگ نمی زنی بهشون بگی” چه خبر؟” ، نه … حتی اونی که خداست و حتما دیگه اونقدر از دستت کلافه َست که لابد انگشتشو کرده تو گوشش و آواز می خونه . حق داره . همه حق دارن .خودمم نمی دونم چی شده . حکایت این بچه هاییه که ناغافل می افتن به زر زر و دیگه هیچی آرومشون نمی کنه . هیچ کسَم هیچ وقت نمی فهمه چشون میشه . فقط اون قدر گریه می کنن و می کنن تا خوابشون می بره .
دو نقطه حسرت
فوریه 10, 2009هروقت “مانولیتو” می خوندم ، یه حسی ته دلم می غلید . امروز یه لحظه دست از خوندن کشیدم ، یه مکثی کردم و اون حسو کشف کردم . حسی که عبارت بود از نوع ویژه ای حسرت به خاطر فقدان ِ بابابزرگ ِ مانولیتو در زندگی من .
تبارک الله احسن الخالقین که قاتی کرده ایم ناجور!
فوریه 6, 2009میگم آرزوی پرنده بودن َم از اون کلیشه های مزخرف خوبه . نه واسه اینکه پر بزنی ، فقط واسه اینکه بدونی کجا داری میری .
بعد اینکه چطور ممکنه هم دل خوشی از خودت نداشته باشی و هی بدبخت شده باشی از دست والد بی رحم بی انصاف درون ، هم اون وخ هی که از جلو آینه رد میشی خوشت بیاد از خودت .که اصلا هی پشت قاشق و ویترین مغازه و هرچیز بازتاب دهنده ای وایسی خودتو دید بزنی . که هی نیمچه خوشگلیاتو کشف کنی . هی بشی اون مامان سوسکه که قربون صدقه ی دست و پای بلوری بچه َش می رفت . که تازه بعد بیست و دو سال و اندی چشماتو نگا کنی بگی “واااای دختر !!اینا رو از کجا آوردی به این قشنگی؟” هی حض کنی که اردک پیشت گربه َست (تو مایه های خر پیشت افلاطونه ) از بس همیشه حمومی و همیشه بو خوب میدی . هی ذوق موهاتو بکنی . هی ذوق چینای زیر چشماتو بکنی وقتی می خندی و اصلا کلی حال کنی با خنده هات . چطوری ممکنه آخه ؟!!! من این روزا همه َش فکر می کنم اگه پسر بودم-بلکه َم دختر-حتما با خودم می خوابیدم . به خدا ! استغفرلله! واسه خودنظرگیری، استغفاری ، کفاره ای ، غسلی ، چیزی هست اون وخ ؟ سر پل صراط ، واسه این یه مورد گیر افتادن دیگه خیلی آبروریزیه !
مولانا نی بود ، تو طبل باش محض تنوع !
فوریه 5, 2009ولو میشم رو تخت . هیچ کاری نیست . یا شایدم هست و حوصله ی انجامشو ندارم . مث آدم بی اشتهایی ام که با غذاش بازی می کنه . دارم الکی با همه چی بازی می کنم . میگم “لااقل بنویس.می دونی چن وقته هیچی ننوشتی؟” ولی جوابی نیس . انگار یکی روشو می کنه اون ور و فقط دستشو یه طوری تکون میده یعنی “برو تو هم حوصله داری ” . تاریخو گم کرده َم . روزای هفته رو هم همینطور . خوبه که اون دو سه تا تولد مهم توی دقیقه ی نود یادم اومد ، واسه ی تبریک . انگار با سرنگ کشیده َن همه ی حوصله مو . اصلا همش رو هم چقدر بوده نمی دونم . اما حالا دیگه کاملا خالی ام . به قول یه دوستی ، یه جور حس بادکنکی .
برای خودم رژیم گرفته َم . مث همیشه . از وقتی یادم میاد همیشه رژیم گرفته َم و همیشه هم درست جایی که نباید ولش کردم . ورزشم می کنم . خوبه . وقتی خسته میشم دیگه اون قدرا توم خالی نیس . انگار واسه نیم ساعتی یه کم بنزین تو حلقم ریخته باشن . گرچه کافی نیس . هیچ وقت نبوده . چار قدم جلوتر می ایسته . پت پت پت پت و خلاص !
همچنان دراز کشیده َم و حال تکون دادن انگشت پامم ندارم . یه کم که میگذره بنا میکنم به دارام دارام رو شکمم ، مث طبل . خالیه بدجور صدا میده . هرچی میزنم بلند و بلندتر میشه ، تو گوشم می پیچه . باورم نمیشه که انقد خالی باشه . همینطوری به زدن ادامه میدم . یه مازوخیستی جالبیه . حالا اون یارو که می خواست بفرستدَم پی کارم گوشاشو گرفته و لب و لوچه َشو جمع کرده . بهش می خندم . “مگه مریضی” ؟ نمی تونم جوابشو بدم . افتادم به این خنده الکیا که تا دل و روده َتو در نیاره ، بند نمیاد . “کوفت ” وای پسر ! حسابی اعصابشو له کرده َم . ولی نفسم بالا نمیاد که براش توضیح بدم . اشاره میکنم که وایسا . ” گمشو ! اعصاب خوردکن عوضی ” ای بابا ! بی خیال !اصلا برو پی کارت ، دیوونه !
یهو نگاه می کنم می بینم هنوز ضرب گرفته َم . نمی دونم چقد گذشته . ولی هنوز خالی خالیه . بعد یاد این آهنگه می افتم . سه روزه گیر کرده تو کله َم بیرون نمیره . همینکه قدیمیه ، میگه “یک نفس ای پیک سحری ، بر سر کویش کن گذری ، گو به فغانم ، به فغانم ، به فغانم ” اه ، لعنتی . چسبیده . !
“ببین ، این چرت و پرتا نوشتن نداره به خدا . بخوای می تونم تا صب بنویسم . ولی آخه که چی ؟”
“لااقل از دامب و دامب کوبیدن رو شکمت بهتره “
“فرقی نداره . میگم نخوابم ؟”
“اووووف ،من که اصلا حوصله ندارم . تو می خوای بخوابی بخواب . “
“گندت بزنن . تو دیگه کی هستی ؟ چطوری من بخوابم تو نخوابی . یه نگا بنداز . خل که نشده َم . من و تو یکی هستیم ، نیستیم ؟”
“ظاهراً”
“یه خورده بیشتر. توهم منی دیگه . بی خیال . نریم یه چیزی بخوریم ؟”
“رژیمی احمق جان “
“آهان ! یادم نبود … گوش کن . صدا رو می شنوی ؟”
“تازگی که نداره . ولش کن . همه یه جورایی خای ایم . حالا یکی کمتر ، یکی َم مث تو ، فراوونی نعمت دیگه ! “
“هوووم . شاید . شایدَم نه . تازه به حال من چه فرقی داره . تو فک کن همه اصلا از دم خالی . خالی من مگه با این حرفا پر میشه “
“خب نشه “
“نشه ؟؟ به همین راحتی “
” بی خیال . بیا بریم یه هویج گاز بزن ، خیلی تفننه به خدا “
“هه . نداریم “
“میگم اصلا بیا دیگه آدم نباش . طبل باش . اینجوری اصلا خالی بودنه دیگه ماهیتته . بابا ، مولانا با اون همه دک و پزش ، نی بود . حالا تو طبل باش محض تنوع . “
” باشه ، باشه . حتما رو پیشنهادت فکر می کنم . از تو ، اگه حرف آدم واری میشنیدم بعید بود . برو بیرون . چراغم خاموش کن لطفاً”
رفته.چراغم همون طوری روشنه . خب، انتظار نداشتم خاموش شه . انقدرام خل نیستم . به ضرب گرفتنم ادامه میدم . من از کی یهو انقد خالی شدم ؟ نمی دونم … نمی دونم … !