ساعت یک و سی و چهار دقیقه َست . یک از سه کوچیکتره . من از تو کوچیکترم . حالا نه خیلی ، اما آره . ولی آخه سه از چار کوچیکتره . نمیدونم چقدر . چقدر تو از چی ، از کی کوچیکتری . ولی به هر حال سه از چهار کوچیکتره ، می دونی ؟ جریان سیّال ذهن که میگن همینه ؟ دلم برات تنگ شده . خوابم میاد . باید بخوابم . صبح یه عالم کار هست ، جارو ، تمیزکاری . ذهنم داره واسه خودش یه چیزایی بلغور می کنه . ممکنه اثر “دسته ی دلقک ها” باشه . یه هفته َست دارم باهاش لاس می زنم . از اون کتاباست که زود تموم نمیشه . هی وسطش نفس گیری می خواد . لابد ، شاید ، نمیدونم . دلم برات تنگ شده . ولی حتی بهت فکرَم نکردم . شاید دلتنگی نیست . دارم میرم عقب . انگار گذاشتنَم توی ویدئو و اون دکمه ههَ رو که کنار پِلِی ه و جهتش باهاش فرق داره زدن . همین جوری دارم میرم سر نقطه ی اول . شایدَم اون وسط مسطا . نمی دونم . صدای مامان اینا نمیذاره تمرکز کنم . شاید اصلا همه چی یه جوریه که من دلتنگت نشم . انقدر مُرده ی و هی رفتی پایین و پایین تر ، که نقش قبر کردن بی فایده َست . حالا گیریم که بگردم دنبال دندونی ، استخونی ، چیزی . ولی نمونده به گمونم . به هرحال سنگ قبرت هست . من چرا دارم اینا رو میگم ؟ خوبیّت نداره آخه این حرفا . تو که نمردی ، ولی خب ، اونقدر عوض شده ی که چیزی ازَت نمونده . کی عوضت کرد یا چی نمی دونم . خب مهم َم نیست . اصلا به قول هستی :”درستش َم همینه” . باید عوض بشن آدما ، وگرنه حوصله َشون از خودشون سر میره . شایدَم نره ها ، کی می دونه ؟ هی من نقطه میذارم ، بعد یادم می افته جمله سوالیه ، برمی گردم می کنمش علامت سوال . همین شکلیه . آدم الکی از خبَریاش سوالی می سازه . که چی آخه ؟ داره زندگیشو می کنه یارو ، بعد می زنه به سرش ، الکی سوال پیچ می کنه خودشو ، پدر خودشو درمیاره . بابا زندگیتو بکن توئم !
عقب که میرم – اول پاراگراف چی کار می کنم من ؟ – عقب که میرم ، پام تو یه چاه هایی گیر می کنه . از اونایی که یه روزگاری فقط خودت می تونستی درَم بیاری ازَشون . حالا دیگه خودم در میام . دردم َم نمیاد . خب معلومه ، نبایدَم بیاد . گذشته آخه . من فقط سوار ماشین زمان میشم و مجازی وار میرم سراغشون . نجوای اون روزا م مرده لابد . شاید . هیچی معلوم نیست . دارم مث اینایی میشم که حافظشون پاک میشه . دیگه یه سری خاطرات و روزا دارن پاک میشن . نه به خاطر بی اهمیتی . اما باید جا باز بشه واسه چیزایی که چند سال دیگه بهشون میگم خاطره . مهم نیست که این چیزا چقدر بزرگ تر و مهم ترَن از اتفاقاتی که ما با هم داشتیم . اصلا شاید خیلی َم مسخره و مزخرف و مفت گرون باشن . ولی مجبورم یه جایی جاشون بدم . درواقع اصلا به خواست منم نیست . جزو پروگرام مغزه . خود به خود هیستوری رو دیلیت می کنه بعد یه مدت . تازه من واسه َش حداکثر تایم موندگاری گذاشته بودم ، باور کن . حالا دارن پاک میشن ، بدون درد . چون قبلا درده َرو کشیدی ، اوف ! خیلی َم کشیدی . اما دیگه فقط کبودیش مونده ، یا جای زخمش ، بدون درد .
فکر نکن دیگه دوسِت ندارم . اوووو، چی میگی ؟ من فقط دارم حافظه َمو از دست میدم . ممکنه دیگه یادم نیاد ، هیچی یادم نیاد . یه کبودی ببینم ، یه جای زخم ، که بهش عادت کرده َم . روی دستم ، یه گوشه ی پام ، بالای چشمم . اونقدر دیده َمش که دیگه نمی بینش . انگار از اول همونجا بوده . دیگه اگه یکی بپرسه “اینجات چی شده؟” باید فکر کنم ببینم اصلا کجا رو میگه . “مگه چیزی شده ؟” بعد فکر کنم ، بعد بیشتر فکر کنم . بعد یهو بگم :”آ….هان” می فهمی چی میگم ؟ اما تو این کبودیی نیستی آ ! تو همون سه یی که هنوز یک ِ من از تو کوچیکتره . که هنوز با “دو” پریدنای من واسه “سه” شدنمه . واسه اینکه مث تو ساکت و عمیق و متفاوت باشم . یه حسی دارم . نمی دونم چیه . شناساییش نمیکنه مغزم . شاید دلتنگی باشه . شاید تداعی ِ هیچ . دیگه هیچ خاطره ای نیست . انگار دارم به کبودیم نگاه می کنم . انگار همون طوری که دارم با یکی حرف می زنم ، دست می کشم رو جای زخمم . می فهمی ؟ چقدر سخته که بفهی . می دونم . ولی به هر حال دلم می خواد بدونی که هستی . همیشه . حتی اگه حافظه َم کاملا از بین بره و دیگه هیچ وقت هیچی یادم نیاد ، روزی که بمیرم ، یه کبودی هست یه جایی از من ، که باهام میره زیر خاک . یه نشونه که دوسِش دارم ، چون تو ساختیش که همیشه باشی . و مطمئن باش که هستی . می مونی . باور کن .
Archive for ژانویه, 2009
یک و سی و چهار دقیقه
ژانویه 9, 2009به اونایی که لوسی شون درد می کنه
ژانویه 8, 2009یه وقتایی هست که آدم عمیقا دلش میخواد خودشو واسه یکی لوس کنه . و خب … باید بکنه لابد . اما همیشه یه ندایی هست -لااقل برای من-که اصلا نمیذاره این لوس شدنه بهت بچسبه . درواقع اصلا اجازه نمیده لوس بشی . در نطفه خفه می کنه این خودلوس گیری ِ نا به هنگام رو . بعد آدم غبطه می خوره به اونایی که بی هیچ نگرانی ، خودشونو لوس می کنن ، حتی خیلی شدید گاهی . من یکی واقعا غبطه می خورم ها ! گاهی وقتا که این حسّه بدجوری می غله ، مثلا وقتایی که یه چیزیمه ، مریضم ، کسلم یا هرچی ، موبایلمو برمی دارم ، یکی از دور و بری ها رو که بیشتر دلم توجهشو می خواد یا می دونم بیشتر ممکنه لوسم کنه ، در نظر می گیرم و شروع می کنم به نوشتن : “سلام ، دیشب اصلا نتونستم بخوابم . معده َم دوباره … ” بعد استُپ میشم . چند دقیقه زل میزنم به مانیتور گوشیم . بعد اون نداهه که یهو انگار از خواب پریده و دیده که جا تره و بچه هم خداروشکر هست تا کتکشو بخوره ، شروع می کنه :”خجالت بکش!حالا که چی ؟ به فلانی چه مربوط که تو حالت بد بوده و نخوابیدی ؟ دکتره یا دیازپام یا داروغه ؟ خیلی زشته که تو این سن و سال ، انقدر لوسی . اون گوشی وامونده رو بذار زمین بشین سر کارت . یه نگاهی هم به خودت تو آینه بندازی بد نیست ! ” … و همین طوری ادامه میده . ” خیله خب ، باشه بابا ” متن ویروسی رو پاک می کنم . خجالت هم می کشم ، نه کم ، زیاد . دوباره می نویسم ، این بار یه احوالپرسی ساده . میفرستمش . ولی ته دلم ، همون لوس ِ درون ِ معروف ، داره واسه خودش پچ پچ می کنه . گوشامو تیز می کنم ، گرچه ترجیح میدم نشنوم بس که یه جوریم میشه به لحاظ خجالت . “خب ، اگه تو جوابش پرسید که تو چطوری ، بهش میگم که خوب نیستم ” طفلک ! دلم براش می سوزه . مث همون بچه هه َست که جیش کرده و گند زده به هیکلش و ملحفه ی تو با هم ، اما طفلکی هم هست خب . کاری از دستم برنمیاد براش . باز می نویسه ، باز پاک می کنم . و اگر َم یکی از این دفه ها زودتر از من وارد عمل بشه و “سِند” رو بزنه ، حتما به موقع کتکش َم می خوره . بله ! پس چی ؟
ولی به خدا ، آدم ، تو هر سنی ، با هر موقعیت جسمی روحی عاطفی اقتصادی اجتماعی ، باید ِ باید یکی رو که خیلی مهربونه و خیلی می فهمه و خیلی ناز کش ِ درونش حرفه ایه و خیلی آدمو دوست داره و خیلی حرفای قشنگ جالب دار بلده ، داشته باشه که لااقل “گاهی وقتا” خودشو بلوسه براش ، چه بسا خیلی هم غلیظ ! به خدا !
آخر خط؟؟؟
ژانویه 3, 2009اومده میگه کمتر از هشت روز دیگه خودشو میکشه و داره به آدمایی که دوسشون داره میگه که یه وقت غافلگیر نشن . بهش میگم جلوم وانسته ، بره گم شه ، نمیخوام ریختشو ببینم . ادامه میده . سرمو میکنم توی موبایل ، اه ! برو به درک . بکش خودتو . اما نگو . راجع بهش حرف نزن . از دوست داشتن ماها حرف نزن ، از به آخر خط رسیدن حرف نزن ، از تحقیقاتت درباره ی قرص برنج حرف نزن . توروخدا با دهن بسته هر غلطی که میخوای بکن . توضیحات قانع کننده ! “اولش سخته . عادت میکنین ” . بسّه بسّه ! از این زرای مفت متنفرم … باز سرمو میکنم توی موبایل ، همونطوری که دراز کشیدم ، میچرخم روی دنده ی چپ . روی همون دنده ی چپ مزخرفی که بیشتر آدما این روزا از روش بلند میشن . نمی خوام به حرفات اهمیتی بدم ، خودتو بکش ، به همین جهنمی که الان تو کلّه م ساختی . ولی اشکام میان پایین ، اصلا فکرشم نمیکردم ، اما دارن میان ، همونجوری سر می خورن به چپ . همه چی چپه ، چپکیه …
میدونی ؟ انگار تمام اعصابم حالت تهوع گرفتن . دلم میخواد یه چیزایی رو بهت بگم اما میترسم دهنم که باز شه بالا بیارم . و این نیست که مهمه . نکته ش اینجاست که سبک میشم ، از این فلجی درمیام و زورشو پیدا میکنم که بلند شم دنده هاتو خورد کنم . آره ! منطقی ، صادق ، مهربون ! هیچ کدومشو با خودت نبودی و نیستی . گند بزنن به اون صداقتی که گه بزنه به روح چهار تای دیگه . گند بزنن به اون مهربونی ای که واسه گربه و همسایه و رفیق باشه . گند بزنن به اون منطقی که بهت بگه آخر خطی . ” مگی ، پدربزرگ هروقت عصبانی میشه چی میگه ؟ … اون هروقت عصبانی میشه میگه مزخرفه … آره ، درسته عزیزم ، مزخرفه ” این دیالوگا رو که خوب میشناسی ، نه ؟ آره ، همه ی اون صد و پنجاه دفه رو باهم دیدیم . همیشه میگی ” بذارین ، میوت کنین ، من و نجوا جاشون حرف میزنیم ” اینا رو که یادته ؟ گند بزنن به من ، که همیشه “تو” رو ، آره ، “تو” رو ، “یه جور دیگه ” دوست داشته م ! بغضم داره میاد ، دوباره دارم داغ میکنم . این دکمه های کوفتی خالیم نمیکنن ، بیا وایسا جلوم تا سرت داد بزنم . تو که میخوای بمیری ، گوش میخوای چی کار ؟ حنجره تُم غرض بده به من ، تو توی داد زدن با استعدادی دختر . تو اصلا خیلی بااستعدادی ، این کنایه نیست لعنتی ، میتونی بفهمی ؟
میدونی ؟ اصلا نمیخوام بگم که به خاطر آسمون زنده باش ، یا به خاطر درختا و غروب و شبنم و گل و سپیده ی صبح و … خیله خب ؟ اصلا واسه ی اینا نه ! اما واسه ی باب اسفنجی هم که شده باید زندگی کرد . اونجوری نگام نکن . آره ! واسه خاطر باب اسفنجی که با بستنی مست میکنه ، که وقتی گریه میکنه می افته وسط اشکاش ، که برگ میذاره پشت لبش و خیال میکنه مرد شده ! می فهمی ؟؟ واسه چای سبز باید زنده موند ، چای سبزی که توی یه فلاسک رنگ و رو رفته دم کشیده باشه حتی . واسه اون مغازه هه که توی میدون انقلاب جوراب میفروشه و من زدم همه چیزاشونو انداختم و آقاهه دعوام نکرد . واسه ظرف چرکای اون دیزی سرائه که پاتوقته . واسه بوی لباسا وقتی که از ماشین لباس شویی درمیان . واسه چارتا خرمالویی که نوک درخت خونه ی همسایه مونده و کلاغا هی میان نوکشون میزنن . واسه همین صدای دکمه های کی بورد . واسه پول خوردای جلوی داشبورد تاکسیا . واسه آدمای وحشی و دیوونه ی این شهر که همش میخوان همو تیکه پاره کنن . واسه این تلفنه که سیمش درست در پرهیجانترین بخش حرفای آدم کنده میشه . واسه مامانه که زنگ میزنه گیر میده ، داد میزنه “کجایی ؟ چرا نمیای ” و اوقات آدمو تلخ میکنه از بس که یاد نگرفته یه کلام بگه “دلم میخواد کنارم باشین ” . واسه بابائه که بوی نون سوخته دوست داره چون یاد باباش می افته . واسه ی من ِ کوفتی که همیشه ی خدا میخوام لاغر شم و هی تصمیم میگیرم و هی ول میکنم و هی نا امید نمیشم … میدونی ؟ تویی که از آخر خط حرف میزنی ، اصلا میدونی آخر خط کجاست ؟ تو چطور جرئت میکنی از آخر خط حرف بزنی وقتی که هنوز اصلا خطّو ندیدی و نمیدونی چیه ؟ هان ؟
خسته م دختر ، تمام دیشبو اشک ریخته م ، نمیتونم ادامه بدم . فقط یه چیزی رو خوب گوش کن ” بعضی چیزا مث “عین نجاست “ِ احکام می مونه ، هرقدرم که بشوریش و واسه ش دلیل بتراشی ، کثافته . پس برو دهن خودت و گوش ما رو خاکمال کن بلکه پاک شه . بعدش هر کاری که خواستی بکن . ! !