امروز نگاه کردم دیدم “نه” هایی که به خودم و بقیه میگم ، به مسخرگی ژله ست . یعنی همون قدر در ظاهر سفت و البته کمی لرزان ، و در باطن شل و قابل جویده شدن ! اینه که به هیچ جا نمیرسم کلا ً!
Archive for دسامبر, 2008
“نه” های ژله ای
دسامبر 26, 2008مرسی که هستم لابد !
دسامبر 25, 2008- مسکنی تو !
- اوووم…کدئین ؟
- چی ؟…آهان ، آره
خیلی می چسبه که یکی بهت بگه ” مرسی که هستی ” . اون وقت یکی دیگه هم بیاد بگه “به قول فلانی : مرسی که هستی ” یه جور ِخوبیت میشه خب. خیال می کنی مرسی که هستم لابد !
وصیتنامه
دسامبر 21, 2008هشت ساله م که بود برداشتم یه وصیتنامه نوشتم ، اونم چی ! با سین ! خیلی هم غلیظ ! مامان و بابا رفته بودن سفر و عمه هه با بچه ش اومده بود پیش من و خواهرا که تنها نباشیم . روزای آخر دو تا دیگه از بچه های فامیل هم دست انداختن گردن ایشون و اذیت ها شد سه برابر . منم طاقتم تموم شد و تصمیم گرفتم خودمو بکشم . متنشو یادم نیست ، نمیدونم هم که کجاست الان این سند تاریخی . اما یه چیزکایی یادمه تو مایه های “مادر و پدر عزیزم ، خیلی دلم می خواست که شما را می دیدیم ولی نمی توانم ” و از این حرفا . یادمه که واسه وصیتنامه ی سوزناکم ، یه پاکت هم درست کردم و پشتش نوشتم به مادر و پدر عزیزم . آهان ، توی متن ، از بازماندگان نازنین خواسته بودم که برام گریه نکنن ، چون غصه می خوردم . و لابد نمی خواستم یه مرده ی غصه دار باشم . بگذریم . به هرحال پاکتو یه گوشه ای قایم کردم و رفتم پی کارم ونقطه ی عطف ماجرا اینکه هیچ اقدامی جهت خودکشی نکردم ، هیچی ِهیچی!