Archive for نوامبر, 2008

برای شما

نوامبر 25, 2008

لازم نیست خیلی بگذره و شصت ساله بشم تا دلتنگ این روزا بشم . همین الانم هستم . با اینکه هنوز کنارتونم ، با اینکه هر روز می بینمتون . با اینکه همچنان به عشق شماها میام دانشگاه …

 مطمئنم که هیچ کس مث تو حس آدما رو نمی گیره لیلا . وقتی نگام می کنی و با اون لحن کشدار مخصوص خودت ، میگی “می فهمی؟” و من واقعا می فهمم که این استفهام انکاری تو چقدر حس توشه . یادته اون روز که صدای ابوا از دانشکده پیچید تو زمین چمن ، با یه حالتی گقتی “وای ! بچه ها!شمام به اندازه ی من می فهمین این صدا رو ؟” و همه کلی خندیدیم که “نه!فقط تو می فهمی!!!مگه ما احمقیم؟؟؟” اما من واقعا معنی سوالتو فهمیدم لیلا . این تناقض بانمکت توی خرگوش حلزونی بودنت ، که می تونی تو سوپ پختن (میدونی که سوپات حرف نداره ؟ جای خانوم میلانی خالی : سوپه روپه ) ور وره جادو باشی و توی پایین اومدن از تخت و آماده شدن عینهو لاکپشت ! که من هی بگم “لیلاااااا،دیییییییییره”، که هی محرم باشی ، مرهم باشی و من هی یه ریز حرف بزنم و تو یکبند بشنوی و بدونم که واقغا گوش می کنی .که بدونم واقعا “می فهمی”.
وای ، دخترو ، تو کجا رفتی ناغافل ؟ آخه من تازه بهت عادت کرده بودم . ببین اون پازله هنوز روی میزه ، گفتم تا تو نیای امضاش کنی قابش نمی کنم . آخه مردم که نمی دونن هممممممممه ی اون پازلو تو تنهای تنها ساختی ! منم فقط یهههه خورده کمک کردم . ای…مهسا…نیستی و من اصلا دیگه دل دماغ کره عسل خوردنم ندارم !تازه،دیگه حرف زشت زدنم بدون تو که هی لبتو گاز بگیری و جای من خجالت بکشی ، حال نمیده.
 مطمئنم که روزی دلتنگ این بچه مثبت بازیات میشم ، این جزوه های تمیز و مرتبت که دیگه یه کپی ازش دست همه هست . با اون رسم الخط مکین بانوییت که تنوینها رو خیلی جدی “ن” می نویسی . با اون دقتت تو نوشتن که مکثای استاد رو هم بالاخره یه جوری نشون میدی ، همچین که آدم وقتی می خونتشون ، اوم اوم کردنای آقای امامی رو می شنوه . با این ور اون ور شدنای خردادیت ، سردی و گرمیت ، یه جا ، همچین که آدم بعضی وقتا ترک می خوره ، انگاری چای بخوری ، روش بستنی ! با نگاه هایی که بینمون رد و بدل میشه همچین که یکی یه چیزی میگه که رد یه نکته ی انحرافی توشه . عاشق این تیزیتم که تا ته خطو میری و من هرچی می خوام نخندم و گند نزنم ، نمیذاری که نمیذاری . از در خونه ت هم بگم که همش بازه به روی ما جمعیت اراذل ؟ باور کن تا آخر عمرم اون تیکه حال و اون در گلاب به روتون قفل نشوی بی دستگیره رو یادم نمیره.
یه روزی دلتنگ توی خرمقم میشم به خدا ! وای ! وقتی یهو به خودت میای و سعی می کنی صاف بشینی قیافه ت دیدنیه ! بعد اصلا کی بهت گفته که تو بزرگ شدی که ژست آدم بزرگا رو می گیری آخه ؟ تیپ مردونه زدی اومدی سر کلاس ، اون وقت واسه استاد انگشت کوچیکتو تکون میدی میگی سلام ! با اون کفشای رنگی رنگی و اون کیف کجکی روی دوش و اون سیگار همیشه ی خدا بین انگشتات ، هرجای دنیا که بری ، میام چشماتو از پشت با دستام می گیرم و این تویی که باید حدس بزنی من کی ام ، چون تو تابلویی علی ! تو یه ویکی متفکری که یه عالم آرشیو موزیک تو کله ته . اگه یه روز یه دستگاهی اختراع شد که می تونست اطلاعاتو از یه مغز به یه مغز دیگه بفرسته ، قول بده که موزیکاتو بفرستی بیاد ، خب ؟ راستی ، نکنه کودکت تا اون روزی که من دلم تنگ شده و دوباره می بینمت ، حرف افتاده باشه ؟ من عاشق همین “ها ها ” کردناشم آخه.
مرسی شیدا ، تو در تاریخ تمام موفرفری های دنیا تنها آدمی هستی که منو از عقده ای شدن نجات دادی . میشه لطف کنی و بقیه رو هم توجیه کنی بی خیال سشووار و اتو و هزارجور موصافکن دیگه بشن ؟ نمی دونم یه روزی اینجا ، آلمان ، افریقا ، کجا می بینمت اما مطمئنم یه گوشه ای تکیه دادی به دیوار و دامن حافظو چسبیدی ، اون بیچاره هم تو مرام همشهری بودن گیر کرده و همچنان جوابتو میده . بیا قول بده بهم رمز و راز این اورفعال بودنت رو بگی و از اون مهمتر ، همیشه ی همیشه “چوپان” بخونی ، به جون تو ، تو حموم و دستشویی و چمن و هرجا بگی خوندمش اما صدای زنگوله های اون چوپونه فقط با صدای تو در میاد .فکر کنم با من غریبی می کنن این گوسفندا.
خانوم ببخشید ، بله ، با شمام که اون ته وایسادی ژست گرفتی ، یبا و یه کلاس آموزشی واسه من بذار جون هرکی دوست داری ، بهم یاد بده چه جوری میشه اون جذبه ی خاص خواهرشوهری رو گرفت ؟ من هربار خواستم از این قیافه ها بگیرم ، مث کسی که به پوشیدن پاشنه بلند عادت نداشته باشه ، هی سکندری خوردم . حالا یا ذاتیه یا من بی استعدادم . ولی از اینا گذشته بیا ببینیم می تونیم یه بار دیگه بدون به گند کشیدن آشپزخونه ی خوابگاه و سوزوندن دست و بالمون ، کشک و بادمجون درست کنیم ؟ وای ،مهتا، حتم دارم به خاطر ژن ترکی وجودتم که شده ، یه روزی روزگاری بدجور آشپز میشی ، حالا ببین.
میثم میدونی اون شیره که خیر سرش سلطان جنگل بود ، هیچ ایده ای نداره همچنان ؟ میگم اصلا بیا با هم قصه ی “شیری که هیچ ایده ای نداشت” رو بنویسیم . شرط می بندم بهترین قصه ی سال میشه و همونجور سینه به سینه میره و میره و یه روزی وقتی نوه نتیجه های نداشته ی من با هزار جور تحریف تعریفش می کنن ، من و تو ، کاملا ننه جون خدابیامرز منو درک می کنیم که از دیدن من گریه می کرد . طفلک می دونست فراره گند بزنم تو قصه ی “سنگ صبور”ش که این همه واسه حفظش در طول تاریخ تلاش شده بوده !ببین ، تو هم بلند شو برو بغل دست علی تو صف از جلو نظام برو . فلسفه می خونی تو آخه واسه چی ؟ که بزرگسال درونت رشد کنه مثلا ؟ فکرشم نکن ! کودکت عرصه رو بدجور بهش تنگ کرده . راستی نفهمیدی اون آقاهه که از هولش آواز می خوند چیکار کرد بالاخره ؟
خب ، بذا قبل اینکه بگم دلتگ تو هم میشم یه عالمه ، اینو بگم که بابت پدرخواندگی ذاتیت بهت حسودیم میشه . باور کن اون عشقی که تو صدای لیلا موقع بابا گفتنش هست ، حسودی هم داره . به هر حال خوشویس بودنه دیگه کاوا گیان ! چه می شود کرد ؟ یه چیزیو می خوام بهت بگم ، حالا تو بذار پا حساب ضعف نوازندگی و عقده ی خود موزیک ناتوان بینی من ! اصلا تو دلت بهم کلی بخند و مسخره م کن یا نه ، دیگه ته تهش ، سرتو تکون بده بگو “ای بابا … شما لطف دارین ” اما هیچ کدوم اینا نیست . تو و زنت شاهکارین پسر ! تو نمی دونی چه زوج خوشبخت حسرت برانگیزی هستین شما دو تا ! خوبیش به اینه که ما هم کیف معاشقه تونو می کنیم . آخه تو که نمی بینی انگشتات رو این سیما چیکار می کنن . بابا به خدا گیتاریست زیاد دیدم ، اما تو یه چیز دیگه ای ، پر از احساس ، بدون ژست ، بدون هیچی هیچی . به خدا ! حالا تو بخند باز ! این ترانه ی “دیوار”ت رسما واسه من ته نوستالوژیه ، یعنی شک نکن که یه روز درحالیکه تو آشپزخونه وایسادم و دارم واسه بچه هام فرنی درست می کنم (حالا با فرض اینکه من دچار جنون شده و بچه ای به دنیا آورده باشم ) همچین که این “دیوار” تو رو بشنوم ، همونجا می شینم کف زمین و زار میزنم . حالا ببین کیه دارم میگم ! فکر می کنی اون موقع هم همینقدر مو داری یا دیگه کچل شدی ؟ وای نه ! کچل نشو کاوه ! اون وخ من دیگه چه جوری اذیتت کنم ؟ با اون راه رفتنای آرومتو حرف زدنای آرومتو خندیدنای آرومتو همه کارات که یه جوری “هییییییییییییش” داره توش از بس که می خوای هیششششکی هیییچیششششششش نشه.
می دونم … می دونم که خیلی احمقانه ست . می دونم که خنده داره ، می دونم که اصلا ته همه ی چیزای مسخره و مضحکه . اما من همین الانشم دلتنگم . همین الانی که هنوز همتون هستین ، که هنوز کنارتونم ، که هنوز به بچگونه حرف زدنم گیر میدین ، که هنوز بغلم می کنین ، که هنوز سربه سرم میذارین … اما من دلتنگم … دلتنگ شماهایی که یه اقیانوس…نه!یه دنیا… نه ، یه کهکشون… نه ، یه … یه … قد وجود خودتون و بیشتر از همه ی این حرفا دوستتون دارم ، به خدا!

مرکز مشاوره ی مانولیتا

نوامبر 12, 2008

” ببین عزیزم ، دو راه بیشتر نداری :
وا بدی
وا ندی
پس وا نده . مث آدم بلند شو وایسا و خودتو جمع کن . گریه ، نق ، خودبدبخت بینی ممنوع ! “

*قسمت هایی از مشاوره ی مانولیتا با خودش
و بدین سان خوب می شویم . عاری از هرگونه جنگولک بازی ! !

پ.ن : جهت مشاوره پذیراییم ، بدون درد و خونریزی

بدون شرح

نوامبر 11, 2008

زیر خاک کن این برگ مرده را
که هم ساقه ی گل دیگر نخواهد گشت

نسخه

نوامبر 9, 2008

ادالت کولد ، هر چهار ساعت دو عدد
آش مامان پز (از نوع تازه آشتی کرده ش ) کاسه کاسه تا برسه ته دیگ
لیموی تازه با عسل ، چای با عسل ، شیر داغ با عسل و کلا غیر از خربزه ، هرچی دم دستتون اومد با عسل
خواب ، فراوون ، تا سر حد پیوستن روح به ملکوت ، ترجیحا با بلیت برگشت
انگیزه برای زندگی، شدید ، انتظار رسیدن یه دوست خیلی خیلی خیلی عزیز از خارجستان تا دو روز آینده
نوازش های مثبت ، سینی سینی ، قابلمه قابلمه ، از تکنولوژی دارش گرفته تا عصر حجریش ، از اسمس و تلفن تا دود و سوت و عیادت و کمپوت و شکلات
استراحت مطلق ، غیبت موجه ، برای تمام هفته و تمامی دروس عملی و غیر عملی
سرماخوردگی هم عالمیست برای خودش ، نسخه ی خوب باید پیچید
اما…اما… درد دوستان اگر بگذارد …

روایت

نوامبر 8, 2008

کارتون “بامبی” – مامان تامپر (خرگوش شیطونه-اگه اسمش درست یادم باشه ) به تامپر : وقتی نمی تونی حرف خوشایندی بزنی ، بهتره اصلا چیزی نگی .
پ.ن : لطفا کسی به خودش نگیره . با خودمم خدا شاهده ! هذیان سرماخوردگیه .

کافی نبود ؟

نوامبر 5, 2008

و آدم ها تکرار قصه های خویشند
من آنچه را کردم با او ، که تو با من
و شاید کسی با تو کرده بود
من گفتم که عشق، تنها، کافی نخواهد بود
و در نگاهش … در نگاهش …
درد نگاه خودم در چشم های تو بود
کاش حالا که گذشته است بیایی بگویی
آیا به راستی عشق، تنها،کافی نبود ؟