Archive for اکتبر, 2008

برای دوست داشتنی ترین و دوست نداشتنی ترین تکه ی کودکی ام،برای خواهری که عاقبت به پروازش رسید

اکتبر 31, 2008

روزای بچگی آرزوم بود که بری یا برم . یه جوری که هردو از دست هم راحت شیم . یادمه دعوا که بالا می گرفت و فحشای ریزریز جواب نمیداد ، همچین یه جوری از ته دل ، با عنایت فراوان ، برای هم آرزوی مرگ می کردیم . تو هم نقطه ضعف منو پیدا کرده بودی : “ایشالا بمیری سر قبرت قرمز بپوشم و بخندم ” تو فقط تصور کن که این کارو می کردی ! بیچاره ، من که مرده بودم ، واسه خودت بد میشد ، ملت مطمئن میشدن کم داری ! این “به حرف گربه سیاه بارون نمیاد” هم که از اون جمله های پاسکاری بود . بالاخره یکیمون می پروندش . من از خودت یاد گرفته بودم ولی دقیقا نمی دونستم کجا به کار میره . یه دفه خیلی بی ربط گفتمش ، تو هم کلی مسخره َم کردی .
دلم می خواست بگیرم یه دل سیر بزنمت ، اون وقتایی که منو با خودت تولد دوستات نمی بردی ، می گفتی “بچه ای هنوز ” ، یا اون موقع ها که یاد گرفته بودی شبیه “گریس” تو کارتون “دختر مهربون” بخندی ، اون مواقع قابلیت اینو داشتی که به سرحد جنون برسونی منو . یادته سر اینکه کدوممون صدای تلویزیونو کم کنه چه جنجالی داشتیم . من دیوونه سه دفه تا دم تلویزیون می رفتم و برمی گشتم که وجب بگیرم و بهت ثابت کنم تو نزدیکتری ، پس تو باید بری صداشو کم کنی . یادته اون روزی که آدامسمو باد کرده بودم چسبیده بود به مژه هام ، تز دادی که “بیا برات قیچی کنم” و کردی ؟ یه روز که وسط حیاط ، با آب شلنگ ، پل ساخته بودیم و نوبتی از زیرش رد می شدیم ، تصمیم گرفتی اون اثر هنری رو سرم خراب کنی و موش آبکشیده َم کردی . خدا وکیلی چند دفه تو کشتی بازی اشکمو در آوردی ، از بس که دیالوگای سوزناک می گفتی و فرو می رفتی توی فرش که “دارم غرق میشم ” . بازی تنهاییامونم که کاملا مشخص بود ، تو مسافر ، من ساک . یه وری منو از این سر خونه به اون سر می کشیدی روی موکت . آخه بلیت آمریکا داشتی ، همیشه ی خدا هم دیرت شده بود و می ترسیدی از پرواز جا بمونی .
بیا ! دیدی جا نموندی ؟ حالا گیرم که امریکا نه و انگلیس . گیرم که ساکت نجوا کوچولو نه و یه چمدون حسابی . بیخودی اون همه هول بودی . حالا کلی وقت داری که همه ی وسایلتو جمع کنی و ببری ، حتی اون اجاق گاز خوشگله رو که هزار بار سرش دعوا کردیم . جالبه که نهایتا فرقی نمی کرد دست کدوممون بیفته ، چون همیشه پنج دقیقه که از شروع بازی می گذشت ، آژیر می کشیدی و پشتبندش صدای بمب در می آوردی . ما هم باید سریع خرت و پرتا رو جمع می کردیم و می رفتیم تو پناهگاه . یه دفه اون وسط ، اجاق گازه رو هم بلند کردم ببرم ، کلی مورد شماطت واقع شدم که ” مغزنخودی!گازو کی بلند می کنه ببره پناهگاه؟”
………
روی تختم کنار تختت ، نشستم و تماشات می کنم . تو نگاهت به جای عجله ، یه عالم ترس و دلهره و تردید و غمه . کج میشم یه وری شکل اون روزای ساک بودگی . گریه دارم … زیاد … زیاد … حالا دلم می خواد ساک دستیت باشم و همراهت بیام . گرچه دیگه چمدون شدم و زورت نمی رسه بلندم کنی . برو دیگه ، داره دیرت میشه . هممون داریم دیر میشیم . دیگه ساعتت رو هم نگاه نکن . بجنب ! برو نیوشا . می رسی ، مطمئنم که می رسی .

از پشت گوش انداختنی ها،تو جیب هم جا میشه!

اکتبر 22, 2008

بعضی کارا تا ابد الدهر به تعویق می افتن و هر موقع لنگشون میشی به خودت میگی این دفه دیگه انجامش میدم اما زکی ! بازم نمیدی .
هر بار میخوام در خونه رو باز کنم پنج دقیقه پشت در با دسته کلیدم -که به حول و قوه ی الهی دست کمی از شاه کلید دزدا نداره – ور میرم . و هر بار میگم الان که رفتم بالا روشون علامت میذارم . میدونی کی آدم میشم ؟ وقتی یه روز یکی دنبالم کنه و من توی اون هیری ویری دنبال کلید مورد نظر بگردم و از ترس بمیرم .

تنبيه!

اکتبر 18, 2008

نجواي كوچك گريه مي كند . چون هيچ وقت براي بيست هايش مدادرنگي نگرفته ام . چون هيچ وقت به او نگفته ام كه نوزده خواهر بيست است و صفر حتي شايد برادر كوچكتري كه با كله ي بي مويش تازه به دنيا آمده  تا زندگي را از كسالت دربياورد .چون براي لبخندهاي بي نظيرش دفترش را خط كشي نكرده ام اما با خط كش هاي زيادي كف دست هاي كوچكش زده ام . چون به فيل ها و درخت ها و جوجه هايش كه شبيه فيل و درخت و جوجه نبودند خنديده ام . چون كتابچه هايش را جلد نگرفته ام و دستخطش را با آن سركش هاي مرتب و نقطه هاي قرمز تحسين نكرده ام . چون هميشه به او سرمشق هايي داده ام كه مي دانستم نمي تواند بنويسد …

ببخشيد گريه ‏هست خدمتتون ؟

اکتبر 12, 2008

مي خوام دوباره دنيا بيام فقط واسه تيكه اي كه آقاي دكتر محكم بكوبه پشتم و من اونقدر گريه كنم تا بميرم .
پي نوشت : يكي بياد منو با خودم آشتي بده لطفا !

بودن…بودن….مساله این است !

اکتبر 10, 2008

احساس یه تیکه مقوای تا شده رو دارم زیر پایه ی یه میز لق .نه کاغذم نه پایه ی میز ! همینطوری هستم برای خالی نبودن عریضه ، واسه اینکه اگه نباشم یه میز با تمام چیزای روش لق می خوره لابد تا ابد

و من ترسان

اکتبر 8, 2008

بی پروایی کردم

پیش از آنکه بی پروا باشم

و اینک که می ترسم ،دیگر مجال ترسیدن نیست…

نجوا در آینه

اکتبر 7, 2008

شرشر آب از دوش سرازیر بود . دستمو بردم توی گودی کمرش و بعد آهسته ، خیلی آهسته ،آوردمش جلو . داشت خجالت می کشید . ولی من دوستش داشتم ، این انحنایی که مخصوص خودش بود ، اون حرکت نرم دست خدا روی پهلوهاش ،اون  پوست صاف و کرکای نرم . وقتی بهش گفتم باورش نشد . اصرار داشت که باید تغییرش بده .  دسته ی شیر رو چرخوندم به چپ و آب گرم تر شد . می خواستم از اون انقباض خجالت زدگی درش بیارم . با انگشتام صورتشو نوازش کردم ، مثل بچه ها بود ، آروم و آماده برای گریه . آب رو بستم و حوله رو پیچیدم دور تنش . ایستادم جلوی آینه . به چشماش نگاه کردم . واقعا آماده ی گریه بود و نخواست یا نتونست باور کنه که خوبه ومن دوستش دارم .

تولدم مبارک

اکتبر 6, 2008

قرار بود مرده باشم . پرستار قلب جنین را نشنیده بود . پدر تا صبح گریست . برای من نه ، برای مادر که نُه ماه تابم آورده بود . من لگد می زدم  و مادر می دانست که هستم… به دنیا آمدم ، باید می آمدم تا پدر را ببینم که برای مادر گریسته بود ، مادر را که برای من ، من را که برای آن دو گریسته بودم و برای جهانی که همیشه می گرید .

…تا ندهی بر بادم…

اکتبر 3, 2008

همیشه رفتنت را مجسم کردم و برگشتنت را نیز
هر دو سخت
هر دو وحشت آور
هر دو بر هر دوی ما واجب
به جا آورده ایم اولی را
از خیر آخری بگذر

والّا به خدا !!

اکتبر 2, 2008

داشتم فکر می کردم اگه کسی از اون وری ها میومد و با ضمانت بهم اطمینان میداد که یک هفته یا نهایتا یک ماه دیگه بیشتر زنده نخواهم بود ، چه غلطایی که نمی کردم . یعنی اصلا فقط غلط می کردم و درست ها رو میذاشتم واسه اونایی که می خوان زیاد زنده باشن و هیچ غلطی هم نکنن . جالبه ! خیلی جالبه ! وقتی که مرگ اون نزدیکیا می پلکه،یادت می افته زندگی کنی . ولی در بیشتر موارد -اگه نگم همیشه-زندگی رو واسه زندگیه که از دست میدی .