-عجب هوائیه!
-آره.باید تابستونو بندازن پاییز به خدا !
به هر حال کور کورو میجوره آب جو رو.اگه دوستام مث خودم خل نبودن باعث تعجب بود.عاششششششقتم هستی !!
-عجب هوائیه!
-آره.باید تابستونو بندازن پاییز به خدا !
به هر حال کور کورو میجوره آب جو رو.اگه دوستام مث خودم خل نبودن باعث تعجب بود.عاششششششقتم هستی !!
به گمونم بعضی چیزا تو این دنیا بهتره که به کل بمیرن تا اینکه سال های سال روی تخت بیمارستان به زور هزارجور لوله ، فقط ضربان داشته باشن و تو دلت خوش باشه که هستن . این خیلی فاجعه است که آدما اسباب کشی می کنن و میرن یه خونه ی دیگه و پشت سرشون اون خونه نیست و نابود نمیشه . و تو هی از جلوی اون در رد میشی و منتظری که اون آدمای قدیمی با زیرپوش و پیژامه پشت پنجره سبز بشن یا لااقل صداشون شنیده بشه که می خندن یا دعوا می کنن یا تلویزون رو تا ته بلند کردن و از بس که این یکی نمیشنوه اون یکی چی میگه ، هی داد میزن “چیییییی؟” . این واقعا فاجعه است . وحشتناکه . وحشتناکه ، که یکی میره و یه شهر ، یه کشور ، یه قارّه ازت دور میشه و فکر می کنه که وقتی برگرده ، می تونه دوباره بشینه و باهات قرمه سبزی بخوره . وحشتناکه چون اون آدم روزی که رفته دیگ قرمه سبزیش َم با خودش برده ولی اینو نمی دونه .اما تو دیدی . وقتی چمدونشو می بسته دیدی که دیگ و قابلمه ها و بشقابای بلوری قهوه ای و قوری و کتری حتی پریدن توش و رفتن . همه ی اون صحنه های قرمه سبزی پختن دود شده ، عین این فیلما ، رفته هوا . آره ، این خیلی وحشتناکه و حتی بی انصافیه که مجبور باشی اون چیزا رو روی تخت بیمارستان ببینی و صدای قلبشونو بشنوی . بی حرفی ، بی حرکتی ، بی نگاهی …
هیچ چی بدتر از این نیست که وقتی احساست به بچه ها تو مایه های حسّت به یه تیکه رخت چرکه ، یه نفر شروع کنه با آب و تاب از کثافت کاریای نوه یا دختر خاله کوچیکه یا عموزاده ی مادر بزرگ پدریش تعریف کردن و ذوق مرگ شدن و نسبت دادن تمام گه کاریای بچه ی مذکور به هوش سرشار بی نظیرش ؛ و با نگاهش مجبورت کنه که لااقل یه لبخند زورکی کوفتی تحویلش بدی !!
به گمونم این نوشته الان لیبل “نکنید آقا جان نکنید” می خواد اما من چون بلد نیستم از این قرتی بازیا ، همین جوری خشک و خالی میگم : نکنید جانم ، نکنید ! جلوی من از هیچ موجودی که شبیه بچه باشه صحبت نکنید . خودم دارم با زبون خودم اعتراف می کنم که من رگه های کودک آزاری رو توی خودم می بینم . با من از فیزیک حتی اگر خواستید بگویید اما از بچه نه !
زندگی حلزونی یک جور تسلسل دوار است . یعنی کند و آهسته و نه لزوما پیوسته دور خودت تاب بخوری . یعنی گاهی محض تنوع خودت را چپکی کنی شبیه خفاش ، جان بکنی که دنیا را”دگر گونه” ببینی و هی نتوانی و هی به جایش با مغز نداشته ات بخوری زمین . یعنی کنج امن خودت را از فرط به دوش کشیدن نتوانی طاقت بیاوری . یعنی آنقدر حواست باشد که پا روی دم شیر نگذاری که جانت به لبت برسد و آرزو کنی پرنده ای چیزی باشی . حالا نه کبوتر و پرستو و قناری ، که همان مرغکی بودن هم کافیست ، که لااقل گاهی خیرت برسد که تخمی کنی و زورت برسد که قدقدی! یا اصلا سرت را ببرند راحت شوی .
زندگی از این نوعش ، گاهی حسرت برانگیز است برای عده ای که مثلا “فلانی ! خوشا به احوالاتت ! چه قدر وقت داری و چه کارها که نمی توانی بکنی “و برای خودت همیشه سرزنش آمیز که مثلا “خاک دو عالم بر سرت با این همه وقتی که داری و هیچ کاری که نمی کنی ! “زندگی از این گونه اش سخت محتاج خویشتن تحملی ست ، سخت نیازمند قوه ی دگردیس زیستی ست ، که بتوانی باشی و خودت نباشی ، که بتوانی خودت باشی و اصلا نباشی . که بتوانی جغدگونه بخوابی و بعدش به خودت فحش ندهی . که بتوانی مرتاض گونه نخوری و بعدش “احسنت” به ناف خودت ببندی . که بتوانی اردک گونه همه ی روزت در آب باشی و جالباسی وار ساعت ها گوشه ای بایستی و تماشا کنی بی حسی !
زندگی از این دستش ، دور باطلی ست که سوزنش گیر کرده باشد و آن قدر بچرخاندَت تا بالا بیاوری .
عربی و ایرانی و اسپانیولیش فرقی نداره . در کل اونقدر “دنس می” که تلپ بیفتم و بمیرم . اگه یه وخ وسطاش پشیمون شدم و التماس کردم که “آقا!گه خوردم،بسه!” شما کار خودتو بکن بی زحمت!
پی نوشت بی ربط:این روزها سخت احساس یک روسپی رو دارم.همچین خیلی الکی!
پی نوشت بی ربط تر:توروخدا یکی به من بگه چرا هیچ هدفونی بیشتر از سه دقیقه توی گوش من بند نمیشه؟؟مث تمام شال ها و روسریهایی که حتی بدون هیچ تکونی،از سرم می افتن و آخرش یه روز شلاقه رو می خورم بابت این جمجمه ی لیزلیزونک!
نکنه بعد از دو تا پی نوشت بی ربط،منتظری این یکی با ربط باشه؟ :” منو با تنهاییام تنها بذار دلم گرفته” و اینکه کلا هیچی رو به روم نیاری بهتره . امروز مامان جان بعد از یک هفته و اندی با توصل اینجانب به طرق گوناگون منت کشی با بنده آشتی فرمودن . اما این رو هم لطفا به روم نیار.
این دیگه آخرین پی نوشت بی ربطه ، قول میدم : می خوام بدونم که من جوگیرم اصولا یا اینکه”عقاید یک دلقک” واقعا شاهکاره؟یا هردوش؟خدایی هیچ کدام که نمی تونه جزو گزینه ها باشه،میشه؟؟
همین!بعدم لعنت به دل سیاه شیطون و کسی که فکر کرده باشه این نوشته یک پست لوس و بی مزه َست که دست بر قضا نویسنده َش خیال کرده خیلی بانمکه!جنبه ی غرغر بی ربط داشته باشین دیگه!
همه خوابیده اند . پلک هایم را می دوزم به سقف . چشمم می گردد به گوشه ای که گچ ش ریخته . می خواهم به هیچ چیز فکر نکنم و دارم به همه چیز فکر می کنم . معده ام سوزش بدی دارد . بازوهای یخ کرده ام را می برم زیر پتو . این بار گرما کلافه ام می کند . روشنایی آزارم می دهد . پتو را بالاتر می کشم تا جایی که زیرش گم می شوم .بیشتر گرمم می شود و نفس کشیدن مشکل تر . این تاریکی به درد نمی خورد . می دانم بیرون از این یک تکه جای خفه کننده ، همه جا روشن است و هر چقدر بیشتر تلاش می کنم که به آن عقربه های لعنتی – که دارند هشت و چهل و پنج دقیقه ی صبح را نمایش می دهند – فکر نکنم ، تیک تاکشان بیشتر در سرم می کوبد . به فاصله ی نیم متری از کنارم ، صدای خرخر می شنوم . ضرباهنگ کند و سر ضرب های قوی دارد . نگاهش می کنم . موهای مجعد سیاهش در کلنجار با بالش به هم ریخته اند . انگشت های کشیده و ناخن های قشنگش را می بینم که چیزی از مردانگی دست هایش کم نمی کند . هوس می کنم دستم را دراز کنم و بگذارم کف دستش و انگشت های کوتاهم را از بین انگشت هایش رد کنم و همین طور بکشم تا روی مچ و ساعدش . دلم می خواهد بازوی عریانش را ببوسم و گونه ام را برای چند لحظه روی خنکی اش نگه دارم .
می چرخم به پهلوی راست . ذهنم پر از چیزهای بیخود و به درد نخور است . پر از قاشق و چنگال و کفگیرهایی که به هم می خورند . آن بیرون ، یک کلاغ – که به گمانم کمی پیر و کثیف است – با جسارت به خصوصی ابراز وجود می کند . دارم فکر می کنم صدایش آن قدرها هم شبیه قارقار نیست . انگار بین “خ” و “قاف” می گردد . هرچه هست ، خیال خاموشی ندارد . نذر کرده تا هرچه در چنته دارد ، بیرون بریزد .
هنوز بیدارم و ربع ساعت است که همه چیز در سرم وول می خورد .بلند می شوم و پاورچین می آیم داخل یکی از اتاق ها . ثانیه شمار ساعت دیواری ، در مسیر یک دقیقه ای بین هفت و هشت گیر کرده و صدایش آزارم می دهد . من را یاد ماده گربه ای می اندازد که پریشان ، به دنبال بچه هایش می گردد . اتاق از شیطنت های چند ساعت پیشمان ، حسابی در هم ریخته ولی برایم عجیب است که دوستش دارم و تقریبا برای اولین بار ، نمی خواهم که چیزی را مرتب کنم . زیرسیگاری پر از خاکستر و ته مانده ی سیگار است . من هیچ وقت نفهمیده ام که چرا آدم ها سیگار می کشند . ولی می توانم حدس بزنم به همان دلیلیست که من دیوانه وار شکلات می خورم .
نگاهم را می گردانم روی جمجمه ای که تا نیمه از زیر ملحفه ی سفید بیرون آمده . چشم ها ، مژه ها ، ابروها ، پیشانی و موهای طلایی اش پیداست . همه چیزش طلایی رنگ است . خیلی که بچه بودم ، فکر می کردم این رنگ “واقعا” وجود ندارد و وجود چراغ جادو و لوبیای سحرآمیز را بیشتر باور می کردم تا اینکه کسی واقعا موها و ابروها و مژه هایش طلایی باشد و حتی زیر آفتاب برق بزند … نگاهش می کنم که خوابیده اما حس می کنم خوابش جایی همین اطراف است ، روی رو و می تواند با کوچک ترین تکانی بشکند . خواب به چشم هایم آمده ولی انگار که برایش زیاده سنگین باشم ، نمی تواند ببردَم . سوزش معده ام کمتر شده ولی گهگدار تلق تولوق می کند ، مثل اینکه محتویاتش سوار لوکوموتیو کوچکی شده باشند … دلم می خواهد از همین گوشه ، غلت بزنم و کنارش دراز بکشم طوریکه موهایم از پشت بریزد روی همان نصفه صورتی که از ملحفه بیرون است . بازوی راستش را بپیچم دور گردنم و بازوی چپش را دور تنم . بعد بدون واهمه از گذشتن این دقیقه ها ، بگذارم سبک شوم تا خواب بیاید و من را هم ببرد . آن وقت خودم را ببینم که تکه های شکلاتی تلخ را گاز می زنم .
هنوز نشسته ام و نیم ساعت دیگر گذشته است . نمی دانم که آیا دلم می خواهد به اتاق کناری هم بروم یا نه . در خیال هم خودم را مجاز به ورود به حریم یک جفت نمی دانم . گذشته از آن ، تختخواب دو نفره را دوست ندارم . حس می کنم آنقدر بزرگ است که آدم وسوسه می شود از طرفش فاصله بگیرد . و من از آن فاصله دق می آورم .
پاهایم یخ کرده اند و سوزش معده ام دارد به درد تبدیل می شود . شاید گرسنه ام اما خیال ندارم چیزی بخورم . مامان می گوید سر یخچال خانه ی کسی رفتن خیلی زشت است . یاد یکی از “زشت است” های دیگرش افتاده ام : “دختر فقط توی تخت خودش باید خوابش ببرد ” آه که چقدر دلم می خواست همین جا ، در رخت خوابی که مال من نیست و کنار کسانی که هیچ مهر و کاغذی ، ما را از آن هم نکرده ، خوابم می برد .
پرده را می کشم
شب درون من است
وقتی که عشق ، تنها ، غم واره ی دردآوری ست، از تداعی لحظه هایی که دیگر نیستند
من صعودی نخواهم کرد
فتح تمام قله های دور
تنها شاید با تو ممکن بود
نه آنکه فرشته باشی
نه آنکه بی تو چرخش سیاره ای متوقف شود
و یا کودکی از تولد باز ماند
ولی من به یقین
راه ِ رفته با تو را با احدی نخواهم پیمود
آن راه ، برای تو بود
برای تو تا در طول آن سیگاری آتش کنی
و با سکوتت
همه دنیا را به سخره گیری
من آن راه را دیگر بار با خودت نیز نخواهم رفت
زمان همچون موجی ساحل آن روزها را شسته است
ما عوض شده ایم
تو و من ، هریک ، راه های دیگری رفته ایم
من برای خودم سدی علم کردم تا همه نگاه ها را پس آن بگذارم
و تو خانه ای ساختی تا با کسی تقسیمش کنی
انشعاب آن رود که با تو جریان داشت
-گرچه می دانستم از آغاز که به دریایی نخواهد رسید-
با رفتنت ، در زمین فرو رفت
و بازگشت دوباره ات حتی
جایش را زیر آوار رفته ها باز نخواهد یافت
شاید به راستی باید می رفتی
شاید برای جاودانگی آن احساس
کسی از ما باید می رفت
من مدت زمانی ست که سر فرو آورده ام
به گزینشت ، به راهی که رفته ای
من آن قدر بودن ِ بی تو را در هر دقیقه تکرار شده ام
که به آن عادت کرده ام
ولی هنوز چیزی درون من هست
چیزی که کشیدن پرده ، بی رنگش نمی کند
چیزی که تو شاید بگویی “حسرت”
و من آن را “شب ” نامیده ام
تمام سهم او از هفته
لیوان آب
همراه قوطی کوچکی ست که از شنبه تا جمعه اش
پر از قرص های رنگیست
تمام سهم او از خانه
گوشه ی دلگیر تختی ست که برای تنهائی اش زیاده بزرگ است
تمام سهم او از بودن
کارخانه ایست که دیگر کار نمی کند
و معجزه ای برایش نیست
تمام سهم او از زندگی منم
منی که قصه ها و خنده هایم برای تسکین دردهایش
شبیه کودک یک ساله ایست
که پستانکش را به اشک های کسی می بخشد
منی که دست هایم طرح کوچک و کاملی از دست های اوست
ولی آنچنان ضعیف که از نسیمی به لرزه می افتد
منی که حمل خستگی های او در توانم نیست
آری…تمام سهم پدر این است
و من با سیل این اشک ها نیز
چیزی به داشته هایش نخواهم افزود