لبانم را اگر می دیدی
شاید می توانستی عاشقم باشی
وقتی که می بندمشان
یا وقتی که می خندم
دیده ای آیا که بی تاب بوسیدن اند ؟
وقتی که سرخشان می کنم
یا وقتی که صورتی رنگ اند
یا آن زمان که از سردی یک نگاه ترک می خورند
لبانم را دیده ای ؟
چشمهایم را اگر می دیدی
شاید می توانستی عاشقم باشی
وقتی که می گریند
یا هر زمان که از اشتیاق دیدن چیزی قشنگ ، به سکسکه می افتند
تا به حال چشمهایم را دیده ای ؟
مردمک هایش را که به چشمان بسیاری شبیه است
و همیشه ته مانده امیدی درَش برق می زند
دست در گیسوانم اگر می بردی
شاید می توانستی عاشقم باشی
وقتی که از ته تراشیدمشان
دیدم که ملتهبانه رشد می کردند تا دوباره شبی را هم آغوش شاهرگهای گلویم
باشند
و اینک شبیه قلم موی کوچک خرمائی رنگی
در بر آمدگی گردنم می خوابند
آنها را دیده ای ؟
دستانم را اگر می دیدی
شاید … شاید می توانستی عاشقم باشی
دستانی را که محض نوازش کردن آفریده اند
کوچک و نرم ، روی ساز ، روی ورق
با جوی آبی رنگی که محتاط ، روی سختی استخوان می گذرد
هیچ دیده ای ؟
به راستی آیا مرا درست دیده ای ؟
زنانگی ام را که در پستوی حیا و غرور ، از هراس “زن” بودن زنجیر
کرده ام
چیزی که درون آینه گاهی
در تقلای پنهان شدن ، پیدا می شود
او را که حقیقتا زیباست
اگر می دیدی
شاید می توانستی عاشقم باشی