Archive for آگوست, 2008

به همه ی کسانی که شاید می توانستند عاشقم باشند

آگوست 28, 2008

لبانم را اگر می دیدی
شاید می توانستی عاشقم باشی
وقتی که می بندمشان
یا وقتی که می خندم
دیده ای آیا که بی تاب بوسیدن اند ؟
وقتی که سرخشان می کنم
یا وقتی که صورتی رنگ اند
یا آن زمان که از سردی یک نگاه ترک می خورند
لبانم را دیده ای ؟
چشمهایم را اگر می دیدی
شاید می توانستی عاشقم باشی
وقتی که می گریند
 یا هر زمان که از اشتیاق دیدن چیزی قشنگ ، به سکسکه می افتند
تا به حال چشمهایم را دیده ای ؟
مردمک هایش را که به چشمان بسیاری شبیه است
و همیشه ته مانده امیدی درَش برق می زند
دست در گیسوانم اگر می بردی
شاید می توانستی عاشقم باشی
وقتی که از ته تراشیدمشان
دیدم که ملتهبانه رشد می کردند تا دوباره شبی را هم آغوش شاهرگهای گلویم

باشند
و اینک شبیه قلم موی کوچک خرمائی رنگی
در بر آمدگی گردنم می خوابند
آنها را دیده ای ؟
دستانم را اگر می دیدی
شاید … شاید می توانستی عاشقم باشی
دستانی را که محض نوازش کردن آفریده اند
کوچک و نرم ، روی ساز ، روی ورق
با جوی آبی رنگی که محتاط ، روی سختی استخوان می گذرد
هیچ دیده ای ؟
به راستی آیا مرا درست دیده ای ؟
زنانگی ام را که در پستوی حیا و غرور ، از هراس “زن” بودن زنجیر

کرده ام
چیزی که درون آینه گاهی
در تقلای پنهان شدن ، پیدا می شود
او را که حقیقتا زیباست
اگر می دیدی
شاید می توانستی عاشقم باشی

گر صبر کنی ز غوره حلوا شوی ، باور کن !

آگوست 25, 2008

هی آبغوره گرفتم و صبر کردم که بیایی ، نیامدی . پس لا اقل بیا حلوا خوران برایم فاتحه بخوان .

این یک شعر نیست !

آگوست 8, 2008

باد برگ های خشکیده را می چیند
هیچ طوفانی اما
یاد تو را در هیچ کدام ِ فصل های نبودنت از من جدا نکرد
چیزی لای علف ها تکان می خورد
تو هنوز در سبزی تابستان ِ پیش مانده ای
و در گندمزار خاطراتم
چهره ی آفتاب سوخته ات را به من کرده ای و می خندی
من مثل همیشه می ترسم
” جلوتر نرو ! “
تو اما روی بلندترین ِ تپه ها می ایستی
نزدیک لغزش
و نمی لغزی
و می خندی به من
که همیشه از هراس ِ پیش از افتادن ، مرده ام
چیزی روی دورترین قله ی جهان می درخشد
آفتابی که هنوز از تداعی تو روی اشک هایم می رقصد
و تنی را روشن می کند که در غیبتت
سر در لاک خویش فرو برده است
تابستان داغیست
کمی سردتر از دست هایت که روزگاری نه چندان دور
در آغوشم گرفته بود
آه…ای روزهای ملول ِ تنیده در شب های خسته ام
می دانم که باز نخواهید آورد او را
که سکوتش دلیل بودن بود و صدایش انگیزه ی ماندن
تنها ، در طواف عقربه ها
برایم فراموشی طلب کنید

آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

آگوست 5, 2008

   دلم می خواست بزنم توی دهنش ! گرچه نیم رخش بهم بود و این کارمو یه کم مشکل می کرد . ” خب دو قدم پیاده برو ! ” مث اینکه خودم نمی دونستم . مردک احمق ! خوب که گفتم عجله دارم . حالا از کی تا حالا شماهایی که نمی دونین اون قابلمه روی مچتون به چه درد می خوره ، اینقدر وقت شناس شدین ؟؟؟
   وایسادم توی دهنه ی در ، یه آشنا دیده بودم تو اون خراب شده ! در که نبود دروازه ! سه تا آدم راحت ازش رد میشدن . خانم شیتان و فیتان ، اومده زده سر شونه ام با غیظ : ” خانوم ! راهو گرفتین “. خنده ام گرفت . ولی الان که فکرشو می کنم کفرم درمیاد . دلم می خواد می تونستم برگردم بهش بگم ” گرازم بودی رد میشدی ! “  
  اون یارو که نشسته پشت میز چارتا کاغذ ورق میزنه ، رفتم آروم ازش می پرسم روز امتحان کدوم مدرک صابمرده مو بیارم ، اخماشو کرده تو هم :” همینایی که امروز آوردین ” گفتن این جمله ی لعنتی چقدر سخت بود که آقا ژست شپرمن به خودش گرفته ؟؟؟
  اون خانوم مربی رو باید میدیدی . تمام زندگیش فقط ورزش کرده و رقصیده انتر ! با صد جور عذرخواهی و توضیح مبنی بر عدم قصد دخالت این بنده ی حقیردر تخصص ایشون ، گفتم به اون یابوها بگه واسه اینکه مانکن بشن و راحتتر توی دل شوهر جونشون جا بگیرن ، لازم نیست گردنشونو موقع دراز نشست بشکونن فلج میشن به خدا ! اینجوری ام نگفتما ! میگم با صد جور آداب و تشریفات . دیلاق بی مغز ، عین دختر بچه های ننر ( که بلوزشونو تا ته می کنن تو حلقشون موقع زر زر کردن ) پاکوبان بدون اینکه به خودش زحمت بده حداقل برگرده نگام کنه ، راهشو کشید رفت ، فقط زیر لب یه غرغری کرد که خلاصه چند بار گفته و اصلا به اون مربوط نسیت و نمی تونه هرچیزو صد بار بگه ! دلقک نفهم ! پس فردا خِر خودتو می گیرن . به درک !! به جهنم !!!
  از تو تاکسی نشستن َم بگم ؟ از اون سبیل کلفته َش گرفته تا اون اتو کشیده ی سامسونت به دست تا اون کارگر ساختمون ( افغانی نه ها ! اصل ایرانی )  وقتی میشینن کنارت نذر دارن و تا دستشون به ضریح نرسه ولکن نیستن . حالا تو هی جمع شو برو تو در که اون قلمبه ی کوفتی شیشه ( جون دسته َش معمولا دست آقای راننده َست که مردم یه وخ نفس نکشن خدای نکرده ! ) بره تو پهلوت ، یا نچ و نوچ کن . اصلا برو بمیر ! فرقی نداره . آقا می خوان حال کنن ، به شما ربطی داره ؟ حالا گیرم که اندام شما هم توی این حال کردن دخیل بود ، تو باید اعتراض کنی ؟؟؟ نه دیگه ! بگو می خوام الکی غر بزنم ! وگرنه اگه خیلی ناراحتی ، خبر مرگت ، برو جلو بشین که خود آقای راننده فیض ببره !
  اما ! د ِ اصلا نکته ی اصلی اینجاست ! ببین عزیزم ، در عوض داری توی وطنت زندگی می کنی . بین هموطنات . الاغی دیگه ! نمی فهمی . اگه دو زار حالیت بود ، چشماتو می شستی و یه جور دیگه می دیدی . وا کن ، اون چشای کوفتیتو باز کن ! آها ! دیدی ؟ این همه عشق و محبت و از خود گذشتگی رو کجا دیگه پیدا می کنی ؟ تو آلمان با اون آدمای یخ نچسبش ؟ اه اه ! یا تو انگلیس با اون آدمای دلمرده ی بی عاطفه َش که اگه بمیری همسایه به دادت نمیرسه ؟ (  دِ لامصب ! به همون میزان فضولی بقیه گه کاریاتم نمی کنه ! ) یا تو اون آمریکای پر از هُمسیک و همجنسباز و ایکس میکسی ؟ اینجا بین همزبوناتی . حالا اگه تو حرف زدن بلد نیستی به کسی چه ؟ وگرنه نیگا کن تو اتوبوس همه چقده با هم حرف می زنن ؟ چقده زود با هم دوست میشن ، عاطفه کولاک می کنه . حالا به تو چه که کسی پا نمیشه جاشو بده به اون بدبختی که وایساده ؟ داروغه ای تو ؟ بدبینی دیگه . وگرنه هرجا بری آسمون همین رنگه …
   دوست عزیز ، اگه آسمون همه جا به همین گه رنگیست ، مرا در این جهان جای ماندن نیست بالکل ! همین امروز یه قبر می کّنم میرم می خوابم توش . شما هم برین با ایران و ایرانی و وطن و دربند و شاهتوت و بلال و بوی ماهی گندیده ی تجریش حال کنین ! خب ؟؟؟