Archive for جولای, 2008

پدر، روزت مبارک !

جولای 15, 2008

ببینم ، تا حالا کی شده که بوق زدن موجب باز شدن ترافیک بشه ، هان ؟ خودمو دار بزنم از دست شماها؟بیام بوق ماشیناتونو بکَّنم یا یه مشت بزنم تو دماغتون ؟ کدوم ؟؟؟

یه روزی که بعد از خوردن مقدار فراوانی سنجد ، گواهینامه َم رو گرفتم ، یه ون کرایه می کنم . تمام راننده های بی … بی … بگم ؟؟ بی فکر رو ( آفرین مانولیتا ! مودب باش ! ) میریزم توش ، می برمشون میندازمشون کنار توله…(نه مانولیتا ! هنوزم دیر نشده ، یه جوری جمعش کن ) بچه های نفرت انگیز و بی…….ش فعال دوستان و آشنایان جوجه کش ! و همه َشونو می بندم به رگبار ! هیس ! حرف اضافی نباشه . کی بنده ادعا کردم که از نظر روانی سالمم ؟ اونم در شبی این چنین که از ترافیک و گرمای ت.خ.م.ی* تابستان به پای اینترنت پناه آوردم . خلاصه ون دیدین حواستونو جمع کنین !

پ.ن 1 : تند نرین ! مانولیتا اصلا بی ادب نیس . مگه اون ستاره ی کوفتی رو اون بالا نمی بینین ؟ حالا برو پایین :

* چند روزیه که فهمیدم این اصطلاح بسیار کاربردی و قشنگ ، از بادمجون اومده . چون بادمجون ت.خ.م.ی ( ت.خ.م.دار ) خوب نیس . و چقدر تاسف آوره که اذهان پلید عموم ، همیشه در مورد این واژه نامنصفانه قضاوت کرده ! چشم ها را باید شست !

پ.ن 2 : هه ! هیچ هم عنوان بی ربط نیست . افترا نزنین ! دری وری میگم اما نه انقد ( پس چن تا ؟ وای ! امروز چقد تو آفتاب بودم ؟ ) پس فکر می کنین ترافیک واسه چی بود ؟ آخه علی جان ،قربون خودت و شمشیرت ، همونجا ولایت خودت به دنیا بیا . تهران به اندازه ی کافی شلوغ هست . به هر حال ، تولدت مبارک . هر وخ کیک دادی ، بیا کادوتو بگیر .

پایانی که از بریدن آغاز شد

جولای 6, 2008

قسمت نشد تا خود را به تمامی با تو قسمت کنم.هنوز خیلی چیزهای ناتمام مانده بود و باور کن که حتی جدایی هم به عدالت میان ما قسمت نشد.سهم من آنقدر زیاد بود که فرصت نکردم برای آخرین بار به تمامی نگاهت کنم.هیچ چیز به درستی پایان نیافت.پایانی که با یک نقطه بشود آن را بست و سراغ سطر بعدی رفت.من هنوز در سطرهای پیش جا مانده ام، با سهمم که زیاده بود ومن هی به مرور یک قطعه تکرار شدم.مثل نواری که می رود عقب تا از نو گوشش کنی.سهم من آنقدر زیاد بود که پیش از آنکه تمامش کنم سرد شد و روی دلم ماسید.نمی دانم…شاید برای تو این جدایی بوی نا گرفته است.شاید اصلا گذاشتی تا میان خرت و پرت هایت ته چمدان بماند و رهایش کردی تا همانجا فرسوده شود و برود زیر خاک ، چون تو خوب می دانی که بازگشت همه چیز به زمین است و حتی من هم روزی زیر خاک فراموشی خواهم خفت و تنها شاید آن روز باشد که خاطرت را از این همه مهر و موم دربیاورم و بگذارم تا آن هم با من پوسیده شود. ولی شک دارم.پوسیدن دستهای تو حتی در خاطره ، ممکن نیست.هیچ آهکی به روند تحلیلشان کمک نمی کند.نمی دانم کجا و کی و اصلا چگونه ولی تو جاودانه شده ای و من یقین دارم که روزی با دست های چروکیده ام حتی دست های تو را طلب خواهم کرد.دست هایی که خاطرشان کنار دندان هایم زیر خاک ، باقی خواهد ماند.می دانی ؟ من تو را با هیچ کس قسمت نکردم حتی با خودت. من تا آخرین ذره های سهمم را آهسته آهسته مکیدم.سهمی که از با تو بودن داشتم.مثل آب نباتی کنار دهانم با چشمان بسته آنقدر مکیدمش که تا مدت ها بعد رفتنت هنوز نمی دانستم رفته ای…و بعد ناگهان به خود آمدم و دیدم که جایی در وجودم درد می کند مثل حفره ای در دندان. یک جای خالی که در سرتاسرآنچه بودم تیر می کشید و تازه فهمیدم که رفته ای. با آنکه گفته بودی و من همیشه می دانستم مثل غده ای که می دانی بالاخره روزی یک جا سر باز می کند همیشه منتظرش بودم بارها و بارها و بارها ، پیش از خواب، تمام عضلاتم از وحشت ِ دیگر نبودنت گرفته بود زیرا که میان ما تنها اتفاق طبیعی ، جدایی می توانست باشد مثل گره ای کور که تنها راه باز کردنش بریدن است…آری ، بدین گونه بود که پایان گرفت. پایانی که از بریدن آغاز شد.