حاملگی ، مصیبت عُظمی !
By bandangoshty
سلام
من نه ماهه شدم . از نجوای تازه خبری نیست . هنوز آن سپیده دم کذایی زنده است با چمدان و مخلفات . دستت را بگذار روی شکمم ، می بینی؟ لگد می زند . چند روز است ویار کرده ام ، هی تقویم گاز می زنم ، بین خودمان باشد ، هربار هم بالا می آورم ، به گمانم به من نمی سازد ، هی به خودم می گویم احمق جان ! چه کار این ورق ها داری ؟ تاریخ انقضایشان لابد گذشته است … اما دست خودم نیست . آن اوایل می خواستم سقطش کنم برود پی کارش ، نشد که نشد . دیدم خدا قهرش می گیرد ، زبانم لال می زند اجاق کورمان می کند ، آن وقت دیگر من می مانم و من . گفتم همان که داده صبرش را هم می دهد . نه ماه به دل کشیدم و دندان گذاشتم سر جگر . شش کیلو اضافه کردم ، از ریخت افتادم ، هی دوست و رفیق و کار و ساز و ورزش و هزار زهرمار دیگر به حلق خودم کردم که ” بخور جان بگیر !” حالا دو روز پیش به خودم آمدم دیدم به ! نه ماهم تمام شد و از بچه خبری نیست .رفتم نجواگرافی . این طب جدید هم با این ادا اصولشان ! باز هم به قابله های قدیم . گفتند خاصیت دلتنگیست ، زمان می خواهد . چه می دانم به خدا ! .
دیگر خسته شده ام . پزشک خوب اگر پیدا کردی خبرم کن . هزینه اش را هم می پردازم ، تمام و کمال .سر سجاده دعایم کن …
بچه هایت را ببوس و قدرشان را بدان.
مانولیتای نجوا زده
This entry was posted on می 17, 2008 at 1:48 ب.ظ and is filed under Uncategorized. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.
می 21, 2008 در t 12:55 ب.ظ |
به به! آقا من بليط مي فروشم نمي دونم تو ي اتيقه رو از كجا گير اوردم!!!؟؟؟
) شوخي كردم خيلي خوب نوشتي مخصوصا با اينكه با صداي خودت شنيدم!!! آخه صدات و تو مغزم سمپل كردم! بازم دارم صدات مي شنوم!!! صداي خنده هاتُ (( آخه عشق مني نجوا ديونه! دلت مي خواد دلم پيشت بمونه؟!)) اينههه ديگههه عشقت ما رو شاعرم كرددد عسل طلااااا!!!
نباش دلتنگ عزيزكم… :*****