Archive for می, 2008
…….
می 24, 2008بیدارم نکن
حاملگی ، مصیبت عُظمی !
می 17, 2008سلام
من نه ماهه شدم . از نجوای تازه خبری نیست . هنوز آن سپیده دم کذایی زنده است با چمدان و مخلفات . دستت را بگذار روی شکمم ، می بینی؟ لگد می زند . چند روز است ویار کرده ام ، هی تقویم گاز می زنم ، بین خودمان باشد ، هربار هم بالا می آورم ، به گمانم به من نمی سازد ، هی به خودم می گویم احمق جان ! چه کار این ورق ها داری ؟ تاریخ انقضایشان لابد گذشته است … اما دست خودم نیست . آن اوایل می خواستم سقطش کنم برود پی کارش ، نشد که نشد . دیدم خدا قهرش می گیرد ، زبانم لال می زند اجاق کورمان می کند ، آن وقت دیگر من می مانم و من . گفتم همان که داده صبرش را هم می دهد . نه ماه به دل کشیدم و دندان گذاشتم سر جگر . شش کیلو اضافه کردم ، از ریخت افتادم ، هی دوست و رفیق و کار و ساز و ورزش و هزار زهرمار دیگر به حلق خودم کردم که ” بخور جان بگیر !” حالا دو روز پیش به خودم آمدم دیدم به ! نه ماهم تمام شد و از بچه خبری نیست .رفتم نجواگرافی . این طب جدید هم با این ادا اصولشان ! باز هم به قابله های قدیم . گفتند خاصیت دلتنگیست ، زمان می خواهد . چه می دانم به خدا ! .
دیگر خسته شده ام . پزشک خوب اگر پیدا کردی خبرم کن . هزینه اش را هم می پردازم ، تمام و کمال .سر سجاده دعایم کن …
بچه هایت را ببوس و قدرشان را بدان.
مانولیتای نجوا زده
تکراری
می 9, 2008نمی توانم گریه کنم
نه با دیدن عکسهایت
نه با ندیدنشان
و خدا می داند تا چه اندازه محتاج گریه ام …
برای جبران تنبلی ها و غیبت های مکرر و همچنین عدم دسترسی به تکنولوژی در طول هفته و البته به خاطر دل خودم ، دو تا پست رو یکجا میذارم . کسی حرفی داره ؟؟
می 3, 2008تکه ای فلز سرد در هیئت خداوندگار سرور
این بار اوست که از کسی زاده شده َست
هیچ کس نخواهد دانست
حتی آن زمان که از پارچه ی مخملی اش درآورم و بگذارمش روی میز
کسی نخواهد فهمید
که این معجزه ی دست های توست