باز هم تو
By bandangoshty
تو روزهای زیادی بودی
تو زیاد بودی
بیشتر از آنچه می خواستم و می پنداشتم
آن اندازه تا جهانی را کفایت باشد
و دنیای کوچک من را نیز
مبهوت می شدم از این همه بودنت
دست هایت را می گرفتم بی کلام
زیرا که کلام همیشه کم بود
کمتر از آنچه می خواستم و می پنداشتم
بعد از تو من دست های بسیاری را گرفتم
دست هایی که گاه سرشار از محبت بود
از استقامت ، از عاطفه
من اما هنوز نمی دانم در دست های تو چه بود که در این دست ها نیست
دیشب شبیه خیلی وقت ها گریه کردم
برای خیلی چیزها
برای آنچه نیستم و هستم
و … باز هم برای تو
اما نخواستم که برگردی
نمی خواهم
حتی تکرار لذت داشتنت را
من تنها می خواهم تماشا کنم
تمام آنچه را که گذشت
و اتصالش را به امروزی که دیگر فردا در پی اش نیست
من تمام فرداهایم را در امروز کُشته ام
من خوابیده ام
و هیچ بذری زیر خاک نمی کنم برای فصل درو
من تنها تماشا می کنم
تماشا می کنم
برای فرار از هجوم این همه فکر ، این همه حرف
برای فرار از خودم ، از فردا ، از زمان
از تلنبار نخوانده ها و نیمه مانده ها
از ناکرده های رو به خروار
از جا ماندن از خودم…
تماشا می کنم
تو را که روزهای زیادی بوده ای
بیشتر از تمام زندگی ام
و کمتر از آنچه می خواستم و می پنداشتم
این ورودی در آوریل 23, 2008 در 8:31 ب.ظ و تحت دستههای Uncategorized فرستاده شده. شما میتوانید هرگونه جواب به این ورودی را از طریق خوراک RSS 2.0 دنبال کنید.
شما میتوانید پاسخی بدهید، یا از وبگاه خود دنبالک بگذارید.
آوریل 24, 2008 در t 10:56 ق.ظ |
اي مانوليت غمگين،غمگين كله قندي!/بخند حالا عزيزم اگه نخندي تو منگي!
دل جونور باهاته ،چشاش بارون مي باره/مي خواد پيشت بمونه، باهات نداره جنگي!
اي مانوليت غمگين، نشين حالا تو سنگين/جونور مياد پيش تو با باد كنكِ رنگي!
آوریل 24, 2008 در t 12:08 ب.ظ |
ایـــــــنو ولش کن بابا! کتک میخوادش حالا!
هرچی که نازش کنی لبهاش نمیره بالا
باز اون گریه میکنه میگی نه؟ ببین: یوها هــــــــــــا! >:)
آوریل 24, 2008 در t 2:59 ب.ظ |
نه، نگو ننه اينجا/ گِريَش مي گيره والا
آبجيِ ناز منه/ عشق منه به خدا!…
ژوئن 10, 2008 در t 4:23 ب.ظ |
najvaaaaaaa bazi vaghta behet hasudim mishe.