Archive for آوریل, 2008

باز هم تو

آوریل 23, 2008

تو روزهای زیادی بودی
تو زیاد بودی
بیشتر از آنچه می خواستم و می پنداشتم
آن اندازه تا جهانی را کفایت باشد
و دنیای کوچک من را نیز
مبهوت می شدم از این همه بودنت
دست هایت را می گرفتم بی کلام
زیرا که کلام همیشه کم بود
کمتر از آنچه می خواستم و می پنداشتم
بعد از تو من دست های بسیاری را گرفتم
دست هایی که گاه سرشار از محبت بود
از استقامت ، از عاطفه
من اما هنوز نمی دانم در دست های تو چه بود که در این دست ها نیست
دیشب شبیه خیلی وقت ها گریه کردم
برای خیلی چیزها
برای آنچه نیستم و هستم
و … باز هم برای تو
اما نخواستم که برگردی
نمی خواهم
حتی تکرار لذت داشتنت را
من تنها می خواهم تماشا کنم
تمام آنچه را که گذشت
و اتصالش را به امروزی که دیگر فردا در پی اش نیست
من تمام فرداهایم را در امروز کُشته ام
من خوابیده ام
و هیچ بذری زیر خاک نمی کنم برای فصل درو
من تنها تماشا می کنم
تماشا می کنم
برای فرار از هجوم این همه فکر ، این همه حرف
برای فرار از خودم ، از فردا ، از زمان
از تلنبار نخوانده ها و نیمه مانده ها
از ناکرده های رو به خروار
از جا ماندن از خودم…
 تماشا می کنم
تو را که روزهای زیادی بوده ای
بیشتر از تمام زندگی ام
و کمتر از آنچه می خواستم و می پنداشتم

 

مامان من بی نظیره !

آوریل 4, 2008

مامان من بی نظیره ! باور نمی کنی ولی این عین حقیقته ! هرکس  این تپل مپلو دیده باشه حرفمو تصدیق می کنه اما تا باش زندگی نکنی نمی فهمی چی می گم . برای شناخت بیشتر فقط چند نمونه ی مختصر و مفید از عجایب این زن برات میگم :
مامان من قوانین خاص خودش رو داره . مهم نیست که این قوانین با معیارهای معمول جامعه جوردر میاد یا نه .مهم اینه که اونها خیلی خیلی پیشترها ، یعنی تقریبا زمانی که مامانم مامان شد ، وضع شده َن . پس هیچ شکی در اونها جایز نیست . خب ، شما که انتظار ندارین مامان من به بی خیالی خدا باشه که از خیر رستگاری بنده هاش می گذره و اعلام می کنه :  ” لا اکراه فی الدین “ ؟ هه ! نخیر ! لابد خداوند مهربان به بنده هاش اندکی امیدوار بوده  ولی مامان من به بچه هاش نه . معلومه که نه ! بچه که قدرت فکر نداره پس چشمش نابینا ، دنده َش منعطف ، اشتباهِ اضافی می کنه بخواد تصمیم بگیره . اون هم وقتی منطق مامانش مو به تن افلاطون ها و ارسطوها صاف می کنه ! شرط می بندم اگه مامانم قرار بود یه کتاب آسمانی برای کوچولوهای زمینیش بنویسه حتما با این آیه شروع می کرد : ” ای کودکانی که به دنیا آمده اید ، کلا همین است که هست . ” در واقع من و خواهرام این متن نا نوشته رو همیشه از چشمهای مادرمون خوندیم . درسته که خیلی با استعداد نیستیم ولی ارتباطات چشمیمون به شدت قابل تحسینه . ما گاهی موقع اختلاط با صدای بلند ، چیزهایی رو توی چشمهای هم می خونیم که گاهی منجر به پشیمونی میشه . بگذریم … پس قانون اول خونه : حرف حرف ِ مامان جونه ! و این یعنی :
- مامان ، میشه لطفا …
- نه !
و تو می ری پی کارت ! چرا بی چرا ! ابهت این ” نه”  اون قدر باید تحت تاثیرقرارت بده که بدون حرف اضافی ، سرتو بندازی پایین بری و حتی توی خلوت خودت فکر نکنی که ” من که هنوز چیزی نگفته بودم ! ”  و خدای نکرده ، زبونم لال ، نری توی اتاقت در رو ببندی یا گریه کنی . چون لوسی از اون جرم های نا بخشودنیه .

قانون دوم خونه : هیچ حکمی ثابت نمی مونه . و این یعنی چی ؟ یعنی ممکنه که شما ده مرتبه مورد عنایت واقع شده و اجازه پیدا کرده باشی که شب خونه ی دوست قدیمیت بمونی . اما این اصلا دلیل نمیشه که اون قدر بی جنبه باشی که خیال کنی همیشه می تونی این کارو بکنی . چون به محض اینکه این خیال پلید از ذهنت عبور کرده و در کلامت منعکس بشه ، یک جواب بسیار دندان شکن خواهی شنید :
- نه !تو که می دونی این موضوع با اصول فکری من هماهنگ نیست اصلا برای چی می پرسی ؟ من همیشه گفته َم : دختر باید فقط توی تخت خودش خوابش ببره ! 
- ولی مامان جون ، ده مرتبه ی پیش بنده جسارتا توی تخت دوستم خوابم برد و ایرادی نداشت .
- حالا این دفعه میگم نه !
و اینجاست که آیه ی اول کتاب مادرم ، خودش رو از پشت این جمله ی ساده بیان می کنه : ” همینه که هست “!
خب…ایرادی هم نداره . فقط مسئله یه کم گیج کننده َست که آقا ، اگه چیزی بده که همیشه بده ، اگه نیست … بله ! این پیچیدگی هم جزء لاینفک هر قانونیه .  فقط در ادامه ی قانون ِ ” دختر باید …”  ِ مادرم ، به گمونم موقع ازدواج باید تخت خودمونو کول کنیم ببریم خونه ی بخت و از داماد محترم خواهش کنیم که تختشونو از خونه بیارن و بذارن کنار تخت ما . اگه هم شک و شبه ای ایجاد شد می تونیم این طوری توضیح بدیم که : ” نمی خوام فکر کنی که تو رو از دوران شیرین تجرد جدا کردم عزیزم ” یا یه کم هنری تر : ” همه که نباید یک شکل زندگی کنن . اه اه ! این تخت دو نفره هم دیگه خیلی چیپ شده “

قانون سوم خونه : بچه فقط بلای جونه . و از قدیم میگن رفع بلا باید کرد ! اینو که دیگه همه می دونن .

و اما از قوانین که بگذریم …بخش عاطفی ماجرا :
 می ری که مامانو ببوسی . چند حالت ممکنه اتفاق بیفته :
1- مامان استقبال می کنه ولی یه کم عاطفی تر و شدیدتراز تو : تا سر حد مرگ فشارت می ده و برای حسن ختام بازو یا لپتو گاز می گیره ، یه جوری که تا چند روز اثر این محبت ذق ذق می کنه .
2- تا نزدیک می شی یهو نگهت میداره ، چند بار به چپ و راست چرخت می ده و بعد اگه بچه ی مامان من باشی خیلی سریع منتظر شنیدن چنین عباراتی خواهی بود : “وا ! دماغت تازگیا کج شده “ یا ” خدا مرگم بده ! تو چرا انقدر چاق شدی ؟ پاهاتو دیدی؟ ” یا “تو رو خدا رنگ و روشو نگا کن ! راس میگن بچه ی اول مال کلاغه ” یا “ زیر چشمات گود افتاده . عجیبه ! هیچ کدومتون به من نرفتین ! ” یا ” میمونچی ِ من ! زشتوک ! پشتت قشنگ غوز شده رفته ها ” و … که نهایتا میشه یه تیر و دو نشون : هم از نظر عاطفی اغنا می شی هم از لحاظ اعتماد به نفس !
3- مامان اصلا استقبال نمی کنه ، نگاتم نمی کنه ، به تلویزیون خیره میشه و تو می فهمی یکی از قوانین رو زیر پا گذاشتی در بیست و چهار ساعت اخیر.

4- قبل از اینکه بری جلو ، از دور می بینتت و میگه : ” آخ مامان ! خوب شد اومدی . بیا این دو تا استکانو ببر بشور ،  یه لیوان چای به من بده ، زیر گازم کم کن ، اون غذا رو هم که گذاشتم تو ظرف ببر پایین واسه گربه ها  …”

بخش ارتباطات مفید :
- آخر یاد من ندادی چه جوری میشه اس ام اس داد !
- مامان جون ، با این دفعه میشه بار سی و شیشم ، ببین ، این دکمه …
و این داستان بارها و بارها با همین مکالمات تکرار میشه.

وقتی مامان می خواد که کاری انجام بشه :
در دقیقه اونقدر حرفشو تکرار می کنه تا بشه ! یعنی : ” اینو از اینجا بردار ، اینو از اینجا

بردار ، اینو از اینجا بردار … ” اعتراف می کنم که هرگز نتونستم به مهارت مامانم روی ساز کرشندو کنم (یه تریپ افه ی تخصصی : کرشندو در موسیقی یعنی کم کم بالا بردن صدا )  اون قدر میگه که اگه به حالت اغما افتاده باشی روی صندلی چرخدار ، ترجیح میدی بی خیال مردن شی و کاری رو که مادرت می خواد انجام بدی .

حاضرم قسم بخورم که اگه مسابقه ای با عنوان مهمانداری تشکیل میشد ، مامان من با اختلاف فاحشی نسبت به نفر دوم ، اول میشد . میگی نه ؟ من آدرس میدم بهت ، هر ساعتی از شبانه روز ، تعطیل ، غیر تعطیل ، سر زده بیا خونه مون . اگه مهمون نداشتیم تو راس می گی ! مهمون حداقل یک نفر (حداکثر نداره ) ، غذا بیست جور !

هیچ وقت طرف کنترل تلویون نرو ، چون حتی وقتی برفک نشون می ده مامان معتقده که ” دارم
دنبال می کنم “

خب…کف کردم اینقدر حرف زدم ، شاید بعدا بازم گفتم ولی باور کن که اینها فقط قطره ای از اقیانوس جاری در منزل ماست . و اینجاست که می گن : به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقیست .