Archive for آوریل, 2008
باز هم تو
آوریل 23, 2008تو روزهای زیادی بودی
مامان من بی نظیره !
آوریل 4, 2008مامان من بی نظیره ! باور نمی کنی ولی این عین حقیقته ! هرکس این تپل مپلو دیده باشه حرفمو تصدیق می کنه اما تا باش زندگی نکنی نمی فهمی چی می گم . برای شناخت بیشتر فقط چند نمونه ی مختصر و مفید از عجایب این زن برات میگم :
مامان من قوانین خاص خودش رو داره . مهم نیست که این قوانین با معیارهای معمول جامعه جوردر میاد یا نه .مهم اینه که اونها خیلی خیلی پیشترها ، یعنی تقریبا زمانی که مامانم مامان شد ، وضع شده َن . پس هیچ شکی در اونها جایز نیست . خب ، شما که انتظار ندارین مامان من به بی خیالی خدا باشه که از خیر رستگاری بنده هاش می گذره و اعلام می کنه : ” لا اکراه فی الدین “ ؟ هه ! نخیر ! لابد خداوند مهربان به بنده هاش اندکی امیدوار بوده ولی مامان من به بچه هاش نه . معلومه که نه ! بچه که قدرت فکر نداره پس چشمش نابینا ، دنده َش منعطف ، اشتباهِ اضافی می کنه بخواد تصمیم بگیره . اون هم وقتی منطق مامانش مو به تن افلاطون ها و ارسطوها صاف می کنه ! شرط می بندم اگه مامانم قرار بود یه کتاب آسمانی برای کوچولوهای زمینیش بنویسه حتما با این آیه شروع می کرد : ” ای کودکانی که به دنیا آمده اید ، کلا همین است که هست . ” در واقع من و خواهرام این متن نا نوشته رو همیشه از چشمهای مادرمون خوندیم . درسته که خیلی با استعداد نیستیم ولی ارتباطات چشمیمون به شدت قابل تحسینه . ما گاهی موقع اختلاط با صدای بلند ، چیزهایی رو توی چشمهای هم می خونیم که گاهی منجر به پشیمونی میشه . بگذریم … پس قانون اول خونه : حرف حرف ِ مامان جونه ! و این یعنی :
- مامان ، میشه لطفا …
- نه !
و تو می ری پی کارت ! چرا بی چرا ! ابهت این ” نه” اون قدر باید تحت تاثیرقرارت بده که بدون حرف اضافی ، سرتو بندازی پایین بری و حتی توی خلوت خودت فکر نکنی که ” من که هنوز چیزی نگفته بودم ! ” و خدای نکرده ، زبونم لال ، نری توی اتاقت در رو ببندی یا گریه کنی . چون لوسی از اون جرم های نا بخشودنیه .
قانون دوم خونه : هیچ حکمی ثابت نمی مونه . و این یعنی چی ؟ یعنی ممکنه که شما ده مرتبه مورد عنایت واقع شده و اجازه پیدا کرده باشی که شب خونه ی دوست قدیمیت بمونی . اما این اصلا دلیل نمیشه که اون قدر بی جنبه باشی که خیال کنی همیشه می تونی این کارو بکنی . چون به محض اینکه این خیال پلید از ذهنت عبور کرده و در کلامت منعکس بشه ، یک جواب بسیار دندان شکن خواهی شنید :
- نه !تو که می دونی این موضوع با اصول فکری من هماهنگ نیست اصلا برای چی می پرسی ؟ من همیشه گفته َم : دختر باید فقط توی تخت خودش خوابش ببره !
- ولی مامان جون ، ده مرتبه ی پیش بنده جسارتا توی تخت دوستم خوابم برد و ایرادی نداشت .
- حالا این دفعه میگم نه !
و اینجاست که آیه ی اول کتاب مادرم ، خودش رو از پشت این جمله ی ساده بیان می کنه : ” همینه که هست “!
خب…ایرادی هم نداره . فقط مسئله یه کم گیج کننده َست که آقا ، اگه چیزی بده که همیشه بده ، اگه نیست … بله ! این پیچیدگی هم جزء لاینفک هر قانونیه . فقط در ادامه ی قانون ِ ” دختر باید …” ِ مادرم ، به گمونم موقع ازدواج باید تخت خودمونو کول کنیم ببریم خونه ی بخت و از داماد محترم خواهش کنیم که تختشونو از خونه بیارن و بذارن کنار تخت ما . اگه هم شک و شبه ای ایجاد شد می تونیم این طوری توضیح بدیم که : ” نمی خوام فکر کنی که تو رو از دوران شیرین تجرد جدا کردم عزیزم ” یا یه کم هنری تر : ” همه که نباید یک شکل زندگی کنن . اه اه ! این تخت دو نفره هم دیگه خیلی چیپ شده “
قانون سوم خونه : بچه فقط بلای جونه . و از قدیم میگن رفع بلا باید کرد ! اینو که دیگه همه می دونن .
و اما از قوانین که بگذریم …بخش عاطفی ماجرا :
می ری که مامانو ببوسی . چند حالت ممکنه اتفاق بیفته :
1- مامان استقبال می کنه ولی یه کم عاطفی تر و شدیدتراز تو : تا سر حد مرگ فشارت می ده و برای حسن ختام بازو یا لپتو گاز می گیره ، یه جوری که تا چند روز اثر این محبت ذق ذق می کنه .
2- تا نزدیک می شی یهو نگهت میداره ، چند بار به چپ و راست چرخت می ده و بعد اگه بچه ی مامان من باشی خیلی سریع منتظر شنیدن چنین عباراتی خواهی بود : “وا ! دماغت تازگیا کج شده “ یا ” خدا مرگم بده ! تو چرا انقدر چاق شدی ؟ پاهاتو دیدی؟ ” یا “تو رو خدا رنگ و روشو نگا کن ! راس میگن بچه ی اول مال کلاغه ” یا “ زیر چشمات گود افتاده . عجیبه ! هیچ کدومتون به من نرفتین ! ” یا ” میمونچی ِ من ! زشتوک ! پشتت قشنگ غوز شده رفته ها ” و … که نهایتا میشه یه تیر و دو نشون : هم از نظر عاطفی اغنا می شی هم از لحاظ اعتماد به نفس !
3- مامان اصلا استقبال نمی کنه ، نگاتم نمی کنه ، به تلویزیون خیره میشه و تو می فهمی یکی از قوانین رو زیر پا گذاشتی در بیست و چهار ساعت اخیر.
4- قبل از اینکه بری جلو ، از دور می بینتت و میگه : ” آخ مامان ! خوب شد اومدی . بیا این دو تا استکانو ببر بشور ، یه لیوان چای به من بده ، زیر گازم کم کن ، اون غذا رو هم که گذاشتم تو ظرف ببر پایین واسه گربه ها …”
بخش ارتباطات مفید :
- آخر یاد من ندادی چه جوری میشه اس ام اس داد !
- مامان جون ، با این دفعه میشه بار سی و شیشم ، ببین ، این دکمه …
و این داستان بارها و بارها با همین مکالمات تکرار میشه.
وقتی مامان می خواد که کاری انجام بشه :
در دقیقه اونقدر حرفشو تکرار می کنه تا بشه ! یعنی : ” اینو از اینجا بردار ، اینو از اینجا
بردار ، اینو از اینجا بردار … ” اعتراف می کنم که هرگز نتونستم به مهارت مامانم روی ساز کرشندو کنم (یه تریپ افه ی تخصصی : کرشندو در موسیقی یعنی کم کم بالا بردن صدا ) اون قدر میگه که اگه به حالت اغما افتاده باشی روی صندلی چرخدار ، ترجیح میدی بی خیال مردن شی و کاری رو که مادرت می خواد انجام بدی .
حاضرم قسم بخورم که اگه مسابقه ای با عنوان مهمانداری تشکیل میشد ، مامان من با اختلاف فاحشی نسبت به نفر دوم ، اول میشد . میگی نه ؟ من آدرس میدم بهت ، هر ساعتی از شبانه روز ، تعطیل ، غیر تعطیل ، سر زده بیا خونه مون . اگه مهمون نداشتیم تو راس می گی ! مهمون حداقل یک نفر (حداکثر نداره ) ، غذا بیست جور !
هیچ وقت طرف کنترل تلویون نرو ، چون حتی وقتی برفک نشون می ده مامان معتقده که ” دارم
دنبال می کنم “
خب…کف کردم اینقدر حرف زدم ، شاید بعدا بازم گفتم ولی باور کن که اینها فقط قطره ای از اقیانوس جاری در منزل ماست . و اینجاست که می گن : به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقیست .