حوصله ی نوشتنم نیست
بهار دارد می رسد
در من اما هیچ چیز تازه ای جوانه نمی زند
دیگر حتی بازگشت تو دری به رویم نخواهد گشود
به روی باغم و یا حتی زمینی هموار برای قدم زدن
هرجا که هستی بمان ، با هرکه هستی
من هنوز به فصل میوه دادن نرسیده ام
این دو روز هم خواهد گذشت
و از بهار تنها واژه ای خالی به من خواهد رسید
تبریکی شبیه سال های پیش
عید دیدنی های مکرر با شکم های پر از شیرینی های تلخ
و صدای دهل خانه ی ما که از دور خوش است
بهار دارد می رسد
و من میان خروار ِ خاطره تکانی ِ نیمه تمام ،
جایی برای چیدن هفت سینم نیست
من سفره ام را پیشترها چیده ام
گاه با سخن ، گاه با سکوت
گاه با سرسام لاعلاج یک سردرد
گاهی با سرگیجه ی جنون
گاه با سرفه هایی که خاطره بالا می آورد
و گهگاه با سازم اگر صدایی می داد …
بهار دارد می رسد
و من حوصله ی نوشتنم نیست
حوصله ی عید مبارکی ها و دست روبوسی ها
حوصله ی روزهای لَخت ِ بی کار
و حوصله ی خودم حتی
می خواهم بخوابم
می خواهم خرس ها که از خواب زمستانیشان برخاستند
من به خواب بهارانه ای بروم
با تخم مرغ های رنگی
و حوضی پر از ماهی های بی هراس از مردن در تُنگ های تَنگ
با سمنوی خانگی و دست های خانگی
با سیزده های به در شده و هفت های سبز
با تق تق سکه های مبادا در قلک سفال
با یک لیوان چای و فراموشی بسیار…
بهار دارد می رسد
اما شیپور سال نو را بگو امسال آهسته تر بزنند
می خواهم بخوابم ، بیدارم نکن