Archive for فوریه, 2008

سه قدم تا نه ماهگی

فوریه 16, 2008

سه سی روز دیگر مانده تا نه ماهه شوم

تا بار ِ نبودنت را زمین بگذارم

و نجوای تازه ای به دنیا بیاورم

من دوباره گریه کردم

فوریه 14, 2008

این بازی با تقویم چه فایده ؟
هی نشستن و ورق زدن که سال پیش در چنین شبی…
در چنین ساعتی از فلان روز پائیز…
چه فایده ؟
تو رفته ای و نیستی تا زمان را از مچم باز کنی
یادت هست ساعت را به دست راستم می بستم ؟
دیروز روی زمستان زمین خوردم یا شاید زمین من را خورد
آمدم خانه سر تا پا گِل ، با دست های زخمی و زانوهای کبود
زیر آب داغ ، رو به آئینه ی بخار گرفته ایستادم
دستم را آوردم جلو که ” ببین “
و تو از زمستان ِ پیش آمدی
در آینه ایستادی و گفتی :” باز حواست پرت آسمان بود ؟ چه می خواهی از جان این ابرها ؟”
لب ورچیدم ، باز کودک پنج ساله ام رو کرده بود
دستم را گرفتی ، بوسیدیش
که یعنی : بس است ! فدای آن اشک ِ لب ِ آستینت ! دلم می ترکد
بعد از آن درد رفته بود و زمستان ِ یخ زده و کفش های لیز
و تو … رفته بودی
حالا من امشب دوباره دارم تقویم کهنه را ورق می زنم
و می بینمت که در فلان روز ِ مرداد ، موهایت را شانه می کنی
و در شبی از اردیبهشت ، کنار من خوابیده ای
و نوروز را کنار هفت سین هفت نشده ایستاده ای …
می بینمت که در تمام صفحه های خالی دیروزهایم ثبت شده ای
می بینمت که هنوز هستی
حتی در ورق هایی که کنده َمشان
حتی در نشانه ی قرمز جمعه ها و روزهای تعطیل
در تمام ولادت ها و مرگ و میرهای زیاد
هنوز ایستاده ای نگاهم می کنی
بی آنکه تقویم از دستم بگیری
یا زمان را از مچم باز کنی
راستی من هنوز هم ساعتم را به دست راست می بندم

من بغل می خوام

فوریه 10, 2008

دلم بغل می خواد . یه بغل گنده . به گندگی تنه ی درخت توتم . یا حتی گنده تر . اندازه ی فضای بین دو تا دستام وقتی می پرسیدن “بابا رو چقدر دوست داری؟ ” و من اون قدر دستامو باز می کردم که از پشت به هم می رسیدن . یه بغل گنده می خوام که برم توش و حالا حالاها بمونم . و هی نترسم که الان تموم میشه . و هی تو دلم نگم “وای الان می ره ” و هی نپرسم “می خوای بری ؟” یه بغل که هیچی نگه به من و من هیچی نگم بهش ولی انگار که داریم با هم حرف می زنیم ، یه موقع هایی الکی بزنیم زیر گریه و یه وقت هایی هرهر بلند بلند بخندیم . یه بغل گنده می خوام که دستاشو سفت بپیچه دورم . یه جوری که انگار می تونه دستاشو سه دور دیگه َم دورم بپیچه و تموم نشه . مثل اون کاراگاهه که اسمش “گجد” بود یا “گجت” که می تونست دستاشو با یه دگمه اون قدر دراز کنه که اگه همون لحظه یه نفر مثل من دلش بغل خواست ، بیست دور دورش بپیچه . ولی من دلم بغل گجدی یا گجتی نمی خواد ، چون اون فلزی و سفته ، اصلا به درد نمی خوره . من دلم یه بغل نرم می خواد . مثل بازوهای مامانم که خیلی تپله و وقتی بهشون دست می زنی مثل بالش فرو میرن . آره ، دلم یه بغل گنده ی نرم می خواد که روی دستش ساعت نبسته باشه . اون وقت من بتونم یه هفته ، یه ماه ، یه سال ، یه قرن توش بمونم و هیچ کدوممون ندونیم ساعت چنده . که اگه هوا تاریک روشن بود ندونیم شب داره روز میشه یا روز داره شب ! این جوری من می تونم سر فرصت نفسای بلند بکشم که شکمم هی بیاد جلوی جلو و بره عقب عقب . اون وقت بزنم زیر گریه همین طور بیخودی . جای همه ی روزایی که گریه تو دلم موند . جای همه ی وقتایی که نخواستم یه دختر بچه ی لوس باشم و اون چیز سفت وسط گلوم رو به زور فرستادم پایین . جای همه ی وقتایی که استارت یه گریه ی اساسی رو زدم و یکی همون موقع از راه رسیده و گفته “تمومش کن! ” یا ” نه…نه…گریه نکن” آره … یه عالمه گریه کنم . شاید اولش یاد چند تا چیز غم انگیز بیفتم . انگار که ذهنم داره می گرده تا یه بهانه ی درست حسابی پیدا کنه که موجودات خیالی نشینن پشت سرم بگن ” خوشی زده زیر دلش ! این دختره چه مرگشه ؟!!” ولی بعدش میگم ” بی خیال همه ی موجودات خیالی احمق ! ” و دیگه دنبال بهانه َم نمی گردم و بیخودی گریه می کنم . بعد کم کم خوشم میاد از حرکت اشک روی لپام . از پر شدن مرتب چشمام از یه مشت آب و خالی شدنشون با هر پلک . از گه گدار گیر کردنشون جلوی دید آدم وقتی حاضر نیستن پایین بیان . از سر خوردنشون توی دهنم . از ماسیدنشون روی صورتم . از قرمز شدن نوک دماغم و شبیه دلقک شدنم … دلم یه بغل گنده ی نرم می خواد که توش بتونم با گریه َم کیف کنم ، با اشکام ، با هق هقم ، با چونه َم که می لرزه ، با ریتم تنفسم که تغییر می کنه ، با اون حس مازوخیستی عجیب غریب ! اون وقت خوب که گریه هامو کردم می تونم چشامو ببندم و بخوابم . بی اینکه دقیقا بخوابم یا خواب ببینم : از اون خوابای الکی که آدم می بینه وسط یه جمعیتی لباس تنش نیست یا با پیرهن خواب رفته مهمونی یا امتحان داشته و نمی دونسته و داره از استرس می میره … بدون هیچ کدوم اینا . فقط آروم نفس بکشم و بعد حس کنم دارم الکی می خندم . یا یه چیزی شبیه خنده رو صورتمه ، یه حس خنده آور ! یه ذوق ، یه شادی شبیه وقتی که می دونی آخر هفته یه جای خوب دعوتی ، یا مثل شبایی که قراره فرداش بری سفر و کنار چمدونت نشستی و داری فکر می کنی اون بلوز قرمزتو ببری یا نه و آخرش میگی ” حالا همین یه دونه اضافیه؟!” و برش می داری و لبخند می زنی که بالاخره خودتو از یه تردید وحشتناک نجات دادی . یا مثل وقتایی که سر کلاس داری از بی مزه ترین و مسخره ترین حرفی که بغل دستیت زده می ترکی و جلوی خوتو می گیری که اون “پپپپخخخخ” وحشتناک از دهنت بیرون نپره . مثل وقتایی که تپق می زنی یا لیز می خوری و پخش زمین میشی و خودت بیشتر از بقیه به خودت می خندی . مثل وقتایی که گوینده ی رادیو اون قدر حرف مفت می زنه که دیگه نمی تونی نخندی و آخرش مجبوری روتو بکنی به پنجره که مسافرای دیگه فکر نکنن دیوونه ای . مثل وقتایی که وسط گل فرش اون قدر دور خودت می چرخی و می چرخی که تا دو ساعت بعد ایستادنت هنوز همه ی وسایل خونه دارن دور کله َت می چرخن … دلم یه بغل گنده ی نرم می خواد . یه بغل گنده ی نرم که دلش یه بغل کوچولو بخواد . یه بغل کوچولوی نرم .