Archive for ژانویه, 2008

مانولیتای کرسی نشین

ژانویه 29, 2008

دیشب بابام خوشحال و شاد و خندون ، عضو جدید خونه رو به ما معرفی کرد : خواب آور برقی  . نمی دونم چقدر در مورد خواب آورها اطلاعات دارین . خواب آورها چند گروهن ، اولیش قرصها که خب تکلیفشون معلومه ، به طور معمول داروهایی که سه حرف آخرشون “پام” ِ خاصیت خواب آورندگی دارن . دسته ی بعدی کتابها هستنن که با توجه به درسی بودن یا نبودنشون تاثیرات بیشتر یا کمتر می ذارن . گروه سوم مشتقات ماست هستن و غذاهای چرب و چیلی مثل آب گوشت . گروه چهارم وسایل نقلیه ی موتوری از قبیل خودروهای کوچیک ، بزرگ و خیلی بزرگ که باز هم به تناسب ” تکون بر ثانیه ” اشون دوزهای متفاوتی دارن . به علت محدودیت زمان و همچنین احتمالات جانبی در جهت تشویق مخاطب به خواب زود هنگام از معرفی دیگر گروه ها پرهیز کرده و به بررسی دسته ای می پردازم که مربوط به داستان خودمه : خواب آور برقی که در گذشته به “کرسی” معروف بوده و به خاطر عوارض وحشتناک جانبی روی میزان کارآمد ملت شریف و پر تلاش ایران ، کم کم منسوخ و از اماکن عمومی و چهار دیواری های مثلا اختیاری جمع آوری شد . طبق آخرین تحقیقات صورت گرفته در دهه ی اول بعد از انقلاب ، این عوارض وحشتناک شامل موارد ذیل بودند :
1- رخوت زدگی تا سر حد مرگ
2- گرد آمدن اعضای گرم خانواده در یک نقطه ی مشخص و ایجاد تنش بین اعضا به علت صمیمیت بیش از اندازه
3- افزایش بی کاری در سطح وسیعی از کشور
4- افزایش فقر در قشر فقیر بی کرسی که قشر کرسی نشین بی درد برای کمک به اونها از زیر کرسی هاشون تکون نمی خوردن
5- ایجاد شغل های کاذب در جهت رفع چاقی و آب کردن شکم هایی که زیر کرسی گیر کرده بودن
6- رفتن پول اضافی به جیب جامع ی پزشکی جهت درمان زخم بستر
و نهایتا
7- نزول تدریجی فرهنگ مردم کورش-تبار متمدن به هرج و مرج انسان نماهای یک لا قبای غرب زده
و اما برمی گردیم به اول داستان ، به لحظه ای که پدر با لب خندون تک تک اعضای پراکنده ی خانواده رو به شیوه ی حضرت ابراهیم در آزمایش معاد ، گرد هم میاره . خواهرم که از من هم نزده برقص تره و خودش به شخصه یکی از دسته خواب آورهای ذی حیاته ، چشمهاش برق زد : کرسیییییی ! و در لحظه خزید زیرش . ولی من ایستاده بودم و سعی می کردم تصویر تمام داستان های ترسناکی که از بچگی راجع به کرسی و کرسی گرفتگی و خفگی تو خواب شنیده بودم با لبخند پایدار خواهرم تطابق بدم . اگه قراره خفه بشیم و بمیریم چرا هیچ کس عین خیالش نیست ؟ این موضوع رو یه کم واضح تر به زبون آوردم : ” من از کرسی می ترسم ” ولی پدر و بقیه برام توضیح دادن که :” نه ! دیوانه ! این مال اون روزا بود ، این برقیه احمق ! ” و بالاخره راضیم کردن که پامو ببرم زیر اون غول با نور قرمزش که آدمو یاد فیلم ترسناکها مینداخت . آخرشم طاقت نیاوردم و زود پریدم بیرون . صبح که شد به زور خودمو از تخت کندم که :” آفرین مانولیتا ! پاشو برس به زندگیت ” و موقع شستن چشمای پف کرده َم نگاه تحسین آمیزی توی آینه به خودم انداختم یعنی ” احسنت ! تو خواب رو شکست دادی  ” ولی آدمیزاد موجود شگرفیست . اگه قرار بود ته این داستان مانولیتا متنبه شده باشه که اصلا مزه نداشت ! بله ، مانولیتا که احساس پیروزی می کرد از اتاقش بیرون اومد . هیچ کس خونه نبود . پس به خودش گفت : ” امروز روز مقابله با ضعفاته . کرسی که ترس نداره . ثابت کن که چقدر با شهامتی .” پس مانولیتا ، این دختر خودشکن بر ترسش غلبه کرد و در حالیکه توی خونه تنهای تنها بود ، خزید زیر کرسی . خب ، در واقع توصیف این بخش در کلام نمی گنجه . نمی تونم بگم چه حس عجیبیه وقتی که پاهات زیر یه لحاف گنده ی گرم باشه و گوشت به آهنگ “شد خزان ” . برای اولین بار بی هیچ گوشزدی از جانب والد نکوهشگر درونم چشمامو بستم و خوابیدم . حس کردم نود سالمه . هر وظیفه ای به عهده َم بوده انجام دادم . واسه پسرام زن گرفتم و دختر آخری رو هم شوهر دادم . همشون به سر و سامون رسیدن . نوه هام مدرسه میرن ، حتی یکیشون آمریکاست که سالی یه بار بهم سر می زنه . هیچ کاری روی دوشم نیست چون دیگه سن و سالی ازم گذشته . انگار که تنها وظیفه َم خواب بود ، یه خواب راحت . دیگه حتی غمم نبود که کرسی بگیرَتم و بمیرم . من جوونی هامو کرده بودم ، با رفقای قدیمی ، با آهنگای قمر ملوک وزیری و بدیع زاده . با شوهری که سایه ی سر من و بچه ها بوده ، با یه عالم خاطره از اندرونی و حوض و تاقچه …
بله و بدین سان مانولیتا با تمام این فکرای قشنگ به خواب رفت …
قصه ی ما به سر رسید ، کلاغه به خونه َش نرسید         

          

هییییییییییییسسسسسس ، نجوا کوچولو خوابیده

ژانویه 25, 2008

امشب نجوا کوچولو دلش واسه تو تنگ شد . اشکهای درشتش روی صورتم غلتید و شیشه ی عینکموکثیف کرد . تمام خوراکیهای یخچالو نشونش دادم ، عروسکهاشو و اون جعبه مدادرنگی که خیلی دوسش داره ، ولی هق هقش بند نمیومد . بغلش کردم بردمش جلوی کمد ، اون دامن چین چینی کوتاهشو آوردم که تنش کنم ، یه لحظه ذل زد به من و چین چینهای دامنش ، دماغشو بالا کشید و چند بار فین فین کرد . بعد دامنو از دستم گرفت پرتش کرد کنار ، بازوهاشو دور گردنم سفت حلقه کرد ، دوباره زد زیر گریه . بردمش کنار پنجره ، گفتم :”واااای ، جوجو رو نگاه کن ! ” ولی نگاش که کردم لب ورچیده بود و چونه َش می لرزید . وقتی مردمکهای غرق اشکشو از پشت اون مژه های خیس به هم چسبیده دیدم و نبض تندشو توی اون نفسهای بریده بریده حس کردم ، فهمیدم راستی راستی دلش تنگه . کش دم موشیهاشو باز کردم و اون قدر دست کشیدم تو موهاش تا خوابش برد. بردم گذاشتمش توی تخت و آروم شستشو از دهنش کشیدم بیرون . وقتی داشتم چراغو خاموش می کردم لبهای کوچولوشو دیدم که می خندید . به گمونم داشت خواب تو رو می دید .    

پازل نیمه تمام من

ژانویه 11, 2008

شاید باید بی آنکه رو برگردانم ، به عقب بروم
به هفت سالگی
به نخستین آ ی بلند الفبا که نجوا را از من جدا کرد
به اولین خودکار قرمزی که زیر اشتباهاتم خط کشید
به لوحه های یک شکل و سرکش های تیز
به “درختت را چرا آبی کشیده ای؟”
 ”زمین نخوری ! شیطنت نکنی ! حرف بد نزنی !”
به فرو رفتنم در قالب دخترهای خوب…
شاید باید پای برهنه برگردم ، در سکوت ، بی آنکه چیزی جابه جا کنم
تنها تکه های گم شده ام را با خود بیاورم
برای پازل نیمه تمامی که فردا نمی توانم قابش کنم 
 

نیمه های نخست دهه ی بیست و باز هم برف

ژانویه 3, 2008

دارد آب می شود برف
آسمان و زمین قهوه ای رنگ است
شبیه عکس آن روزهای مادرم
بام ها و شیروانی های عصر نو
هنوز به سبک قرن های پیش ، زیر لحاف پنبه ای خوابیده اند
زیر برف ، به همان سفیدی که روزگاری بود
با سرمای سحرانگیزش و سکوتی از جنس عشق
زیر آسمانی به رنگ ابیانه و شرم ِ آمیخته به شیطنت ِ دخترکانش
آغاز زمستان ِ تقویم است و نیمه های زمستان ِ من
نیمه های تنهائی سردی که هم دوستش می دارم و هم نه
نیمه های سکوتی که پشت هیاهو پنهان می کنم
نیمه های یک کلنجار بزرگ برای فراموشی و از یاد بردن “بود” هائی که دیگر نیست
نیمه های صلح
با نجوای کوچکی که آغوش گشوده تا دوستش بدارم
و از پشت سنگر ِ نداشته اش میان گلوله باران این همه سرزنش
آهسته پرچم سفیدش را بالا برده است
نیمه های تغییر
روزهای درون پیله پوست انداختن و درد
نیمه های نخست دهه ی بیست
سرگردانی و ابهام و ترس
نیمه های یک برزخ میان نبودن و بودن
میان جنبش و رخوت
میان آسان گریستن و سخت خندیدن
و میان تمام آن چیزها که می تواند میانی برزخی داشته باشد…
در هوای خاکستری دارد یخ می زند برف
پشت شیشه ی اتاقم ، نور از شکاف خانه ها پیداست
شب دارد می رسد
و من بوی برف را حس می کنم از دریچه ی فردا