امروز همه َش دلم یه کاج خواست . هی تو دلم گفتم :”منم کاج می خوام خب”. هی حسرت خوردم . اون وقت سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم که کمتر غصه َم شه . ولی بابا نوئل غرغرای منو شنیده بود . چون امشب خواهرم با یه کاج فسقلی اومد خونه . واسه من خریده بودش . با هرچی ته کشوها و گنجه هامون داشتیم ، تزئینش کردیم . شاهکار شد ، به خدا ! آبجیم ، یه هدیه ی دیگه َم برام آورده بود که گفتم بذارتش تو اون جوراب کریسمسی َم که دلم می خواد بدون کفش برم تو خیابون وقتی که پام می کنمش . قبل از اینکه درش بیارم فهمیدم چیه و از خوشحالی جیغ زدم ( البته بعد از اینکه حسابی واسه کاجم خونه رو رو سرم گذاشتم ) از جورابه ، چار تا گوشه زده بود بیرون . یعنی یه چیز چارگوش توش بود . خودت می تونی حدس بزنی چی بود ، نه ؟ آرههههههه ، خودشه ! ریتر اسپرت کره بیسکوئیت .
من امشب خیلی شادم چون شادیهای کوچولو موچولویی دارم که خیلی بزرگن . راستی اسم کاجم رو گذاشتم “جَک” . دلش می خواست جک صداش کنم ، منم مخالفتی نکردم . فردا باید برم و به درخت توتم ماجرای جک رو بگم ، هرچی باشه رقیب عشقی پیدا کرده دیگه .
Archive for دسامبر, 2007
شادیهای کوچولو موچولو
دسامبر 31, 2007بهتر که جواب بعضی سوالها رو هرگز نشنویم
دسامبر 30, 2007امشب پدر به مامان گفت که باید از فکر ساختن خونه ی اصفهان بیان بیرون . گفت الان شصت سالشه و خیلی خیلی که عمر کنه ، ده سال دیگه َست که اونم پنج سالش مفیده و سر پاست …بچه که بودم یه بار از مامان پرسیدم چند سالشه و اون گفت که آدم سن بزرگترشو نمی پرسه و من از اون روز تا به حال هیچ وقت سوالمو تکرار نکردم . من امشب برای اولین بار سن بابامو فهمیدم ، کسی که هرگز هیچ مرد دیگه ای رو به اندازه ی اون و مثل اون دوست نخواهم داشت … من امشب دلم خواست که ای کاش هیچ وقت جواب اون سوالو نمی فهمیدم . من امشب با دقت تر از شبهای پیش به صورت و دستها و قرص خوردنش نگاه کردم … غمگینم ، خیلی زیاد . از بچگی ، از همون روزی که پدر سر قولش واسه خرید ماژیک برام موند ، ایمان آوردم که پدر من همیشه راست می گه و همیشه از این بابت خوشحال بودم … ولی امشب فقط آرزو می کنم که این دفعه پدر دروغ گفته باشه …
باز هم نجوا
دسامبر 29, 2007اولین فنجان قهوه ی تلخم را بی تو سر کشیدم
انگار قرار ناگفته ای بود
تا همیشه سرنوشتمان را ، با هم ، لابه لای آن خطوط درهم تماشا کنیم
و با هم بخندیم به خرافات ظریف پیچیده در ما
به شکل های نامفهوم زندگی در کف فنجان
به تمام راه های رسیده به بن بست
به اشکال گنگ روباه و گربه و ماه …
آخرین بار ، کسی آمد ته فنجان هر دومان را دید
رفتنت را با گریه های من و حتی با حلقه ای که هنوز هم باورم نیست
امروز دیگر فنجانم را نگاه نکردم
و تمام خط های تلخ این روزها را گرفتم زیر آب
تست کنکور 87 : چرا مانولیتا فوتبال دوست دارد ؟
دسامبر 26, 2007هیچی مثل فوتبال شادم نمی کنه . وقتی که من و مامان تو خونه تنها می شیم ، اون روی کاناپه خوابش می بره یا توی آشپزخونه دستش به یه کاری بنده ، تلویزیونو روشن می کنم تا با اینکه ازش بدم میاد ، یه سرکی به برنامه هاش بکشم . اون وقت ، یه موقع هایی مثل امروز ، سورپرایز می شم . هووووراااااااا ، فوتبال ! اینکه کی با کیه ، دقیقه ی چندم بازیه ، داخلیه ، خارجیه … اصلا مهم نیست . مهم اینه که ماهیتش فوتباله . ببین ، به جون خودم ، هرچی نشستم فکر کردم ببینم رابطه ی بین فوتبال و ترشح ماده ی شادی آور توی مغز من چیه ، نفهمیدم که نفهمیدم . ولی هرچی هست عالیه ! اینش خیلی مزه داره که من هیچی از فوتبال سرم نمی شه . تا حالا پونصد و چهل و شیش تا آدم سعی کرده َن “پنالتی” رو واسه من توضیح بدن ، اما اگه جورابت باهات حرف زد ، منم می فهمم !!! هیج تیم و هیچ فوتبالیستی رو نمی شناسم . طرفدار هیچ کشوری هم نیستم . اصلا یه آدم بی قیدم . تنها چیزی که برام مهمه خود بازیه و گزارشگر اون برنامه که چقدر پرهیجان تر گزارش کنه و چقدر استرسی که روی لغاتش میذاره شدیدتر و غیر معمول تر باشه . امروز این گزارشگره با یه حالتی می گفت “شفچنکو” که من عاشق این بازیکن شده بودم . یه جور هوس انگیزی می گفت ، تو مایه های ریتر اسپرت کره بیسکوئیت که این روزا حسابی دلم براش تنگ شده . لعنت به من با این رژیمم !کی به من گفته لاغر شم آخه ؟ عجب بدبختی ایه ها ! دور ، دور لاغراست . حالا اگه تو دوره ی قاجار به دنیا اومده بودم ، از اون استخونیایی بودم که کسی نگام نمی کرد ! احتمالا اون قدرم بدسلیقه بودم که شکلات دوست نداشتم . واقعا که ! این چه وضعیه ؟ همیشه ی خدا باید یه چیزیم بلنگه ! بگذریم…
فوتبال امروز معرکه بود . من مثل همیشه ، چند دقیقه از بازی رو که تماشا کردم ، جوگیر شدم و طرف یه تیم رو گرفتم ، این بار چلسی ! این رو هم هنوز نفهمیدم که چطور میشه یهو به خودم میام می بینم دارم با جیغ و داد یکی از تیم ها رو تشویق می کنم و تا اون یکی تیم میاد تو محوطه جریمه ی این وری ، قلبم تند تند می زنه و ناخونامو می جوَم ! من نمی دونم چرا دانشمندا نمیان رو من یه کم تحقیق کنن . مطمئنم که هیچی َم که سردرنیارن ، لااقل با گوشه ای از عجایب خلقت آشنا میشن ، به خدا !
خب…برم دیگه . آخه ساعت یازده فوتباله . نمی دونم کجا با کجا ولی کلی شادم . راستی ! تیم من امروز مساوی کرد ، 4 4 .
رژیم سفت و سخت مانولیتا در بوته ی آزمایش ِ شب یلدا
دسامبر 22, 2007از حکایت “جیش ، بوس ، لالا” ، تیکه ی اولش رو انجام داده َم . دست و روم رو شسته َم ، مسواک َم زده َم همچین که دندونام برق افتاده َن و دیگه هیچ کرمی جرئت نداره اون طرفا پیداش شه .
بالاخره این شب یلدا هم تموم شد . مثل یه دختر ِ خانوم و سربه زیر ، بی بهونه گیری ، پا روی خواسته َم مبنی بر تنهایی و حال کردن با خلوت خودم ، گذاشتم و با خانواده رفتم به یه جمع خانوادگی از نوع بسیار گرمش ! خوبی ِ من به اینه که گاهی مثل سنگ سفتم و گاهی مثل آب کاملا شکل ظرف رو به خودم می گیرم . نمی دونم این دقیقا به چی ارتباط پیدا می کنه ، شاید به دنده ای که شب روش خوابیدم یا صبح از روش پاشده َم ، شاید به غذایی که اون روز خورده َم ، شاید به تعداد دفعاتی که به یخچال سرک کشیده َم یا به مقدار زمانی که روی مبل و کاناپه و این ور اون ور چرت زده َم . در هر حال ، من این طور آدمی هستم . و امشب از قضا ، از شبهایی بود که خاصیتهای فیزیکی آب رو از خودم بروز دادم . فی الواقع سعی کردم به جای فرو رفتن در خاطرات از دست رفته ی گذشته و حسرت خوردن و دپ زدگی ، در لحظه باشم و با هر آنچه که در دسترس هست حالش رو ببرم . بله ! بدین سان بود که مانولیتا ، این دختر اعجاب انگیز ، نذاشت که توی این جشن ِ مثلا شب یلدایی ، بهش بد بگذره .
بهت گفته بودم یه دامن چین چینی کوتاه دارم که عاشقشم . جدیدا خواهرم برام یه جوراب شلواری خاکستری گرفته ( در واقع شلوار جورابی ، چون خیلی کلفته ) که باهاش سِت می کنم و اون قدر احساس خوش تیپی بهم دست می ده که ناخودآگاه می خوام خودمو بگیرم . هاهاها ! می گن خدا خر رو شناخت شاخش نداد ! بعضی روزا که عشقم واسه خودم قلمبه می شه و توی آینه بیشتر از حد معمول به خودم نگاه می کنم ، فکر می کنم چه شانسی که من خوشکل نشدم وگرنه اطرافیانم چی می کشیدن ! باور کن . خوشکل بودن هم از اون چیزائیه که جنبه می خواد . فکر کن که حالا قرار بود من خیلی خوشکل می بودم . می دونی روزانه با چند تا درخت و تیر چراغ برق تصادف می کردم ؟ از بس که دماغمو می گرفتم بالا و راه می رفتم . والا ! دروغ چرا ؟ تازه ، هیچ بعید نبود ساعتهای مدید جلوی آینه بایستم و “تبارک الله احسن الخالقین ” به دُمب خودم ببندم . البته حالا فکر نکنی خیلی بی ریختم ها ! من همین جوریش هم بختم بسته هست . خدا وکیلی داداشی ، پسر خاله ای ، کسی داری ، دریغ نکن ! هیولا که نیستم .
خب…داشتم چی می گفتم ؟ آهان ! خلاصه تیپ مخصوص ِ خودمو زدم ، با اون بلوز صورتیه و اون جوراب خرگوشیَم که پوشیدمش روی جوراب شلواریم . اگه بدونی چقدر قشنگه ! گوشهای خرگوشه از پشت جوراب زده بیرون . باید ببینیش . البته که خواهرم با یه اکراه خاصی گفت درش بیارم چون شبیه منگلها شده َم ولی اصلا برام اهمیتی نداشت . منگل یا غیر منگل ! مانولیتا هر کار دلش بخواد می کنه ! ( البته بین خودمون بمونه . نصفش چاخانه . توی خونه ای با سیستم دیکتاتوری و غیر قابل نفوذ مامانم ، جرئت داری چنبن چیزی بگو )
خب…اینا رو گفتم که چی بگم ؟ اگه گفتی ؟ ……. اوا ! خدا مرگم بده . حافظه ی کوتاه مدتم نم کشیده . بس که نجوا این روزا زده فاز عاشقی ، نمی ذاره من تمرکز کنم . بی خیال ! بذار از کارایی که کردم بهت بگم :
به محض ورود … نه نه ، بی انصافیه ، دو سه دقیقه بعد از ورود ، که مثل همیشه سعی کردم اولش خیلی خانوم جلوه کنم ، پا انداختم رو پا و لبخندای الکی مسخره زدم ، ولی کم کم عضلاتم شل شد ، پاهامو جمع کردم روی مبل ، چارزانو نشستم و علی رغم داشتن رژیم ِ سفت و سخت ( که همیشه ی خدا در چنین شرایط حساسی ، درجه ی سفت و سختیش ، در بوته ی آزمایش واقع میشه ) چَمبَره زدم روی میز . آجیل ، میوه خشک ، شیرینی ، چای … به به ! آقا من اعتراف می کنم که شکمو َم . چی کار کنم خب ؟ به به ! همه چی عالی بود . به خصوص تیکه ای که آهنگ گذاشتن و جمع اومدن وسط واسه رقص . حدس می زنی من اون موقع مشغول چه کاری بودم ؟ رقص ؟ شب یلدا ؟ اونَم با وجود اون همه خوراکی خوشمزه ؟ هه هه ! عمرا !
خیلی حرفه ای ، بی اینکه بقیه میوه ها رو بریزم ، یه خیار رو از گوشه ی ظرف کشیدم بیرون ( خودش هی می گفت منو بخور ، باور کن ! ) و با هر ضرب ِ آهنگه ، یه گاز بهش می زدم . تازه وقتی نمک دون هم وارد بازی شد خیلی کِیفش بیشتر شد . چون کجش کرده بودم روی خیاره و با انگشت اشاره ، درست هماهنگ با ریتم آهنگ ، می زدم پشتش و دونه های نمک می ریختن رو جای دندونای من . اگه بدونی چه کیفی داشت ؟ تازه ، انارَم خوردم ، سه تا کاسه ! بازَم بگم ؟ نه دیگه ، باور کن روم نمی شه . بعد َم فکر کردی نمی دونم ؟ پس فردا می شینی همه جا میگی ” مانولیتا این جور ، مانولیتا اون جور ” . عمرا آتو بدم دست تو . از سر داستان اولم زیر نظرت دارم . تو یکی رو خوب می شناسم . برو پی کارت !
خوانندگان و مشتاقان عزیز، شاید بقیه ی داستان رو بعدا براتون گفتم . فعلا که با وجود این مزاحم نمی شه حرف زد . خودم هم خوابم میاد . البته که قول نمی دم بعد دیگه بتونم تعریف کنم . بهتون که گفتم ، حافظه ی کوتاه مدتم در حد هویج مطرحه . روی هویج چقدر حساب می کنی ؟؟؟ پس احتمالا با یه داستان جدید بر می گردم . فعلا خداحافظ .
ببخشید ، یه لحظه شما چشماتونو ببندین ، من با اوشون کار دارم … مرسی . نننننننننننننن ( صدای زبون درازی )
یلداتر از سالهای پیش
دسامبر 19, 2007شبی که رفتی یلدا بود
وسط مرداد داغ
بی آنکه پائیز بخواهد به زمستان برسد
بی آنکه کسی به هندوانه و آجیل دعوتم کند
یا کسی ورقی از حافظ دست من دهد:
که یوسفت به کنعان باز خواهد گشت
تنها ، آهسته به تخت رفتم
بی تو تا نوازشت کنم
پلکهایم را برای شبی دراز بستم
برای شبی یلداتر از تمام زندگی ام
و اینک که نیستی
در این سراسر زمستان ِغریب
چلّه ی این فصل سرد را
با تنهائی ام صبح می کنم
با تنهائی که در من سری دراز دارد
یلدای این پائیز
طویل تر نخواهد بود از تمام این شبها که بی تو گذشت
تو ، برای همیشه رفته ای
و من با دستانی سرد کنار سفره ای خالی
به استقبال زمستان خواهم رفت
86/8/7 و سرک کشیدنهای پنهانی من به روزهایی که دیگر نیستند
دسامبر 15, 2007حالا که رفته ای و دستم به جایی نمی رسد
سر توی گودال خاطراتمان می کنم
از میدان تا خانه ی قدیمتان پیاده رفتم
به قول شهریار :”در راه به هرچه رسیدم عبوس بود”
نزدیک که می شدم ، قدمهایم به عادت گذشته تند می شد
نگاه که کردم ، مقابل در بودم
دری که پیشتر هرگز به این دقت ندیده بودمَش
انگشتانم را به چوبش کشیدم
نشستم روی پله ها از قصد
دلم می خواست سرتاپا خاکی شوم ،
شاید ذره ای از گرد و غبار آن روزها که برای بدرقه ام می آمدی ، هنوز مانده باشد
به وضوح دیدمت ، آنجا ، ایستاده بودی در چهارچوب در
و در چهارچوب خودت که می اندیشیدم شاید مرا تا پاشنه هایش راه داده ای
میان افکار از هم پاشیده ام ، کسی رسید ، به گمانم همسایه بود
پرسید :” اینجا منتظرید؟”
می شد بگویم “بله” ولی باور کن که دروغش هم باورکردنی نبود
دیگر هیچ چیز کمکم نمی کرد
تا “ب” و “لام” و “ه” را بگذارم کنار هم
نه! یکایک سلولهای وجود من می دانست
که تو دیگر هرگز از آن در بیرون نخواهی آمد
که پشت آن تخته چوب ، بالای راه پله ها
دیگر هیچ کس به صرف هیچ چیز منتظرم نیست
و دیگر هرگز کسی آن در را به روی من نخواهد گشود
86/9/12 و دلم می خواهدهای من
دسامبر 13, 2007دارد صبح می شود
آسمان قرمز است
سر شب بود که باریدن گرفت
باز قصه ی باران و چتر و حرف های تکراری
کنار آتش نشسته ام
تمام وجودم از سرمای عجیبی پر است
دلم می خواهد بخوابم
برای مدتی دراز ، برای روزها و ماه ها
شاید تا صبح ِ آذرماه ِ دیگری
یا شاید آن قدَر تا به عقب بروم
به روزی که تازه تو را دیده بودم
به روزی که تصویر من از دنیا دیگرگونه بود
به روزی که دست های تو می توانست همه ی باران ِ این صبح ِ ساکت را
در آغوش من جا دهد
دلم می خواهد بخوابم و در خواب
یک اسب را ببینم که می دود و من آن اسب باشم
یا سیبی را ببینم آویخته از درختی بلند ، که من آن سیب باشم
یا تکه ابری را در آسمانی صاف
و من آن تکه ابر ، که باران بشوم و ناگهان فرود آیم روی شانه های تو
یا خواب ببینم که مرده ام
و خدا که دوستم دارد ، می آید به من کیک می دهد با چای
و ببینم که من همان خدای کیک به دستم و تو نیز
دلم می خواهد بخوابم و گهگاه
چشم که باز می کنم ببینم که هنوز پشت پنجره خیس است
که هنوز آسمان سرخ است
و بعد ببینم خودم را که هنوز ، زیر لحاف ِ از جنس نورم خوابیده ام
و تو را ببینم که منی
و من را که تو ام
دلم می خواهد از این طوفان رها شوم
دلم می خواهد بروم سر به کویر لوت بگذارم
یا به اقیانوس آرام _ که کاش به راستی آرام باشد_
دلم می خواهد سرم را بگذارم روی زمین
انگشت هایم را تماشا کنم که شبیه آدمک های کوچک اند
و دلم می خواهد حتی بی آنکه خواب ببینم ، همین جا ، کنار دفترم و این ” دلم می خواهد “های بی پایان بخوابم
تا آسمان هست،زندگی باید کرد
دسامبر 8, 2007امروز دلم گرفت.خیلی هم گرفت.گریه هم کردم.نمی خواستم به نظر،یه دختربچه ی لوس بیام ولی اشکهام خودشون اومدن.همین طوری بی خبر،یهویی!منم زودزود پاکشون می کردم که روشون کم شه.بعد به خودم گفتم که من به هیچ دردی نمی خورم.جام هیچ جا نیست،نه اینجا نه هیچ جای دیگه.گفتم اصلا برای چی زندهَ م؟اون وقت اون چیز سفتی که تو گلوم بود،بیشتر درد گرفت و اشک بیشتر تو چشمام جمع شد و تندتر اومد پائین و منم زودزودتر پاکش کردم.
از قضا،همین امروز،آسمون خیلی قشنگه.از اونی که می گم خیلی قشنگ تر،شاید خیلی خیلی بیشتر.کوهها سفت و سخت سر جاشون نشسته َن و کله َشونو کردن تو برف.خوش به حالشون!حتما حسابی دلشون خنک شده.اَبرا هم معرکه َن!امروز توشون خیلی چیزا پیدا می شه:کله ی خرگوش،گاو بالدار،لنگه کفش و یه چیزی که می خنده ولی نمی دونم شکل چیه.
امروز،وقتی چشمم به آسمون افتاد،با اینکه هیچ خبری از خورشید نبود ولی اشکم بخار شد رفت هوا.دیدمش که رفت بالا و بالاتر،تا شد شبیه خود من،وقتی که اون دامن کوتاه چین چینی َمو می پوشم_که خیلی دوسش دارم_ و رفت کنار بقیه ابرا و کم کم باهاشون قاتی شد.اون وقت حس کردم که اون چیز دردناک هم دیگه وسط گلوم نیست.حالا پائین رفته بود یا بالا نمی دونم.ولی دیگه نبود.بعد من به یه دختری که خیلی خوشکل بود سلام کردم.مانتوی چارخونه پوشیده بود با شال سبز.به من لبخند زد و من مژه هاشو دیدم که بلند و تاب خورده بود،سیاه ِسیاه!بهش میومد.گفت اگه جا ندارم کنارش بشینم و بعد بهم نصف نارنگی شو داد.نارنگیا کوچولو بودن و بدون هسته و اون نخ سفیدای دورشون َم کم بود.دونه دونه گذاشتمشون توی دهنم.خوشمزه بودن.اسم دوستمو نپرسیدم،اونم اسم منو نپرسید.ولی با هم دوست شدیم و بعدش من تازه دیدم که دو تا دندون ِجلوئی ِفکّ بالاش خیلی بامزه َست چون یه کم شبیه خرگوش بود.
امروز دلم گرفته بود و گریه هم کردم.ولی حالا دیگه گریه ندارم و دلم باز شده.چون آسمون امروز خیلی قشنگه و کوهها و ابرا و …من یه دوست جدید دارم که اسم نداره ولی خوشکله و شبیه خرگوشه و مژه های فرخورده داره و به من نارنگی می ده.
وای وای وای وای وای ، چه دختر بدی !!!
دسامبر 7, 2007مهم نیست ، به این حرفا عادت کرده َم . به بالای منبر رفتناشون ، به توصیه های دلسوزانه ی مادرانه ی خواهرانه ی دوستانه َشون ، به “ما می دونیم ، تو نمی دونی” ، به “ما سالمیم ، تو دیوونه ای” ، به “تو اصلا همه چیزت ابنرماله” ، به … آره می دونم ، من همه چیزم بده ، من دیوونه َم ، وگرنه چه چیز بدی تو دست و پا زدن یه گوسفند ِ در حال ذبحه ؟ چه اشکالی داره که توی تجریش ، خیلی جسورانه!!!بوقلمونی رو از پا آویزونش می کنن که هنوز بخشی از سرش به بدنش وصله ؟ یا کجای این موضوع دردناکه که ماهی ها توی اون سبد توری بزرگ بالا پایین می پرن و لبشونو واسه یه ذره هوا ملتمسانه باز و بسته می کنن ؟ بله ! تو به این کارا چی کار داری ؟ “اصلا به فلسفه ی بعضی چیزا نباید فکر کرد” (این جمله ی یه خانوم دکتر متفکره ها !) شما کله َتو بکن تو کتاب ، هرچی قطورتر بهتر ! وقتی َم می شینی تو اتوبوسی تاکسی ای اتاق انتظاری جایی ، یه جوری بگیر دستت که جلدش پیدا بشه ، مردم بدونن چقدر بافرهنگی! جای این فکرای بیخود!! برو اسم چار تا موزیسین و فیلسوف و ادیب یاد بگیر که پس-فردا یه جا حرف شد ، توئم بتونی خودتو بندازی وسط! بشین اخبار گوش کن ، آخه حیف نیست ندونی تو سطح شهر و کشور داره چی می گذره ؟ دِ ! اون وقت چه جوری می خوای نشون بدی که آدم آگاه و به فکری هستی ؟ لجبازی می کنی ؟ بابا بلند شو برو ردّ کارت ! برو تو طول هفته خودتو خفه کن تو کار و دانشگاه و برنامه های فرهنگی !!! آخر هفته َم مهمون دعوت کن ، یه میز بچین از این سر تا اون سر ، سبزی پلو با ماهی ، خوراک مرغ ، گوشت !!! آره ، چرا که نه ؟ تو نمی فهمی ، اینا رو من و تو نخوریم ، جمعیتشون کره ی زمینو برمی داره ( خوب راستم می گن ، ما که اصلا نمی گیریم پرورششون بدیم ؟ بعدَم خدا طفلکی کمک نمی خواد؟؟؟ ) آره ، جلوی آینه سه من و نیم آرایش کن برو بشین تو جمع ، بولوتوس موبایلتو روشن کن ، چیزای بانمک!!! رد و بدل کن ، چار تا جوک بخون که ترکه فلان و رشتیه بهمان ( بالاخره هرچی باشه ما ایرونیا بدجور به هم وطنامون ارادت داریم ) ، اون وسط یه تیکه َم از اصطلاحات تخصصی رشته َت بپرون که هیچ کس هیچی حالیش نشه فکر کنه تو حالیته …
نیستی دیگه ! جون تو جونت بکنن آدم نیستی تو ! برو گوشه ی اتاقت که همه بگن این دختره دیوونه َست ( خب بالاخره ، شان خانواده می ره زیر سوال ) …
خداوندا ، من در حضور تو از خانواده ، دوستان ، آشنایان و تمام مردم زمین ، برای افکار ، اخلاق ، علایق و اصلا برای زنده بودنم ، طلب عفو و بخشایش می کنم . الهی آمین !