این داستان : مانولیتای یوگی

By bandangoshty
باز این والد نکوهشگر درونم شروع کرده :”بپا بپا!بی عرضه!چی میخوای بنویسی؟هان؟؟؟چی داری که بنویسی؟” کلافه ام میکنه به خدا!بهش میگم :”اخه این دفتر که دیگه از نویی دراومد.دیگه چه بهونه ای داری؟اصلا به تو چه مربوطه؟دفتر خودمه دلم میخواد بی ربط توش بنویسم!” ولی از اونجایی که پرروئه و همچنان ادامه میده، بهترین کار اینه که محلش نذارم. همینطور که نشستم_چون زیاد حال تکون خوردن ندارم_روی تختم یه نیم دایره میزنم ، پشتم رو میکنم بهش و همزمان سعی میکنم کف دستمو صاف بگیرم به سمتش . اون وقت همینطور وسط حرفاش می پرم و میگم :”آینه آینه” ، “تو بلد نیس…” ، “آینه آینه ، لالالالا ، اصلا صداتو نمیشنوم ، خودتی خودتی خودتی !”
واسه اینکه حال این غرغرو رو بگیرم ، الان به هر زور و زحمتی که شده یه چیزی  می نویسم …خوب…درواقع…خوب…آها!پیداش کردم :
یه دوستی دارم که البته دوست من نیست یعنی هست ولی اول تر دوست خواهرم بوده . ولی اینکه چرا الان دوست منه یه معادله ی ساده ست . دو دو تا چهارتا!
عقل درست حسابی ضرب در هر آدمی = دوستی با مانولیتا  
خوب…قبول دارم . این روشن نبود . شاید بهتره بگم :
هر آدمی + یه کمی فکر = آدم متفکر
حالا این چه ربطی داشت ؟!!!
نه ، بذار ببینم…خوب…باشه باشه . اعتراف می کنم که هیچ وقت ریاضیم تعریفی نداشته . هروقت هم صدام درمیومد ، مامانم درست انگار انسانیتش زیر سوال رفته باشه می گفت :”چی؟چطور نمی فهمی؟!!!از ریاضی شیرین تر؟” و نگاهش مثل وقتی میشد که من راجع به شیرینی عسلی حرف میزنم . می دونی ؟ مامانم همیشه با یه اطمینانی صحبت می کنه که اگه تو روز روشن بهت بگه الان شبه ، طوری قانع میشی که موهای تنت تا دو روز سیخ می مونه !
خلاصه اینکه آقا جان ، من ریاضی بلد نیستم . پس منظورمو تو یه گزاره ی خبری منتقل می کنم :
هر انسانی که قادر به تفکر سالم باشد ، مانولیتا را برای دوستی برمی گزیند . نقطه !
و نهایتا همین عامله که دوست خواهرم ، دوست منه نه دوست خواهرم .
این دوستم که می گم ( همون دوست خواهرم . حتما تا الان قانع شدی که دیگه دوست منه ، هیچ زوری هم در کار نبوده و خودش خواسته با من دوست بشه . پس لطفا نخواه که هر دفعه پرانتز اضافی باز کنم و توضیح اضافی بدم . ببینم ! تو همونی نیستی که دفعه ی پیش اصرار داشتی بگی من تنبلم ؟!) این دوست من یه کم تپل مپله و مثل خودم خوش خوراک ! می گن چی رو با چی می خوره ، چی چی رو با گور ؟ ولی دلم می خواد شنبه ها بیای با هم بریم کلاس یوگا . بهش میگی :”خوب ، دوستم ، میشه لطفا سرتو از بین پاهات رد کنی ، دست راستتو سه تا پیچ بدی و دست چپتو بگیری به پای راستت که گره خورده به پای چپت که الان زانوش به پیشونیت چسبیده ؟” در عرض یک ثانیه به حالت مذکور درمیاد که هیچ! تازه می پرسه :”خوب ؟” می فهمی یعنی چی ؟ یعنی منتظر بقیه اشه!! به جون خودم ، به تمام ریتراسپرتای کره بیسکوئیتیم قسم ! شرط می بندم مهره و استخوون تعطیل ! باور کن چند بار تا حالا ، ناغافل بازوشو گرفتم فشار دادم که مطمئن بشم ، ولی هنوزم مشکوکم!
حالا دوست داری از خودم برات بگم ، که اگه یه وقت هوس کردی شنبه باهام بیای کلاس شوکه نشی ؟
خانوم معلم میگه :”پاها رو در حالت نشسته به جلو دراز می کنیم ، دست رو به انگشتان پا می گیریم …” من حیرت زده ، از حس یوگی وارم بیرون میام و می گم :”منظورتون زانوئه؟” ، “خوب عزیزم ، تا هرجا خم بشی اشکالی نداره . به بدنت فشار نیار” می فهمی این اشکال نداره چقدر دردناکه ؟ آره ، آره ، اشکال نداره که بدنت مثل چوب خشکه ، اشکالی نداره که مثل آدم آهنی می مونی ، اشکال نداره که استخوونات مثل لولای در قریچ قریچ می کنه ، اشکال نداره که مثل هسته زردالو سفتی …اون وقت لحظاتی که تو ریلکسیشن آخر ، همه با تمرکز دارن سفرهای عرفانی می کنن ، می دونی من تو چه فکری ام؟ مانولیتا ، تو یه جوجه اردک زشتی !
ولی با این همه ، خیال نکن که نا امید میشم . خیر ! بالاخره راز این دوست نرم تنم رو کشف می کنم و به جمع یوگی ها می پیوندم . چی؟!! کی بود که الان کرکر خندید و گفت “آره ، یوگی و دوستان!”؟ شرط می بندم تو بودی . باشه…الان خوابم میاد ولی یکی طلبت ! کف دستمو که می بینی ؟ آینه ، آینه !    
 

3 پاسخ به “این داستان : مانولیتای یوگی”

  1. miiran می گوید:

    خاک وطن رفت. چه خاکی بسر کنیم؟
    میانه بهت و ناباوریمان ترکمن چای تکرار شد. بی جنگ، اما به بهای پامال کردن خون نیکانمان رژیم پاره ای از ایران زمین رابه بیگانگان بخشید. شرافتمان را به بازی گرفتند.هستی مان را به یغما بردند.پنجه خون آلود روسیه را بر پیکره مان نشاندند. سیاست مدبرانه میرزا آقاسی تجلی فقاهتی یافته است و *برای ذره ای آب شورخلیج فارس و دریای مازندران،نباید کام شیرین روسیه ء دوست را تلخ کرد. حق پنجاه در صدی آبهای تحت البحری ایران را تنها با سیزده درصد تعویض کرداند!!! ساکت ننشینیم این معصیت سیاسیت. ایرانیان مام وطن را به رذالت بخشیده اند.چرا بی صدا غسل بر نعش وطن کنیم؟ به امضاء کنندگان اعتراضیه بپیوندید.
    پاینده ایران
    *تکثیر این اعلامیه و ظیفه ملی است. در انتشار آن و آگاهی رسانی عمومی کوشا باشید.
    برای امضا ئ بیانیه واعتراض و ارسال آن به سازمان ملل متحد و رسانه ها به سایت منافع ملی ایران مراجعه کنید

    http://miiran.wordpress.com/

  2. ElinA می گوید:

    Najva jooon , tabrik migam……!!!!!
    behtarin kaaro kardi ke inja ro dorost kardi , hamisheh az un roozi ke babaye parin goft : Najva hanoozam minevisi , delam mikhast bebinam chi minevisi:D
    oosoolan in weblog ha, kheili behtar javab mide ta yahoo 360 ( take it from me;) )
    Tond tond update kon ke montazeram , ba ejaaze linke weblogeto gozashtam too liste weblog haam:D
    baz ham tabrik ,
    boooos

  3. کشوری می گوید:

    عقل درست حسابی ضرب در هر آدمی . بعدنشم اون هوس نه حوس :دی

پاسخ دهید