خستگی وسط دفتر نو
By bandangoshty
اوه اوه!اصلا نمیدونم از کجا باید شروع کنم.اخه دفترم نوئه و یک عالمه برگ سفید داره.بعد…با اینکه یک عالمه است اتفاقا نمی دونم چرا بیشتر حیفم میاد!من اینجوری ام.هرچیزی که یک عالمه اش یکجا جمع شده باشه باعث میشه چشمام سیاهی برن.اصلا نمیدونم باید چیکار کنم.هی یه چیزایی تو کله ام میاد و میره : نقاشی کن.عکس قورباغه بکش یا نهنگ یا فیل یا گوریل یا اصلا عکس خودتو بکش که همیشه ی خدا یه لبخند گنده رو صورتته. (الان اینقدر استرس دارم که هی الکی دست میزنم به لیوان چایم ببینم خنک شده بخورم یا نه.مثلا سوت سوت…اخه همه اش یه ندای لعنتی تو کله امه که میگه “هی بچه!بپا بپا!” خوب…برگردم روی موضوع) نه.اصلا نقاشی نکن.بلد نیستی.گوریل رو شبیه مبل میکشی، فیل رو شبیه ماشین اتشنشانی،خودت رو هم تو مایه های یه توپ غلتان! اره.تو نمیخواد نقاشی بکشی.بنویس…اره بنویس.شعر بنویس…نه وایسا!اونم فایده نداره.باز میخوای شروع کنی که “کاش…کاش…” بیخودی داغ دل خودتو تازه کنی که چی؟!بیا و این چیزی رو که دو روزه سر دلت قلمبه شده بنویس…ببینم قلمبه درسته یا قلنبه؟به خدا اینا همه اش تقصیر اموزش پرورشه.اون همه کلمه ی قلمبه سلمبه (ای بابا!حالا چرا هی مجبور میشم از این لغت استفاده کنم؟!!)یادت میدن بعد یه قلمبه ی ساده که میخوای بنویسی و این همه هم کاربردیه تو هچل گیر میفتی.(د بیا!حالا هچل رو چطوری مینویسن؟) البته مامانم هم کم مقصر نیست ها!روزای امتحان ده تا برگه امتحانی گنده میذاشت جلوم یه مداد و پاک کن هم میداد دستم و شروع میکرد :
- بنویس اما
- نوشتم(در حال جویدن مداد)
- نوشتی؟خدمتگزار…خدمتگزار
- بله (همینطور منتظرم حواسش رو از قابلمه بده به من)
- اما
- همین چند دقیقه پیش گفتی نوشتم
- با من یکه به دو نکن بنویس! اما
- چشم
- تشدید داره حواستو جمع کن!
- بله مامان.حواسم جمعه.ببین اینم تشدیدش به این گندگی!
- سیب چینان
- مامان این کجاش مهمه؟!!!
- چقدر حرف میزنی.توی امتحان سر هم مینویسی یه وقت.خب…نوشتی؟ اما
- مامان همین الان نوشتم.به قران بیست بار اما رو گفتی
- بیست بار دیگه هم که بنویسی کمه چون مهمه.بنویس.اما…
بله… و اینجوری بود که هر دو کلمه یک بار “اما”دیده میشد و من کم کم اسم خودمم با تشدید مینوشتم.همه چیز میرفت تو قالب اما !
خلاصه اینکه روش های آموزشی غلط به اینجا منجرمیشه که من امروز ندونم “قلمبه ” و “هچل ” رو چه جوری مینویسن. وای کجا بودم ؟ آهان صحبت از همین قلمبگی بود (اه ، دیگه کم کم داره حالم از این کلمه به هم می خوره )
دو روزه که کلا خسته ام، یعنی اگه بخوام توضیح بدهم که این خستگی دقیقا چه طوریه ، خیلی پیچیده تر از بحث قلمبه می شه ، پس خودمو بیشتر از این خسته نمیکنم و توضیحی نمیدم.حالا تو فکر کن که من تنبلم.درحالیکه این خیلی بی انصافیه!چون همین الان برات توضیح دادم که خسته ام و برام عجیبه که نمیتونی بفهمی.باشه بی خیال! اصلا مهم نیست.
من فقط دلم می خوام برم تو چمن های پشت ساختمون دانشکده دراز بکشم طاقباز طوری که فقط آسمون رو ببینم و خورشید رو که خیلی بد قلقه (این هم یکی از همون لغت هاست ها) و هر کاریش می کنم صاف تو سرم و وسط چشمهام میتابه. ولی من آستین ژاکتم رو می کشم رو سرم یه طوری که هم نور اذیتم نکنه هم آسمون رو ببینم ، شرمنده! باز هم توضیح نمی دم که چطوری می تونم چنین کاری بکنم (و تو باز هم فکر کن که من تنبلم ) بعد دلم می خواد که آهسته دستم رو بکشم رو چمنها و با خودم فکر کنم که الان چند تا موجود کوچولو دارن تماس دست من رو حس می کنن در حالی که اصلا نمی دونن ماهیتش چیه! بعد یهو قاطی کنم که نکنه یه موجود خیلی خیلی بزرگ همین طوری دستشو به سمت من میاره و لمسم میکنه در حالی که من ازش بی خبرم ؟ !
بعد از اینکه آفتاب خوب استخوان هام رو داغ کرد یادم می افته که چقدر دلم یه چای داغ می خواد و وقتی آدم دلش یه چای داغ می خواد، پشت بندش چی می خواد؟ شکلات ریتر اسپرت کره بیسکویتی ! واااااااای! دلم می خواد یه عالمه ریتر کره بیسکویت داشته باشم، یه عالمه…. اونقدر که وقتی جلد یکیش رو باز می کنم استرس تموم شدنش رو نگیرم .بعد یه گاز به شکلاته بزنم یه قلوپ چای روش ! یعنی معرکه است! حتی المقدور چند تا کتاب فوق العاده هم برای خوندن داشته باشم فبها ! مثلا “تنهایی پر هیاهو”، “فراتر از بودن ” یا حتی یه دست نوشته ازسحر.
تموم شد، همین !تعجب کردی ؟ بابا من دو روزه همین رو می خوام . یه تیکه زمین چمن ، یه تیکه آسمون ، یه خورشید کله شق ، یه مشت کتاب عتیقه ، یه لیوان گنده چای و یه عالمه ریتر اسپرت کره بیسکویت و البته فراموش نشه یه دست برای لمس چمنها
من به کی بگم که همین هارو می خوام؟ من الان موسیقی نمی خوام، کلاس نمی خوام، خیابون نمی خوام ، ماهی فروشی تجریش و راننده تاکسی نمی خوام ، موبایل و جوک و اس ام اس نمی خوام، ساعت نمی خوام ، جزوه های جا مونده ی کپی شده نمی خوام ، دکتر معده و آندوسکپی و آزمایش خون نمی خوام … آقا، ن - می - خوام!
حالا میخوای بگی هم تنبلم هم دیوونه؟باشه…باشه.اصلا خداحافظ!
This entry was posted on نوامبر 2, 2007 at 3:06 ب.ظ and is filed under Uncategorized. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.
نوامبر 2, 2007 در t 6:52 ب.ظ |
به جونِ خودم که خودِ مانولیتایی! من اشتباه نمیکنم
نوامبر 4, 2007 در t 11:41 ق.ظ |
فکر کنم میخوای خوب و توپ شروع کنی . منم با ریتر اسپرت خیلی موافقم . من اینجور وبلاگها رو خیلی دوست دارم برای همین هم لینکت کردم . اگه دوست نداشتی میتونی لینکم نکنی چون من توقعی ندارم …
نوامبر 23, 2007 در t 11:01 ب.ظ |
….مثل همیشه خوب و پر از ایده….
فوریه 15, 2009 در t 4:38 ب.ظ |
نمیدونم هنوز این وبلاگ آپ میشه یا نه اما قشنگ نوشته بودی.خودمون و روون.
منم بعضی وقتها چیزهایی میخوام که بدست آوردنش خیلی سخت نیست اما انگار حرست نداشتن یا داشتن تو خیال برای جذابتره…
فوریه 15, 2009 در t 4:42 ب.ظ |
نمیدونم هنوز این وبلاگ آپ میشه یا نه اما قشنگ نوشته بودی.خودمونی و روون.
منم بعضی وقتها چیزهایی میخوام که بدست آوردنش خیلی سخت نیست اما انگار حسرت نداشتن یا داشتنش تو خیال برام جذابتره…
.
چقدر کامنت قبلیم غلط املایی داشت!