Archive for نوامبر, 2007
نوامبر 16, 2007
بی حوصلگی روی تخت
انبوه کتاب های نخوانده روی میز ، “کوندرا”،”ردفیلد”،”بوبن”
تلنبار رخت های چرک روی سکوی حمام
عروسک های رخوت زده از سکون
ورق های سفید دفتر زیر قاب بی عکس و پازل نیمه تمام
کلاویه های سنگین ، سیم زنگ گرفته ی گیتار و نت های سر به هوا
دمپائی بی جفت روی گبه ی اریب اتاق
پاندول منجمد ساعت عتیقه روی دیوار و کوکوی خاموش سرضرب های روند
دستمال مچاله ی نمدار روی زمین سرد
چراغ خواب بی دوشاخ کنار پریز برق
وهذیان تنهائی من در نیم روز رو به مرگ جمعه ی بیمار
ارسال شده در Uncategorized | 5 دیدگاه »
نوامبر 8, 2007
من حوصله ام سر رفته،اینجا فقط منم و خودم . الو؟صدا می پیچه . ای ول! من تو خارجم . الو؟مانولیتا،میای بازی؟D:
ارسال شده در Uncategorized | 3 دیدگاه »
نوامبر 7, 2007
به خدا تقصیر خودش بود . من نشسته بودم کتابمو می خوندم . اصلا به من میاد که خواسته باشم اذیتش کنم ؟! خودش شروع کرد . هی رفت و اومد ، در گوش من وزوز کرد . یکی دو بار نه که ! وگرنه من اصلا مثل بابام نیستم . باید ببینیش . یهو می بینی نصفه شبی چراغ اتاقشو روشن کرده ، نشسته روی تخت ، خون خونشو می خوره ، رگ گردنش زده بیرون و صورتشم شده عینهو لبو ! اگه نشناسیش حتما فکر می کنی یکی همون لحظه ، خبر آتیش گرفتن کارخونه اشو داده بهش . درست مثل وقتایی که پشت فرمونه و یکی ورودممنوع رو میاد تو سینه اش . ولی خوب ، من چون می شناسمش ، به سرعت متوجه میشم جریان چیه . پشه ! بله ، پشه . بابام حاضره با گودزیلا تو یه اتاق بخوابه اما با پشه نه ! جالبه که این نفرت عمیق ، ارثی هم هست گویا . چون خواهرم هم به شدت این جوریه . همین چند دقیقه پیش ، مثل فنر پرید رو مبل و محکم کوبید به دیوار . خوب ، حدست چیه ؟ بله ، یه پشه ی بدبخت اونجا نشسته بود .ولی گفتم که ، من این جوری نیستم . اما امشب از اون سمجهاش گیرم افتاد . مگه گذاشت بفهمم چی می خونم ؟ یک کلمه درمیون یه وز می زد . البته من بازم باش مدارا کردم . ولی بعدش یه کاری کرد که دیگه قابل گذشت نبود : رفت نشست تو ظرف بیسکوئیتها ! بازم می گم ، من اصلا کینه ای نیستم ولی یهو یه فکر پلیدی توی سرم جرقه زد . انگار یه موجود شیطانی زیر گوشم گفت :” در ظرفو بذار ” منم به سرعت تحت تاثیر قرار گرفتم و همین کارو کردم . ولی پشه هه عین خیالشم نبود . فکر کرد ” ای ول! منم و یه مزرعه ی بیسکوئیت! ” باورم نمی شد . خیلی قشنگ یک بیسکوئیتو واسه خودش انتخاب کرد ( به قدرت انتخابش احسنت میگم . چون من به شخصه اگه جاش بودم و یه جائی با همون ابعاد واسم پر از خوراکی بود ، مطمئناً گیج می شدم ) ظرفو آوردم نزدیک صورتم و با اینکه صحنه ی منزجرکننده ای بود ، با خودم مقابله کردم که نگاش کنم تا بفهمم چی کار می کنه . چی کار کرد ؟ نیش درازشو_که شبیه دماغه_ گذاشت توی بیسکوئیت و دِ بخور! اینجا بود که دیگه واقعاُ حرصم گرفت . کافی شاپ اختصاصی که درست نکرده بودم واسه اش . خیلی قاطع گفتم :” حالا نشونت میدم! ” و بعد بلافاصله از قاطعیت خودم ، متعجب شدم . آخه من اصلا اینطور آدمی نبودم . به جون خودم ، من هیچ موجود زنده ای رو نمی کشم . به غیر از سوسک ، اون هم به صورت غیر مستقیم ! چون وقتی می بینمش اون قدر جیغ می زنم که بالاخره یکی از راه می رسه و برای خفه کردن من هم که شده ، می کشتش . اون وقت ، همین من ِ دل رحم ، چرا و طی چه فرایندی باید رگ سادیسمم غلیده باشه ؟!! نمی دونم . بالاخره ظرفو برداشتم و شروع کردم به تکون دادن . طرف تازه فهمید دنیا دست کیه! بله ، پس چی ؟ ولی متأسفانه فقط برای چند دقیقه ی کوتاه ! چون حتما با خودش فکر کرد ” من که می میرم ، بذار بخورم و بمیرم ” و برگشت سر خوردن . باورت میشه فرایند چاق شدنش رو با چشمای خودم دیدم ؟ یه جایی نزدیک صورتش ( نمی دونم کجاش میشه ) شده بود پر از بیسکوئیت . اه ! حالم از هرچی بیسکوئیته به هم می خوره دیگه . اَی اَی ! دیگه نمی تونم ادامه بدم . فقط اگه خیلی دلت می خواد سرنوشت نهائی پشه ههَ رو بدونی ، بگم که خیالت راحت شه : کشته شد ، به دست خواهرم !
ارسال شده در Uncategorized | 3 دیدگاه »
نوامبر 5, 2007
باز این والد نکوهشگر درونم شروع کرده :”بپا بپا!بی عرضه!چی میخوای بنویسی؟هان؟؟؟چی داری که بنویسی؟” کلافه ام میکنه به خدا!بهش میگم :”اخه این دفتر که دیگه از نویی دراومد.دیگه چه بهونه ای داری؟اصلا به تو چه مربوطه؟دفتر خودمه دلم میخواد بی ربط توش بنویسم!” ولی از اونجایی که پرروئه و همچنان ادامه میده، بهترین کار اینه که محلش نذارم. همینطور که نشستم_چون زیاد حال تکون خوردن ندارم_روی تختم یه نیم دایره میزنم ، پشتم رو میکنم بهش و همزمان سعی میکنم کف دستمو صاف بگیرم به سمتش . اون وقت همینطور وسط حرفاش می پرم و میگم :”آینه آینه” ، “تو بلد نیس…” ، “آینه آینه ، لالالالا ، اصلا صداتو نمیشنوم ، خودتی خودتی خودتی !”
واسه اینکه حال این غرغرو رو بگیرم ، الان به هر زور و زحمتی که شده یه چیزی می نویسم …خوب…درواقع…خوب…آها!پیداش کردم :
یه دوستی دارم که البته دوست من نیست یعنی هست ولی اول تر دوست خواهرم بوده . ولی اینکه چرا الان دوست منه یه معادله ی ساده ست . دو دو تا چهارتا!
عقل درست حسابی ضرب در هر آدمی = دوستی با مانولیتا
خوب…قبول دارم . این روشن نبود . شاید بهتره بگم :
هر آدمی + یه کمی فکر = آدم متفکر
حالا این چه ربطی داشت ؟!!!
نه ، بذار ببینم…خوب…باشه باشه . اعتراف می کنم که هیچ وقت ریاضیم تعریفی نداشته . هروقت هم صدام درمیومد ، مامانم درست انگار انسانیتش زیر سوال رفته باشه می گفت :”چی؟چطور نمی فهمی؟!!!از ریاضی شیرین تر؟” و نگاهش مثل وقتی میشد که من راجع به شیرینی عسلی حرف میزنم . می دونی ؟ مامانم همیشه با یه اطمینانی صحبت می کنه که اگه تو روز روشن بهت بگه الان شبه ، طوری قانع میشی که موهای تنت تا دو روز سیخ می مونه !
خلاصه اینکه آقا جان ، من ریاضی بلد نیستم . پس منظورمو تو یه گزاره ی خبری منتقل می کنم :
هر انسانی که قادر به تفکر سالم باشد ، مانولیتا را برای دوستی برمی گزیند . نقطه !
و نهایتا همین عامله که دوست خواهرم ، دوست منه نه دوست خواهرم .
این دوستم که می گم ( همون دوست خواهرم . حتما تا الان قانع شدی که دیگه دوست منه ، هیچ زوری هم در کار نبوده و خودش خواسته با من دوست بشه . پس لطفا نخواه که هر دفعه پرانتز اضافی باز کنم و توضیح اضافی بدم . ببینم ! تو همونی نیستی که دفعه ی پیش اصرار داشتی بگی من تنبلم ؟!) این دوست من یه کم تپل مپله و مثل خودم خوش خوراک ! می گن چی رو با چی می خوره ، چی چی رو با گور ؟ ولی دلم می خواد شنبه ها بیای با هم بریم کلاس یوگا . بهش میگی :”خوب ، دوستم ، میشه لطفا سرتو از بین پاهات رد کنی ، دست راستتو سه تا پیچ بدی و دست چپتو بگیری به پای راستت که گره خورده به پای چپت که الان زانوش به پیشونیت چسبیده ؟” در عرض یک ثانیه به حالت مذکور درمیاد که هیچ! تازه می پرسه :”خوب ؟” می فهمی یعنی چی ؟ یعنی منتظر بقیه اشه!! به جون خودم ، به تمام ریتراسپرتای کره بیسکوئیتیم قسم ! شرط می بندم مهره و استخوون تعطیل ! باور کن چند بار تا حالا ، ناغافل بازوشو گرفتم فشار دادم که مطمئن بشم ، ولی هنوزم مشکوکم!
حالا دوست داری از خودم برات بگم ، که اگه یه وقت هوس کردی شنبه باهام بیای کلاس شوکه نشی ؟
خانوم معلم میگه :”پاها رو در حالت نشسته به جلو دراز می کنیم ، دست رو به انگشتان پا می گیریم …” من حیرت زده ، از حس یوگی وارم بیرون میام و می گم :”منظورتون زانوئه؟” ، “خوب عزیزم ، تا هرجا خم بشی اشکالی نداره . به بدنت فشار نیار” می فهمی این اشکال نداره چقدر دردناکه ؟ آره ، آره ، اشکال نداره که بدنت مثل چوب خشکه ، اشکالی نداره که مثل آدم آهنی می مونی ، اشکال نداره که استخوونات مثل لولای در قریچ قریچ می کنه ، اشکال نداره که مثل هسته زردالو سفتی …اون وقت لحظاتی که تو ریلکسیشن آخر ، همه با تمرکز دارن سفرهای عرفانی می کنن ، می دونی من تو چه فکری ام؟ مانولیتا ، تو یه جوجه اردک زشتی !
ولی با این همه ، خیال نکن که نا امید میشم . خیر ! بالاخره راز این دوست نرم تنم رو کشف می کنم و به جمع یوگی ها می پیوندم . چی؟!! کی بود که الان کرکر خندید و گفت “آره ، یوگی و دوستان!”؟ شرط می بندم تو بودی . باشه…الان خوابم میاد ولی یکی طلبت ! کف دستمو که می بینی ؟ آینه ، آینه !
ارسال شده در Uncategorized | 3 دیدگاه »
نوامبر 2, 2007
اوه اوه!اصلا نمیدونم از کجا باید شروع کنم.اخه دفترم نوئه و یک عالمه برگ سفید داره.بعد…با اینکه یک عالمه است اتفاقا نمی دونم چرا بیشتر حیفم میاد!من اینجوری ام.هرچیزی که یک عالمه اش یکجا جمع شده باشه باعث میشه چشمام سیاهی برن.اصلا نمیدونم باید چیکار کنم.هی یه چیزایی تو کله ام میاد و میره : نقاشی کن.عکس قورباغه بکش یا نهنگ یا فیل یا گوریل یا اصلا عکس خودتو بکش که همیشه ی خدا یه لبخند گنده رو صورتته. (الان اینقدر استرس دارم که هی الکی دست میزنم به لیوان چایم ببینم خنک شده بخورم یا نه.مثلا سوت سوت…اخه همه اش یه ندای لعنتی تو کله امه که میگه “هی بچه!بپا بپا!” خوب…برگردم روی موضوع) نه.اصلا نقاشی نکن.بلد نیستی.گوریل رو شبیه مبل میکشی، فیل رو شبیه ماشین اتشنشانی،خودت رو هم تو مایه های یه توپ غلتان! اره.تو نمیخواد نقاشی بکشی.بنویس…اره بنویس.شعر بنویس…نه وایسا!اونم فایده نداره.باز میخوای شروع کنی که “کاش…کاش…” بیخودی داغ دل خودتو تازه کنی که چی؟!بیا و این چیزی رو که دو روزه سر دلت قلمبه شده بنویس…ببینم قلمبه درسته یا قلنبه؟به خدا اینا همه اش تقصیر اموزش پرورشه.اون همه کلمه ی قلمبه سلمبه (ای بابا!حالا چرا هی مجبور میشم از این لغت استفاده کنم؟!!)یادت میدن بعد یه قلمبه ی ساده که میخوای بنویسی و این همه هم کاربردیه تو هچل گیر میفتی.(د بیا!حالا هچل رو چطوری مینویسن؟) البته مامانم هم کم مقصر نیست ها!روزای امتحان ده تا برگه امتحانی گنده میذاشت جلوم یه مداد و پاک کن هم میداد دستم و شروع میکرد :
- بنویس اما
- نوشتم(در حال جویدن مداد)
- نوشتی؟خدمتگزار…خدمتگزار
- بله (همینطور منتظرم حواسش رو از قابلمه بده به من)
- اما
- همین چند دقیقه پیش گفتی نوشتم
- با من یکه به دو نکن بنویس! اما
- چشم
- تشدید داره حواستو جمع کن!
- بله مامان.حواسم جمعه.ببین اینم تشدیدش به این گندگی!
- سیب چینان
- مامان این کجاش مهمه؟!!!
- چقدر حرف میزنی.توی امتحان سر هم مینویسی یه وقت.خب…نوشتی؟ اما
- مامان همین الان نوشتم.به قران بیست بار اما رو گفتی
- بیست بار دیگه هم که بنویسی کمه چون مهمه.بنویس.اما…
بله… و اینجوری بود که هر دو کلمه یک بار “اما”دیده میشد و من کم کم اسم خودمم با تشدید مینوشتم.همه چیز میرفت تو قالب اما !
خلاصه اینکه روش های آموزشی غلط به اینجا منجرمیشه که من امروز ندونم “قلمبه ” و “هچل ” رو چه جوری مینویسن. وای کجا بودم ؟ آهان صحبت از همین قلمبگی بود (اه ، دیگه کم کم داره حالم از این کلمه به هم می خوره )
دو روزه که کلا خسته ام، یعنی اگه بخوام توضیح بدهم که این خستگی دقیقا چه طوریه ، خیلی پیچیده تر از بحث قلمبه می شه ، پس خودمو بیشتر از این خسته نمیکنم و توضیحی نمیدم.حالا تو فکر کن که من تنبلم.درحالیکه این خیلی بی انصافیه!چون همین الان برات توضیح دادم که خسته ام و برام عجیبه که نمیتونی بفهمی.باشه بی خیال! اصلا مهم نیست.
من فقط دلم می خوام برم تو چمن های پشت ساختمون دانشکده دراز بکشم طاقباز طوری که فقط آسمون رو ببینم و خورشید رو که خیلی بد قلقه (این هم یکی از همون لغت هاست ها) و هر کاریش می کنم صاف تو سرم و وسط چشمهام میتابه. ولی من آستین ژاکتم رو می کشم رو سرم یه طوری که هم نور اذیتم نکنه هم آسمون رو ببینم ، شرمنده! باز هم توضیح نمی دم که چطوری می تونم چنین کاری بکنم (و تو باز هم فکر کن که من تنبلم ) بعد دلم می خواد که آهسته دستم رو بکشم رو چمنها و با خودم فکر کنم که الان چند تا موجود کوچولو دارن تماس دست من رو حس می کنن در حالی که اصلا نمی دونن ماهیتش چیه! بعد یهو قاطی کنم که نکنه یه موجود خیلی خیلی بزرگ همین طوری دستشو به سمت من میاره و لمسم میکنه در حالی که من ازش بی خبرم ؟ !
بعد از اینکه آفتاب خوب استخوان هام رو داغ کرد یادم می افته که چقدر دلم یه چای داغ می خواد و وقتی آدم دلش یه چای داغ می خواد، پشت بندش چی می خواد؟ شکلات ریتر اسپرت کره بیسکویتی ! واااااااای! دلم می خواد یه عالمه ریتر کره بیسکویت داشته باشم، یه عالمه…. اونقدر که وقتی جلد یکیش رو باز می کنم استرس تموم شدنش رو نگیرم .بعد یه گاز به شکلاته بزنم یه قلوپ چای روش ! یعنی معرکه است! حتی المقدور چند تا کتاب فوق العاده هم برای خوندن داشته باشم فبها ! مثلا “تنهایی پر هیاهو”، “فراتر از بودن ” یا حتی یه دست نوشته ازسحر.
تموم شد، همین !تعجب کردی ؟ بابا من دو روزه همین رو می خوام . یه تیکه زمین چمن ، یه تیکه آسمون ، یه خورشید کله شق ، یه مشت کتاب عتیقه ، یه لیوان گنده چای و یه عالمه ریتر اسپرت کره بیسکویت و البته فراموش نشه یه دست برای لمس چمنها
من به کی بگم که همین هارو می خوام؟ من الان موسیقی نمی خوام، کلاس نمی خوام، خیابون نمی خوام ، ماهی فروشی تجریش و راننده تاکسی نمی خوام ، موبایل و جوک و اس ام اس نمی خوام، ساعت نمی خوام ، جزوه های جا مونده ی کپی شده نمی خوام ، دکتر معده و آندوسکپی و آزمایش خون نمی خوام … آقا، ن - می - خوام!
حالا میخوای بگی هم تنبلم هم دیوونه؟باشه…باشه.اصلا خداحافظ!
ارسال شده در Uncategorized | 5 دیدگاه »