قلب سرزمينم
زيرتلاقي مردمك هاي محزون
جهان و خدا و من
هر سه
خواهيم مرد
قلب سرزمينم
زيرتلاقي مردمك هاي محزون
جهان و خدا و من
هر سه
خواهيم مرد
فاصله
به اندازه ی یک دست
از هراس قضاوت
به حسرت نوازش
گریه هم از من گره ای نگشود
توجه:این پست با تاخیر فراوان پست می شود.چرا که وردپرس ما کاربران وفادارش را به دستان مبارک خدا سپرد و خدا هم که سرش شلوغ بود و چنین شد آنچه شد.اینک من،مانولیتاکروزوئه با فیلترشکن جان در خدمت شما هستم.نقطه سر خط.
خب، بعضی روزا یهو میشن یه چهارشنبه ی دل انگیز ، با شیرکاکائوی داغ من-پز در تراس ِ یخ یخون با مهسای اصیل-شیرازی عزیزم ، عضو ثابت انجمنِ”زندگی ، تفریح و دیگر هیچ” . این گونه روزها معمولا به دل انگیزیشون ادامه میدن ، میدن و میدن (همون ادامه رو ) ، بعد به ناگهان در یک نقطه ی نه چندان وحشتناک ولی دل نه انگیز قطع میشن . یعنی اگر بخوای که روی نمودار ببری ( و البته نمی دونم چرا باید بخوای ) میشه یه جور سهمی ، یا یه همچین چیزی . از اونجایی که حوصله ی افعال ماضی رو ندارم ، تو بگیر امروز چهارشنبه َست و توصیف کاملا اخباری ، گرفتی ؟ یعنی می خوام بگم که هوا ابریه ، بارون میاد ، بعد آفتاب میشه ، بعد دوباره شُر شُر . و من از اون دست آدمایی نیستم که بگم “چه هوای احمقانه ای ” چرا که مستقیماً به خودم گفتم “احمق” . چرا ؟ چون من درست این طوری ام که یه لحظه گُرگُر به لحاظ حرارت ِ انرژیک ، و لحظه ی بعد تُرتُر ( به جبر قافیه با “ت”ی مضموم وگرنه همه می دونن که مکسور ) به لحاظ ریدمان ِ حالی . من می خوام به یه نکته ی باریک تر ز مو و حتی بسی ظریف تر در همین جا و داخل همین پرانتز ِ خروس-بی محلانه(که خونده میشه ولی نوشه نمیشه) ، اشاره بکنم که ” کمرباریک چند اون وخ ؟” نه ! یعنی چرا ؟ چرا و چگونه می شه که خدا اینقدر فاحش و فجیع ، عده ای رو کمرباریک خلق می کنه و عده ای رو نه ؟ با دایورت کردن درجه ی آسیب پذیری ِ روح و روان مخلوق ِ مفلوک به عضو مبارک ! بله بله ، می دونم ، با این اوضاع کلامی هیچ بعید نیست که از ادامه ی این نوشته به علت تغییر ماهیت به یک سوسک سیاه زشت عاجز بشم . ولی من حق اعتراض دارم . و شما ، بله ، شمای کمرباریکی که میگی “تپلی مگه چشه؟” بهتره که جداً و واقعاً چشم های نازنینت رو بگشایی تا ببینه که چش نیست ! و در ادامه ، برای درک “چشه؟” همین اندازه بس که شاعر می فرماد ” کمرباریک من ، شام تاریک من ، بیا به نزدیک من ” و الخ ، در حالیکه شاعر دیگر می فرماد ” تپلی ریزه میزه ، انقده بلا نمیشه ” و در جای دیگه ” زلفاتو شونه کردی ، همه رو دیوونه کردی ” . این یعنی اینکه شاعر عزیز کم میاره و ترجیح میده که به زلف یار بپردازه تا به اندامش ، در حالیکه در سرتاسر ترانه ی قبلی کمر ِ باریک یار نه تنها به رخ شنونده کشیده می شه که حتی توی چشمش میره ! مفهوم ؟ اصلا از کول خدا هم که بابت این کار زشت غیر انسانیش پایین بیام ، از بنده هاش نمیگذرم . من اعتراض دارم آقا ! درسته که من به ذات ، یه دانشجوی دانش نه جوی ِ نه فعال ِ گندش بزننی هستم ، ولی می خوام بدونم که این انصافه ؟ که آواز جمعی به اون نازنینی رو بردارن به جاش کنترپوان بذارن ؟ اونم در حالی که سرجمع ِ این هفت ترم اگه یه کلاس بود که من دوسِش داشتم و مثل یه ذوق زده ی ترم یکی ، تا آخرین لحظاتش حضور فعال داشتم ، همین آواز بوده . اون وخ کنترپوان چی میگه ؟ حالا درسته که اسمش قشنگه و به درد ِ تو چشم عوام کردن می خوره (که یعنی خلاصه ببینین ما چه واحدای خفنی میگذرونیم) ولی این دلیل میشه ؟ که هی برداری پنجاه جور قانون جزوه کنی که ال رو بل نکنین و فلان رو فلان جا نذارین و اکتاو نمی دونم چه چه ی کوفت ِ مخفی نسازین . که اصلا دست و پات بلرزه که می خوای خیر سرت یه ملودی بنویسی زیر دوش بخونی حال کنی . والّا ! من عمیقاً معترضم . اصلا می خوام بدونم ، کسی نظر منو پرسید ؟ ها ؟ نه ! اصلا کنترپوان ِ انه ؟ من شدیداً معتقدم که هر آدمی به حکم انسان بودن ، محقه که لااقل یک بار در زندگی براش سوال بشه که “فلانِ انه؟” و این “فلان” می تونه تغییر کنه . مثلا در ادامه ی چند جمله پیش ، دانشجویی میتونه بیاد و بگه “آوازجمعی ِ انه؟” بله ! و من بهش حق میدم . چرا که خود خدای عزیز هم میفرماد “و هیچ کس را بر دیگری حقی نیست ” پس ما هردو حق داریم و چه بسا که همزمان ، با صداهای بلند فریاد بزنیم ، در حالیکه یکیمون میگه “کنترپوان ِ انه؟” و اون یکی میگه “آوازجمعی ِ انه؟” ولی میگن “جمله عیوبش گفتی ، از نمی دونم چه چه یاد کن ، همون خوبی هاش لابد . ” در عوض آقای استاد مربوطه خیلی نازنینه ، خیلی گوگولیه ، خیلی همه چیه اصلا . حتی با اینکه اون دفه بهم غر زد که خب حق داشت ، چون من نباید با کاوه سر کلاس نقطه بازی می کردم ، اونم خیلی مبصور و مسموع ، به حالت کرکر ِ غش و خنده ! یعنی می خوام بگم که بعضی آدما دوست داشتنی َن ، حتی اگه بهت غر بزنن که سر کلاسشون نقطه بازی نکنی . چسبیده َن کف دلت مگر اینکه با اسکاچ و سیم ظرفشویی بیفتی به جونشون . بعضی هام دوست نداشتنی َن ، عینهو نیمرو کف ماهی تابه ی تفلون . جیلیز ویلیز بعدم تِلِپ ! می افتن . اصلا تو بگو مثل دکمه های این مانتو هفت تیری ها . یهو نمی دونی چی شده کجا ، کنده شدن افتادن و خدانگهدار ! ولی این آقای استاد از اون “انعمت علیهم” های عزیزه ، ازونایی که موقع نقطه بازی یه نگاهی بهت می کنن که خلاصه “مزخرف شاگرد که تویی” ولی بعد نگا می کنی می بینی همون طوری چسبیدن مثل چی سر جای اولشون ! باور کن .هی…استاد توکلی عزیز!دلم می خواد بیام بهت بگم که خیلی خوش تیپی ، که خوب می دونی چی رو با چی سِت کنی ، که قیافه ی مثبت ِ لعنتیتو خیلی دوست دارم و اصلا چه بسا اگه اون حلقه ی لامصب دستت نبود خیلی چیزای دیگه ِم بهت می گفتم (البته گفتم که شاید ، اونم فقط از روی صداقت خداشاهده ) می دونی ؟ اصلا خیلی حیفه که بعضی آدما رو همش تو یه نقش می بینی ، مثلا استادی ، و بعد خداحافظ . در حالیکه دلت می خواد باهاشون یه نسبت فامیلی ای چیزی داشته باشی ، که اصلا چار جا باهاشون بری ، بشینی ، آجیل شیرینی بخوری و وقتی دارین کرکر می خندین یه مشت یواشی هم سر شونه َش بزنی که “نههههه!گمشوووو” . و در عوض دلت می خواد با بعضی فامیلات هیچ نسبتی نداشته باشی یا اگه داری ، یه جوری باشه که هیچ وقت ِ هرگزی نبینیشون . که اصلا باشن از اون استادایی که باهاشون هیچ واحدی برنمیداری و فقط یه بار با دوستت میری سر کلاسشون و تو دلت خدا رو شکر می کنی که مجبور نیستی یه ترم تحملش کنی . آره ، این طوری . خب…دیگه چیزی ندارم بگم . درواقع بذار ببینم … فکر می کنم که سیر سهمی چارشنبه رو گفتم دیگه ، نگفتم ؟ از شیرکاکائوی داغ رسید به کنترپوان . همین به خدا . منتظر بقیه َش نباش . هیچ کادانسی هم در کار نیست . به این میگن فروپاشی کلامی . یعنی کم میاری و ته نوشته َت رو هیج رقمه نمی تونی جمع کنی . تا حالا کتلت هات کف ماهی تابه وا رفتن ؟ دیدی هیچ غلطی نمی تونی بخوری ؟ ها ، همون حسه . اوووم … آره . پ.ن:الان که فکرشو می کنم اصلا این همه که کفتم سهمی سهمی ، این چارشنبه هیچ هم سهمی نبود ، یعنی یه جورایی بود ولی ادامه دار ، اسم درستش نمودار سینوسیه . چون الان یادم افتاد که شب این چارشنبه ی اول دل انگیز و بعد دل نه انگیز ، دوباره دل انگیز شد به سبب تولدبازی ِ ناگهانی ِ خونه ی مکین اینا . (بله ! مکین دوست منم هست ! پس چی ؟؟ ها ! تو خوبی !!) اصلا نمودار سینوسی اشاره به این مهم داره که “خدا گر ز حکمت ببندد دری ،ز رحمت گشاید در دیگری” و نمودار سهمی ، مال اون وقتاییه که خدا یادش میره که ز رحمت باز کنه اون در کوفتی رو ! (باز کن آقا بی زحمت ! چند ماهه علافیم همین طور عاطل و باطل .)
سبز نمی شوم دیگر
نمی دانم
شاید همین سیزده ها کسی ، گوشه ای ، گره ام زد
کوچ نا به هنگام تو بی فصل بود
بهار می رسید و تو رفته بودی
پیش از آنکه من
رخت های نشسته را از چمدانت در بیاورم
پیش از آنکه گیسوان بید نو رسیده مان
باد خورده باشد
تو رفته بودی وقتی که آفتاب
تازه تازه روی پله ی اول افتاده بود
وقتی که من
برگ های خشک را آهسته کنج حیاط می گذشتمشان برای زمستان
اما تو جلوتر رفته بودی
نه زمستان که هیچ فصلی حتی
تو اصلا شاید هرگز نیامده بودی
راست می شنوم اگر بگویی
که انگشتانم را بیهوده در انگشتانت حلقه کرده بودم
که اصلا خیال آمدن و نشستنی نبود
عهدی که وفایی ، قولی که ایستادنی
من تمام طول این راه نه چندان دراز را تشنه سر کردم
تشنه نه از بی آبی
که از ده ها پیاله ای که یکی زهر بود و من
هر پیاله را به وحشت مرگ نوشیدم
می دانی ؟
میان یکی یکی قطره های اشک که گفتم “کاشکی نرفته بود” و
صدایی پاسخم داد که “تقدیر است و بهترینی که هدیه ات داده است”
گریه تر شدم
که چنین اگر بود ، باید که نمی آمد از آغاز
مگر همین تقدیر پای او را به راه من نگشود ؟
میشد که نیامده باشی
میشد که کمی جلوتر ، کمی زودتر ، کمی عقب تر ، دیرتر
میشد که از راه دیگری رفته باشی
بی تلاقی نگاه
میشد عابری باشی که یک صبح از کنارم می گذشتی
یا رهگذری که پر عجله به شانه ام می خوردی و می رفتی
میشد که هرگز ندیده باشمت
میشد که آن شب از نگاه دزدکانه به نقاشی ام نگفته باشی
میشد که نگفته باشمت ، نگفته باشی ام از هیچ
تو اصلا بگو دست تقدیر
چه فرق می کند ؟
این بهار هم با دو جفت ِ پا سر می کنم ، خودم ، سایه ام
و دیوار
دیواری که بلندتر می شود از پیش و من
در پس آن ایستاده ام
کسی برایم از زندگی نمی گوید
تو بیا و فقط بگو
پشت این همه آجر ، کسی زمان را هنوز جلو می برد هرسال ؟
بیا ساعت کهنه را از دیوار من بردار
چراغ را ببند و بمان تا رسیدن خواب
بهار ، فصل لنگه های بی جفت نیست
شاید…تنها در زمستان شاید برخیزم
تا هوس نوازش دستانت را با برگ های کنج حیاط آتش بزنم
دست هایت را که دوستشان می دارم ، فراوان…فراوان
خب…خب…اینکه یک ماهه می خواستم بنویسم و هی ننوشتم ، واسه همین بوده که خواستم با یه “خب خب” مضحک شروع نکنم . هی خواستم بنویسم ، از هر چی ، ولی بنویسم ، بعد هی نشده ، از بس که خواستم مِن مِن نکنم . که یه چیزی بنویسم که ناله نباشه ، غر نباشه ،. یه چیزی باشه که وقتی نقطه ی آخر جمله ی آخر ِ پاراگراف آخرو نوشتم ، کیف کرده باشم اصولا . ولی هی نشد باز . بعد دیشب دیدم که هشتاد و هفت تموم شد و من هنوز اندر خم یک کوچه ، اونم از نوع بن بست ! حالا هم فکر نکنی حرف جالبی برای گفتن پیدا کردم یا خلاقیتم غلیده ( آقا بالاخره غلیده یا قلیده؟؟) فقط دیدم هشتاد و هفت داره میره ، گفتم “نجوا شگون نداره ها ! دِ بنویس دیگه لامصّب!”
خب…خب…نقطه ی اول ! همون کوچه هه که گفتم .گیر می افتی توش . بچه که بودم یه بار با مامان رفتم دامپزشکی ، البته نه برای خودم . باز یه جونوری داشتیم لابد یه مرگیش شده بود . بعد اونجا یه پرنده ای رو آورده بودن ، یادم نیس از چه تیر و طایفه ای بود ، یارو پرنده ی بدبخت نمی دونم چه مرضی گرفته بود ، ویروس روکجای مخش نشسته بود ، که هی دور خودش می چرخید . کمدی ِ غم انگیزی بود . آخرشم فکر کنم آمپولی چیزی واسه َش تجویز شد که بکشنش ، چون خوب بشو نبود . حالا می ترسم داستان منم اینجوری شه ، از بس می چرخم دورخودم .
خب…می خوام همین طوری یه نفس برم . شرمنده ی مخاطب اگر بعد از اتمام این هجونامه ، چیزی نفهمیده باشه ، اگر البته اساسا به آخرش برسه و چهار تا فحش نثارم نکنه دم عیدی . آهان ! این عیدی که گفتم خیلی نقطه ی خوبیه . سفت بشین بریم :
نگاه کن ، من هنوزم عیدی دوست دارم . حالا که میگم هنوزم ، خیال نکنی یکی از جونورای کشتی نوحم که از قضا وبلاگ دارم . بیست و دو سال و اندی هم شد سن ؟ تازه دیشب موفق شدم یه یارو رو به اوج حیرت برسونم بس که باورش نمیشد و حدس زده بود دور و بر شونزده سالم . خب ، با این اوصاف “من عیدی را دوست می دارم و هنوز هم از جنس اسکناس نو ” حالا تو بگو پنجاه تومنی . کیف می کنم خداشاهده . اون روزا وقتی به سه تاییمون عیدی می دادن ، نکیسا که همیشه احساس می کرد دست کمی از دایناسور نداره (بر عکس من که هنوز اون دست خیابون که پیاده َم می کنن نگرانن برم زیر ماشین ) کلّی سرخ میشد که ای وای ، نه ، من که دیگه سنّم از عیدی گرفتن گذشته . بعد من تو دلم آشوبی میشد که نکنه آقا یا خانوم محترم بی خیال عیدی دادن شه . می خواستم بگم “هی عمو هرطور حساب کنی من توی سن کاملا مناسبی هستم ، قد و قواره َم هم نشون میده . پس رد کن بیاد اون اسکناس کوفتی رو ” البته شاید دارم پیازداغشو زیاد می کنم ، به هرحال هیچ بچه ای انقدر وقیح نیست که حتی تو دلش از اینجور حرفا بزنه . خلاصه اینکه رسم عیدی دادن را پاس بداریم ، با سپاس . نقطه . سر خط .
ببین ، من اصولا آدمی هستم که از هر مطلب فور واردی بیزارم . حالا تو بیا واسه من تبریک عید بفرست ، فور واردی . من نمی فهمم ، تو بگو من دیوانه . ولی به خدا نمی فهمم . آخه این چه کاریه ؟ مگه میشه تو به دو تا آدم ، یه تبریک مشابه بگی ؟ اصلا تبریک و آرزوهای خوب خوب و اساسا اینجور حرفا ، مثل مسواکه خدا می دونه . حالا تو بیا مسواک اصغر آقا رو بده من بزنم . نمیشه که ! آخه تو اصلا باید بدونی که مثلا خانوم ایکس الان دلش آقای ایگرگ رو می خواد . پس جای آرزوهای مفت و ردیف کردن جملات از نوع گل و بلبل ( از اونایی که بهارتان نمیدونم چی باد و نوروزتان چی چی ) بهش یه اسمس با محتوای آرزوی آقای ایگرگ یابی در سال جدید بده . بدون حرف اضافه ، بدون تزئین ، بدون آواز بلبل . با سپاس . نقطه .
چیز دیگه در مورد عید و اینا . من اینطور آدمی ام که هرقدرم به خودم بگم “دختر جون ، اول فروردین با بیست و نهم اسفند هیچ فرقی نداره ” توی کتم نمیره که در روز اول فروردین ، یک ساعت و نیم توی حمام ، خودم رو شدیدتر و حدیدتر از همیشه نسابم . یعنی به همین قشنگی ام من .حالا تو فکر کن ، یه نوروزی مثل امسال ، که نفس هام هم یکی در میون میدم مردم بکشن ، از فرط ته کشیدن حوصله و انگیزه و اصولا همه چیزای خوب ، چه اتفاقی می افته وقتی که ده دقیقه میرم زیر دوش و میام بیرون ؟ نه ، مطمئنم که متوجه عمق فاجعه نشدی . برای نجوا فرزند رسول ، این یعنی ریده ! و بهتره بره یه فکری به حال خودش بکنه(از نوع استفاده از خاک های رایج سطح شهری) ، البته بعد از چند بار کوبیدن کلّه َش تو دیوار .خب ، می خوام بدونم این ماستی که از تغارش پیداست و سالی که از بهارش ، اون وخ چی حالا ؟ چیکار کنم من الان ؟؟
خب…هنوز هستی که ؟ بله ، با شمام و حتی با اونی که پشتتون ایستاده . یه طوری نگام نکن که یعنی “خدا عقلت بده” نداده عزیزم . شنیدم که با قد و قیافه و اراده و اینا ، گذاشته بوده یه گوشه که آخر سر قاتی کنه (لابد مث ادویه نباید همون اول کار ریخت که نسوزه) بعد یادش رفت یا وقت نشد یا چی ، که خلاصه من اینجوری شدم . حالا بسّه دیگه . به خوبی هام در ! “لوسیفر هم برای خودش محسناتی داره”بعد اینکه تا حالا دلت تنگ شده ؟ خب حتما شده ، مرد عنکبوتی هم حتی دلش تنگ میشه گاهی لابد . بعد دیدی وقتی دلت تنگ میشه و می دونی که اون ماجراهه یا اون آدمه ، دیگه تموم شده و تو هم اصولا دستت که هیچ ، انگشتت هم به جایی بند نیست ، چه حال قشنگی داری ؟ دیدی تا دلت شکوه رو آغاز می کنه ، دیگه اشکم واسه تو ناز می کنه ؟ (به قول دوستان ، سلام خانم گوگوش که این روزها همش با آهنگای اون روزهات سخن از زبان ما می گویی و زحمت حرف زدن رو از رو دوشمون برداشتی ) دیدی دلت می خواد هی به همه بگی چته ولی نه تو می تونی نه اگه بتونی کسی می فهمه ، نه اساسا فهمیدن و نفهمیدن کسی به درد می خوره (من چرا انقدر میگم اساسا اصولا؟) دیدی هی دلت می خواد باور نکنی تموم شده ، آخه بس کم باورنکردنیه لامصّب ! بعد دیدی هی به خودت میگی تمومش کن و نمی کنی ؟ دیدی خودتو به طرق مختلف گولّه بارون می کنی که مثلا “چقدرناشکری”،”چقدرضعیفی” یا حتی بعضا “چقدر خری!” ولی انگارمرد جیوه ای شدی ، هی باز همونی هستی که بودی ، بوده بوده ای و بوده بوده بوده ای حتی ! دیدی هی نوستالوژی از همه جات می زنه بیرون ، که حتی سیفون توالت و سطل زباله و تفاله ی چای یهو می بینی خاطره شده ؟ دیدی دیگه رسما شورشو درمیاری ؟ بعد اون وخ می رسی به اینجا که به نکیسا میگی “شما چطوری منو تحمل می کنین با این قیافه واخلاق ِ مامان ؟؟” دیدی چه لوپ مزخرف گندش بزننی یه ؟ دیدی هی دلت تنگ میشه واسه دستاش ، واسه خنده هاش ، واسه گنده کاری هاش ، واسه همه ی کوفت و زهرمارایی که بهش مربوط بوده ؟ دیدی موبایلتو هی نگا می کنی همینطوری مفت ! دیدی ؟ اصلا به قول لیلا “میفَمی ؟؟”خوب (این خب نیست ها!) خوب آخر سالی غر زدم . بذا اینم بگم لااقل دلمون شاد شه . این فیس بوک عجب مادرخرجیست لامصّب! یعنی همچون مگسی که به دام تار نامرئی عنکبوت می افتد ، به دامش افتادیم ناجور . منی که اون همه حالشو نداشتم که حتی برم عضو شم ، حالا شدم عضو فعال . دنیا همینه . من اصلا چندیست که به این مهم رسیدم که دیگه کلّا زر نزنم . یعنی نگم “من فلان کارو هیچ وقت نمی کنم ” چرا که دقیقا چند وقت بد ، در حالیکه جهان به ریش ّ نداشته َم می خنده ، برمی دارم همون فلان رو می کنم ، از لحاظ کار ! (سلام آقای هرمس مارانا ! به خدا من هرچی می خوام اصطلاح دزدی نکنم نمیشه . برمی دارین یه چیزی رو باب می کنین ، تا گلو فرو میریم توش ، گریزی نیست خدا می دونه . و البته سلام لاله جان که عاشقتم با اون نوشته هات ، فکر نکن خودمو زدم به کوچه ی علی چب ، می دونم که یه پست همین هفته گذاشته بودی با این مضمون . همون موقع ها که من دقیقا همون ایده تو ذهنم بود ولی تو برداشتی نوشتیش ، دستت هم درد نکنه ، چون تو اصلا خدایی ) خلاصه اینکه با این تکنولوجی برتر ، من موفق شدم بعد از سالیان سال جستجوی هاچ گونه برای یافتن هم بازی مهد کودکم ، بیابمش ! گرچه اون منو اصلا یادش نیست و این باز هم می تونه یه شکست عاطفی باشه مبنی بر اینکه اینجانب از اون دسته آدمهایی هستم که همیشه به کسانی فکر می کنم که اونا نه تنها به من فکر نمی کنن که اصلا خرت به چند من ؟ واللا ! ولی به هرحال اتفاق خجسته ای بود . میشه که به فال نیک گرفت .
خب…خب…اعتراف می کنم خسته شدم ، گرچه هنوز ذهنم از یه عالم چرت و پرت پره که خب ، مگه اینجا زباله دونیه دختر جان ؟ بلند شو برو دستشویی ، شیر آبو باز کن ، حرف بزن (قدیما می گفتن به آب بگو آخه ) همین دیگه . الان سمنو خوردم ، می خوام روش یه چای سبز بخورم . اگر معده َم نسوخت ، می تونم احتمال بدم که این گاو ، گاو قحطی آور یوسف نیست . یعنی اینکه سال خوبیه و اینا .
عیدتون مبارک ،همراه با عیدی ، همراه با شیرینی و آجیل ، بدون اضافه وزن ،بدون اسمس کیلویی
دارم خرت و خرت چوب شور گاز میزنم که مغایر اصول اخلاقی ِ غیر انسانی ِ مزخرف ِ جدیدم ، یعنی رژیمه ! اما چوب شور مثل پفکه و پفک مثل تخمه . وقتی استارت زدی باید تا ته خط بری وگرنه نیروهای اهریمنی تو صورتت تف می کنن . به خدا ! و از اون روز تو میشی دستیار بلامعارض ِ شخص شیطان . اینه که برادر ! شروع که کردی تا ته خط برو – با اجازه ی آقای هرمس مارانا – از لحاظ خوردن ! حالا اصلاً چیزی که می خوام بگم هیچ ربطی به این حرفا نداره . صرفاً یه سری غرغره که اگه زده نشه قلب آدم دچار تورم شده و می ترکه ! نه دوست عزیز . اصلا خیال نکن که خیال ِ خوشمزگی دارم . فقط یه احساس غرغرانه ی توأم با مسخرگیه . یه جوریمه که اسم نداره یا اگه داره من نمی دونم . خلاصه می خوام بدونی یه اینطور آدم ِ سردرگمی ام من ! چند روزه که سگ درون ، واکسنهاش به تأخیر افتاده و قلاده ی مبارک هم همچین در حال گسستنه . یعنی اینطوره که دلش یه لنگ و پاچه ی اساسی می خواد که خوووب حالشو جا بیاره . ولی وقتی که بچه ی آخر خانواده باشی ، اونم یه خانواده ی خیلی گرم که خب تبعاً گاهی زیادی گرم شده و اعضای اون داغ می کنن ، عادت کرده ی که خودت داوطلبانه و بسیار جسورانه نقش اون ویزگولنگ ِ در ِ زودپز رو ایفا کنی ، چون خوب می دونی که اگه زودپزه ترکید ، بازم تویی که باید محتویاتش رو از در و دیوار آشپزخونه پاک کنی . نگا کن ، نمی خوام مظلوم نمایی کنم ، این از قوانین بسیار بسیار معمول ته تغاری بودنه . به هرحال لابد یه وقتایی هم یه حال اضافه تری بهت بدن یا بیشتر هواتو داشته باشن یا یه همچین جبرانهایی . اما اینجوری بهت بگم که وقتی به این سیستم عادت کرده باشی ، دیگه دچارش شدی . یعنی اصلا خودتو به مثابه یک جفت پاچه می بینی که برای استفاده ی عموم رایگانه . و اینطوری میشه که وقتی سگ درونت پلنگ میشه از فرط غرّیدن ، تو باز هم صبورانه انگشت اشاره َت رو روی لبت میذاری که “هییییش ، آروم باش پسر خوب ، هییییش !” و چه اتفاقی می افته ؟ پلنگ نه تنها آروم نمیشه ، بلکه تصمیم می گیره تو رو آروم کنه . پس به طرفت حمله کرده و حداقل کاری که می کنه کندن همون انگشت اشاره َست . خب ، طبیعیه ، مگه نه ؟ حالا اگه خیلی باهوشی و بهم پیشنهاد میدی که یه داوطلب پیدا کنم ، باید بگم که یافت می نشود و اگر هم بشود ، من آدم ِ پارس کردن نیستم . تهش همون غرغره که اونم اخیراً بر حذر شدم ازش ، چون از طرف دوستان و آشنایان همچین شدیدالحن گفته شده که ” وااااااای ، بسّه ! چقدر غر می زنی !!! ” بله ، بله ، خودشه ، حکایت منو میگم . حالا خواستم بدونی که اگه پس فردا خونین و مالین دیدی منو ، نگران نشی . کار خودیه .
دیدی میری تو میوه فروشی از یارو می پرسی ” سیباتون پنبه ای که نیس ؟” یا مثلا داری بدو بدو خودتو می رسونی خونه ی دوستتو و باید از اولین قنادی که می بینی یه جعبه شیرینی بگیری و اصلا راه نداره نگیری و بعد اون وقت قنادیه َرو نمی شناسی ، کله َتو میندازی میری تو که :” آقا ، این دانمارکیاتون تازه َست ؟” بعد دقت کردی که مسلما و مسلما تره که آقای مغازه دار عزیز نمیگه که ماستش ترشه . و اینجوریه که کاملا این احتمال وجود داره که با یه کیسه پر از سیب پنبه ای یا یه جعبه شیرینی بیات بدمزه راهتو بکشی و بیای بیرون ، در حالیکه آقای فروشنده جون بچه َش رو گاها گرو گذاشته برات ! خب ؟ اما تو چی کار می کنی ؟ بازم دفه ی بعد وارد یه مغازه ی دیگه میشی و وقتی سوال همیشگیتو تکرار می کنی ، با اطمینان خاطر آقای فروشنده ، قوت قلب می گیری . بله . من که اینطور آدمی ام . حالا داشتم فکر می کردم این قصه ی “دوسَم داری؟” هم از همین قصه هاست که بارها و بارها تکرارش می کنی و فارغ از اینکه دفه ی قبلی راست شنیدی یا دروغ ، با اون “آره” هه کلی ذوق مرگ میشی . غیر اینه ؟
به قول دوستان وبلاگی ، سلام روح آقای فنّی زاده (مش قاسم ِ دایی جان ناپلئون) که وقتی ازَت سوال می کردن می گفتی ” آقا ، راستشو می خواین یا دروغشو ؟”
یه وقتایی هست که هیچ کس نمی فهمه چته ، هیچ کس . نه اونی که دوسِت داره ، نه اونی که دوسِش داری ، نه اونی که فک می کنی نزدیک ترین دوستته ، نه اونی که فک می کنه نزدیک ترین دوستته ، نه مامانت که مادره و باید از چشمات بخونه ، نه بابات که همه ی دنیاشی ، نه خواهرت که میگن خیلی شبیه همین ، نه مشاورت که همه زیر و بمتو می دونه ، نه اونایی که هی زنگ می زنن و اسمس میدن که “چه خبر؟” ، نه اونایی که شاکی ان چرا زنگ نمی زنی بهشون بگی” چه خبر؟” ، نه … حتی اونی که خداست و حتما دیگه اونقدر از دستت کلافه َست که لابد انگشتشو کرده تو گوشش و آواز می خونه . حق داره . همه حق دارن .خودمم نمی دونم چی شده . حکایت این بچه هاییه که ناغافل می افتن به زر زر و دیگه هیچی آرومشون نمی کنه . هیچ کسَم هیچ وقت نمی فهمه چشون میشه . فقط اون قدر گریه می کنن و می کنن تا خوابشون می بره .
هروقت “مانولیتو” می خوندم ، یه حسی ته دلم می غلید . امروز یه لحظه دست از خوندن کشیدم ، یه مکثی کردم و اون حسو کشف کردم . حسی که عبارت بود از نوع ویژه ای حسرت به خاطر فقدان ِ بابابزرگ ِ مانولیتو در زندگی من .